تبليغاتX
جام می

بیش از ۲ سال است که اینجا بودم. اولین جایی بود که فرصتی یافتم تا از احساساتم و افکارم صحبت کنم.

می خواهم این صفحه را مچاله کنم و از نو در جایی نو شروع کنم.


http://cast-a-way.blogspot.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:17  توسط صدیق   | 

تنهایی ام تنها دوستی بوده و هست که هیچ وقت ترکم نکرد اگر نه همیشه اما بیشتر اوقات کنارم بود. هیچ وقت در حظورش کاملا خودم هستم. چیز هایی که گفتنش به دیگران مستلزم گذر زمان یا موقعیت خاصی بود بی پرده به او میگفتم و می گویم. اما هر چه بیشتر که می گذرد و دوستیم با او عمیق تر میشود و بیشتر و بیشتر به او وابسته میشوم از اطرافیانم دور تر میشوم آخر او هیچ کسی را دوست نمی دارد و تحمل هیچ کس را ندارد. تمام چیزی که میخواهد اتقم است با در بسته. همه اخر هفته با هم هستیم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:46  توسط صدیق   | 

ای کاش که یک قفصه کتاب می بودم که بیش از هز انسانی در خود دانش و فرزانگی دارد.
ای کاش که یک نهال درخت می بودم که از هر انسانی بیشتر می تواند عمر کند.
ای کاش کودک می ماندم که از هر انسان بزرگسالی پاک و بی غرض تر مهر می ورزیدم.
ای کاش می توانستم دوست بدارم کسی را که ادعا میکنم دوست می دارم فراتر از ظاهر و رنگ!
ای کاش که مثالی از افسانه ی انسانیت می بودم نه انسانی که هستم.
ای کاش می توانستم بیان کنم ‌این ذره حسی که در ته این چاه سیاه سو سو کنان در آرزوی دیده شدن رو به خاموشی میرود.
ای کاش که نمی دانستم دایره دایره است که روزی که این را یاد گرفتم دیگر هیچ چیز دایره نبود.
ای کاش  -  ای کاش  -   ای کاش...
افسوس که هیچ کدام نیستم و نخواهم بود.
افسوس که از زمینم
افسوس که انسانم!
افسوس که من آنم که صبح ها در آینه میبینم نه آنی که در آینه آرزو هایم.

کم کم دارم بززگ میشوم دارم یاد می گیرم چطور با کاستی های خودم و محیطم کنار بیایم کم کم به بوی لجن عادت کنم تا شاید روزی حتی نتوانم بی بوی گندش زندگی کنم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:56  توسط صدیق   | 

در فیزیک نظری هیچ چیز بد تر از یک نظریه اگرچه درست اما بد توجیح شده نیست! چیزی که نمی فهمم این است که آیا من خیلی احمقم که آنقدر طول میکشد این چیزها را بفهمم یا اینکه این چیز ها جایی بوده و من از روی سهل انگاری ندیده ام  یا در فیزیک ما شاهد یک سلسله بد فهمی و کم سوادی ارثی هستیم.
بعد از ۳ سال بلاخره (اگر واقعا!) فهمیدم ۴ بردار سرعت چیست!
واینبرگ قبلا به نظرم یک ماشین تایپ مبسوط بود که مثل خیلی های دیگر خودارضایی نظری میکند مانند خیلی های دیگر که جلدها در پی جلد ها کتاب مینویسند. من فقط ۳۰-۴۰ صفحه از کتاب کیهانشناسیش را خواندم و فقط ۱۰۰ صفحه (که دارم دوباره از اول میخوانم تا بفهمم جریان از چه قرار بود!!!) از کتاب میدانش را. اگرچه فوق العاده کند پیش میروم اما خوشحالم که در هر صفجه اش چیزی یاد میگیرم یا ریاضی محض یا فیزیک و نه ترکیب زشت و پلشتی از چیزی که فقط به قصد متقاعد کردن خواننده یا بعضی وقتها ویراستار نوشته شده. همان حس خوبی را در حین خواندن کتابش پیدا میکنم که از خواندن درسنامه های فاینمن پیدا میکردم و قتی می خواستم بفهمم مرکز جرم چیست و ...
جای تعجب نیست که اینان ستارگان این شب تیره فیزیک شده اند! شاید نه به این خاطر که آنها خیلی درخشان هستند شاید به این خاطر که بقیه خیلی اینو بزار تو اون فرمول هستند!
حالا میفهمم که چرا بعضی وقتها فیزیک نظری تا این اندازه انزجار آمیز و بعضی وقتها تا این اندازه زیباست.

به نظر من چیزی به اسم فیزیک نظری و ریاضی مجزا از هم وجود ندارد! این جدایی ناشی از کم سوادی و کج فهمی ریاضی دانان و فیزیک دانان اغلب محافل علمی است! هیچ کس معادله فیزیکی که در بنیان از نظر ریاضی غلط باشد را نمیپسندد(مگر به خاطر عوامل بیرونی مثل گرنت و...) و من حداقل شخصا هیچ جزابیتی در ساختار ریاضی بیربط با دنیای فیزیکی (بیربط حتی در برانگیزش یا کار بری!) نمی بینم! متاسفانه هردو به وفور در ریاضی و فیزیک دیده میشود!
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:51  توسط صدیق   | 

حالا بیا اپلای کن دوباره روز از نو روزی از نو!
تازه این بار هم یه چرند جدید به اسم مصاحبه هم بهش اضافه شده.
منظورم این نیست که دوست دارم کنار یه جنگل یه ورش دشت یه ورش آبشار و از این چرندیات زندگی کنم (کما اینکه اونم خوبه اما دست نیافتنی)
فقط دلم میخواد یه پست ثابت داشته باشم از این همه بلاتکلیفی و تصمیمات تعیین کننده خلاص بشم!
حالم داره بهمخ میخوره!
هی دارم می دوم برای اینکه برسم به مرحله بعد که اونجا عین خر بدوم! در حال حاظر زندگی من در مرحله خودآزاری سیستماتیک پیشرفته قرار داره!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:30  توسط صدیق   | 

Yet nature is made better by no mean
But nature makes that mean, so over that art which you say adds to nature,
is an art that nature makes!


William Shakespeare ,
A winter's tale
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:48  توسط صدیق   | 

مدتی بود که فراموش کرده بودم که چقدر مطالب و کار های مختلف هست که می خواستم و می خواهم انجام بدهم اما هیچ یک را حتی ذره ای انجام نداده ام.
دلم میخواست کمی تیوری موسیقی بخوانم کمی فلسفه و علوم اجتماعی حتی نوت های درس اقتصاد را از دوستی گرفتم که کمی بخوانم و مثل گوسفند در بحث های اقتصادی عمل نکنم.
لیست کلمات از پس کلمات فراهم کردم که زبانم را تقویت کنم و مثلا کمی مطالب فرا تر از این کتاب است را بفهمم.
می خواستم خوب خودم را برای جی آر ای آماده کنم و و و....

بیش از یک سال گذشت نتنها هیچ کاری انجام ندادم بلکه احمق تر هم شدم چون با فراموش کردن آن چند چیزی که کورسوی امیدی به آدم شدن در انها بود را هم فراموش کردم.

پر از توهم شدم پر از حماقتی که خودم هر روز تحقیر میکنم.

هر روز بیش از پیش خودم را در مرداب توهماتم فرو میکنم. و میدانم که فردا صبح به خودم خواهم گفت نه توهم نیست واقعیت است و و و...
تف...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:34  توسط صدیق   | 

من اگرچه در جنوبی ترین بخش کانادا زندگی میکنم که به ترنتو و شهر های بزرگ نزدیک تر است و تنوع ملیتی به شدت بالاست اما به لطف جاذبه دانشگاه براک مخصوصا برای احمق ترین دانشجویان کانادا با پسر سال اولی همخانه شده ام که از یکی از شهر های شمالی تر می آید و بر اساس چیزی که در ویکیپدیا دیدم این شهر در سال ۲۰۰۰ از اجتماع چندین شهرک به وجود امده.
این موجود که دایره لغاتش محدود به اف... و بچ و... با چند نفری دوست است که یک بار موقع مستی به پسر دیگری که با او همخانه هستم و هنگ کنگی است گفت چینا و چند جمله نژاد پرستانه. در حالی که آن پسر هنگ کنگی انگلیسی را بسیار روان و بی غلط صحبت میکند. و تنها تفاوتش با یک وایت ظاهرش هست.
پسر سومی که با او هم خانه هستم متولد کانادا اما از پدر و مادری مکزیکی است ولی این خوک ها با نوعی سردی با او صحبت میکنند.
احتمکالا چون تی ای این احمق ها هستم جرات نمی کنند با من بی ادبانه برخورد کنند و تنها با برخورد سرد بسنده می کنند.
دلم میخواهد تک تک این موجودات بی شعور را به سربازی مثل ایران ببرند تا اینقدر فکر نکنند که با بیسبال دیدن  با شیشه آبجو در دست و هر ۱۰ ثانیه یک فاک گفتن آدم هستند.
نکته اینجاست که این قضیه در جایی اتفاق می افتد که فقط دو نفر از اساتید دپارتمان فیزیکش (از هشت نفر) متولد کانادا هستند و فقط یک نفر انها هم پدر و مادرش در کانادا متولد شده اند.
بد ترین قسمت قضیه این است که عمدتا موجودات حقیری که حتی املای زبان مادریشان را به خوبی نمی دانند به این دست خوک ها ملحق میشوند. خالی از هر منطق و فهمی!  
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:1  توسط صدیق   | 

من تصور میکنم زندگی بزرگترین پارادکس دنیاست. کاریست که همه در حال انجام دادن آن هستیم و در عین حال قادر به تشریح و توصیفش فراتر از مولفه هایی که غالبا در اکثر مثالهایش دیده میشود نیستیم. زندگی میکنم اما نمیدانم چرا و برای چه اما میفهمم شکل انسانی زنده ماندن است. میدانم که تا ۱ ساعت دیگر میخواهم غذا بخورم و بعد بخوابم اما نه بیشتر.
؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:30  توسط صدیق   | 

فروتنی در فرهنگ شرقی یک ارزش محسوب میشود و در اینجا عنوان کردن خود و توانایی هایت یک شرط موفقیت. مدتی بود که دچار این توهم شده بودم که تصور میکردم فیزیک را خوب میفهمم یا حداقل کوانتم را یاد گرفته ام. منظورم هم فهم در سطح فاینمن هم نیست بلکه همین دو دوتا چهارتا های کثیف ریاضیش است.

چون میخواستم برای امتحان جی آر یی آماده شوم به کتابخانه رفتم و یک کتاب کوانتم گرفتم گازیورویچ اسمش خیلی آشنا بود. بعد از مدتی (نسبتا طولانی!) تازه یادم آمد که این همان کتاب آبی و خاکستری ای است که ۴ سال پیش خریدم و حتی یک صفحه اش را هم نفهمیدم. بعده ها هم نخواندمش چون فکر میکردم کتاب سطح پایینی است. اما وقتی که شروع کردم ورق زدن دیدم که چقدر مطلب دارد که من با آنها آشنا نیستم!
همین اتفاق در مورد کتاب ماریون هم برایم افتاد! خوشحالم که جی آر یی دارم و ناراحت نخواهم شد اگر نمره پایینی بگیرم چون حقم خواهد بود.
اما در نهایت به حال این جامعه فیزیک افسوس میخورم! به حال کتاب هایی که در قفسه کتابخانه شریف و براک خاک میخورند و تماشاگر احمق هایی مثل من و حتی بدتر هستند که فکر میکنند فیزیکدان هستند و چیزی میفهمند!
ما انسان ها به طور غالب فقط غذا و رابطه جنسی را خوب میفهمیم چون نیاز به فهمیدن ندارند.
فردا من هم در بهترین حالت مثل یکی از همین هایی میشوم که ۱۰۰ برابر یک کتاب جا میگیرند و ۱ کتاب کودک نمی ارزند.
اگرچه میدانم که کتاب ها را افراد مینویسند اما باز هم بر حرف اسرار می ورزم!!!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:30  توسط صدیق   |