تبليغاتX
جام می
موقعی که خیلی تحت فشار روانی قرار می گیری به شدت نسبت به حوادث اطرافت حساس میشی درست مثل موقعی که گلودرد داری و چیزهایی که قبلا خیلی گلوتو آزار نمی داد در این شرایط آزاردهنده می شند.

اما اخیرا به نظر میاد که من این مرحله رو پشت سر گذاشتم دیگه حساسیتی نسبت به اتفاقات اطرافم ندارم شاید دیگه خسته شدم خسته از اینکه برم پرسوجو کنم مراحل اداری رو بپرسم و تمام شب و روز رو به این فکر کنم که چطور تو این فرصت محدود اینارو با هم هماهنگ کنم دو روز پیش بلاخره "روادید" گرفتم و دیروز رفتم سفارت و به محض اینکه کارم تموم شد مثل یه دانش آموز کلاس اول برگشتم دانشگاه تا ادامه کارای فارق و تحصیلی رو انجام بدم.

دیگه نسبت به بازداشت آدم ها که تو ولیعصر دیدم یا نسبت به عکس یک اطلاعیه با عنوان "روستای عزیز مقیم تهران" که یکی از دوستان ازیکی از معابر گرفته بود و شدید ترین و سخیفانه ترین جملات را در مورد افراد به اصطلاح نادان یا فریب خورده غرب را داشت واکنشی در وجودم نمی بینم. دیگه رمقی ندارم.

دیروز سعی داشتم به استادی بفهمونم که اگه گزارش کارهای من بد بوده نه به خاطر تنبلی من و نه به خاطر ترم آخر بودنم است بلکه به خاطر این است که شما در طول ترم فقط سه بار آن هم بسیار کوتاه در آزمایشگاه حظور داشتید حرفهاش اینقدر بی ربط بود که خیلی راحت بهش گفتم شما دارید سفسطه می کنید و او باز هم ادامه داد و من برای رهایی از ین وضع بدون ذره ای فکر همه حرفهاشو تایید کردم تا زود تر برم بیرون از اتاقش.

به آدمی به اسم "ری" میل زدم گفتم که من تو ایرانم نمتونم واسه خونه پول بفرستم اما انگار کلا نامه منو نخونده بود یا اینطور وانمود می کرد.

خسته ام

ما همه خسته ایم

این قیمت حرکت در کانالی به غیر کانال تعیین شده است

این حس ما است در شاید آخرین هفته ها و روز های بودن در ایران در کنار دوستان در کنار عزیزان اما افسوس که چه سرد چه بی احساس چه غم انگیز 

که همه مدیون آنهای هستیم که ما را در این وضع قرار دادند واقعا که سزاوار تشکر و قدردانی هستند من به نوبه خود اینطور از آنها تشکر می کنم:

لعنت بر همه شما لعنت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:7  توسط صدیق   | 

مدتی است (نزدیک به یک ماه) که احساس دلتنگی شدیدی پیدا کرده ام نه به ابن خاطر که ممکن است تا کمتر از دوماه دیگه برم نه بلکه به این دلیل که حسی آمیخته به استقرا پیدا کرده ام

در آستانه یکی از تحولاتی قرار دارم که ابتدا فکر می کردم درزندگی بهترین کسانی که دوستشان دارم رخ می دهد درست در زمانی که بیشتر ازهر موقع دارم به آنها نزدیک می شوم به هر حال قرار بر جدایی بود حتی اگر هم من نمی رفتم اما ما انسان هستیم کسی را که امروز به خوبی می شناسی چند سال دیگر فرد دیگری است بنابراین این جدایی برای همیشه است.

خوب که فکرمی کنم چون ما انسان ها هر اندازه هم که شبیه هم باشیم بازهم تفاوت هایی خواهیم داشت و در طول زمان تغییر می کنیم بلاخره روزی به نقطه ای می رسیم که برای همدیگر بیگانه باشیم حتی  برای اعضای خوانواده خود هم این استقرایی است که از وضع این چند هفته اخیر در من به وجود آمده خوب که فکر می کنم حس تنهایی شدیدی پیدا می کنم گویی که در این جهان من هم مسافر کوچولویی هستم و بیش از هر چیز حس می کنم که این سفر کوتاه تر از هر چیزی است که فکر میکردم اما چه تلخ که با این کوتاهی باید به تنهایی طی شو.د

 (من نه رومیو هستم و نه فرهاد اشتباه نکنید منظور من این جور مطالب نیست و خیلی کلی تر است) تصور کنید دنیایی را که همه کور و کرمادر زاد هستند چقدر در تشخیص همنوعان خود دچار مشکل خواهند بود احساسات و افکار چقدر گنگ خواهند بود حتی این موجودات توانایی درک حس درد کشیدن دیگر همنوعان خود را نخواهند داشت! من هم چنین حسی در مورد تنهایی که می گویم دارم

اما!

یک امید ما موجودات پیچده ای هستیم اگر کلمات محمل کوچکی برای انتقال احساسات هستند هنر تا حد زیادی این نقص را جبران می کند این که ما در بیان احساسات خود ناتوانیم نقص کمی نیست اگر به زندگی خودم و شما هم به زندگی خود دقت کنید نقش احساسات را خواهید دید اگر چه عوامل قوی تری هم مثل غریزه وجود دارد اما در زمان فعلی یا باید احساساتم را فراموش کنم و با آنها بجنگم آنچه که میخواهم بیان آنها وشریک کردن دیگران در آنها ست (چیزی شبیه درد دل)

 

شاید تا ابد تنها بمانم و لال باشم اگرچه آزار دهنده است اما آزار دهنده تر این است که به وضع وخیم تری هم دچار شوی اگر 22سال است که فارسی صحبت می کنم و فارسی زبانان را میشناسم حالا باید به دلایل دیگری امیدوار باشم که به جایی برم که غریبه خواهم بود و در ارتباط برقرار کردن با آنها تا مدتی دچار مشکلات فراوان.

 

بد ترین قسمت این داستان دلایل اصلیم برای رفتن است تا به حال به طور جدی به رفتن یا نرفتن فکر نکرده ام و چه خوب که چون قیمت نرفتن اطلاف دو سال از زندگی ام است می خواهم فریاد بزنم بر سرآنهایی که با قوانین احمقانه خود (شاید هم هوشمندانه) حق من از ملیت و کشورم را ضایع کرده اند و مرا در حال  حاظر به جایی رسانده اند که نتنها انتظار سودی از این دو کلمه نداشته باشم بلکه از یکی فرار و از دیگری ناراضی باشم (شخصا به حس ناسیونالیستی خیلی اعتقاد ندارم اما اگر خوانواده ام مرا دوست نداشته باشد چه کسی مرا دوست خواهد داشت و از چه کسی انتظار کمک خواهم داشت {ریشه های ناسیونالستی})

...

این قصه (سلسله غرغر ) سر دراز دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 19:53  توسط صدیق   | 

بله بعد از غر زدن های پست قبل شاید بد نباشه که به این وبلاگ یه سر بزنید.

نویسنده شو نمی شناسم و چون از اون اجازه نگرفته ام فقط تا این اندازه پر رویی می کنم که لینکشو تو یه پست بزارم:

http://tar-setar.blogspot.com/2007_03_01_archive.html

اسم وبلاگش تار و سه تار ایشون از هواداران موسیقی سنتی هستند. اگرچه دورادور ("درباره من" وبلگشونو خوندم).

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 18:30  توسط صدیق   | 

البته این دیگه خیلی تکراری شده که از این جور چیزا غر بزنی

اما...

داستان از اینجا شروع می شه که مردم یک کشور در هیچ جا به اندازه کشورشون مورد احترام نیستند.

و خوش به حال مردم کشوری که تو کشورشون صف چند کیلو متری وجود نداره.

و بیشتر خوش به حالشون که تو کشورشون این فقط پول نیست که اعتبار داره ( نه مثل اون کشورایی که سند یه ملک با حدود ۱۸ برابر ارزش یه چیز بی اهمیت باید یک هفته بررسی شه)

نه مثل کشورایی که نتنها زمانی که تو بانکش همیشه که مبلغای عادی در حدود چند ده هزار جابه جا می کردی بی اهمیتی می کردند بلکه زمانی هم که چند میلیون جابه جا می کنی باهات بدرفتاری می کنند و توی یه دردسر بزرگ می افتی نهایتا به خاطر اینکه کارمند محترم حوصله ندارندو...

بله نه مثل جاهایی که کاری که قرار یه روزه انجام شه یک هفته به تعویق می افته.

واقعا خوشحالم که توی اینجور کشورا بدنیا نیومدم و از ملیتم اساس غرور می کنم ملتی مهربان دلسوز

عاقل و کلا دارای همه صفات + و ...

------------------------------------------------------------------------------------------------

من هر موقع تو شرایط بدی می افتم اولین کسی رو که سرزنش می کنم خودم هستم چون خوب حساب همه جاشو نکرده بودم اما:

چندی پیش (شاید ۳ ماه پیش بود) با دوستی گپ می زدم حرف جالبی زد که مردم ما از شکست می ترسند چون جامعه ما به شکلی که جبران خیلی چیزا غیر ممکن یا فوق العاده مشکل.

من  هم اعتراف می کنم که اگر چه حساب همه جاهاشو نکردم اما مگه ما داریم روی لبه پرتگاه راه می ریم که هر اشتباه کوچیکی قیمتی وحشتناک داره یک لغزش و تمام.

تحقیر از طرف ...

استرس برای ...

هزینه برای ...

و در بهترین حالت خداحافظ

اما ...

کوله بار نفرت و خاطرات تلخ تنها توشه این سفر خواهد بود. این چیزیه که اگه بتونی بری از چند ماه آخر اینجا بودنت یادت می مونه.

 

خوب زیادی غر زدم اما ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:29  توسط صدیق   | 

همیشه به عکاسی و نگاه کردن به عکس لذت برده ام اما فعلان فقط دومی رو انجام می دم.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:33  توسط صدیق   | 

گاهی در نهایت نا امیدی اتفاقات خوبی هم ممکن رخ بده

یکشنبه قبل داشتم چند تا دانشگاه واسه سال بد انتخاب می کردم که یه میل واسم اومد و تا امشب که اینو مینویسم زندگیمو به صورت تا حدی خوشایند به هم ریخته اما این مسیر اینقدر نا مطمئن که به قول  یکی از دوستان تا دکترا تو نگیری مطمئن نمی شی که اپلای کردی!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:2  توسط صدیق   | 

بالاخره تصمیم گرفتم یه چیزی بفرستم اما دلیل این تاخیر نه به خاطر تنبلی بلکه به علت وسواس من در مورد پست هاست. به هر حال یکم چیزای شاید جالب:
The muscles in your heart have the strength to shoot your blood 10 meters in the air.

The body’s strongest muscle is our tongue

Statistically, people are more afraid of spiders than they are of dying

Humans and Dolphins are the only animals that have sex for pleasure

In ancient England, people could not have sex without consent from the King. When people wanted to have a child, they had to solicit a permission to the monarchy, in turn they would supply a plaque to hang on their door when they had sexual relations.
The plaque read … "Fornication Under Consent of the King" (F.U.C.K.). This is the origin of the word.

During historic civil wars, when troops returned without any casualties, a writing was put up so all can see which read
"0 Killed". From here we get the expression "O.K." which means all is good

اگه تحت تاثیر قرار نگرفتید یا اینا تکراریا یا احتمالا شما یه "گولکوتک کته کله" هستید
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:57  توسط صدیق   |