من اینجا اپلای کردم و واقعا از سرشون زیادم خوب در عوض به محض ورود حسابی تحویلم گرفتن و کلی حال دادند اما یک اشتباه همه چی رو خراب کرد و شاید به نحوی راحت تر کرد.
من مایل بودم با یه استاد به اسم دکتر بوز کار کنم که واقعا آدم خوب و نسبتا باسوادیه اما از شانس من فرصت مطلعاتی داره و یه یسالی نیستش!
آدمیه که با اینکه بیشتر از ۵ روز نیست که با هاش آشنا شدم اما کاملا باهاش راحتم و به راحتی بهش اعتماد میکنم واقعا حیف شد.
اما این استاد جدید که به محض اینکه رفتم تو اتاقش حساب کار دستم اومد!
شاید برخوردی که با من شد نمایی از نژاد پرستی باشه (به قول یکی از دوستان ایرانی اینجا) این استاد محترم با اینکه می دونست من استادمو دارم عوض می کنم که کار نظری کنم یه پایان نامه دست من داد وگفت یا اینو دنبال کن یا یه پروژه ازمایشگاهی بهت میدم.
اینجا واقعا تعطیله اما اون بااینکه میدونست من شرایطم چطوریه و ... از آب گلالود ماهی گرفت و چقدر هم با اکراه این ماهی رو گرفت.دلم می خواست با مشت بکوبم تو دهنش و هرچی فحش خواهر مادره بدم بهش! این برخورد بدش بود که منو ناراحت میکرد.
ان استاد قبلی هم با اینکه ایرانی است اما مایله اینگلیسی صحبت کنه من به دلیلی از این کارش خوشم میاد (بعدا میگم چرا) اما وقتی گفتم باشه میرم با فلانی گفت:
you know,I have many students and it is not matter for me
اما به جون مامان جونش چون یکی از دانشجواش بعد از سه سال هنوز نتونسته تموم کنه و دپرس شده ودیگه نمیاد بقیه هم دل خوشی ندارند و فقط واسه پولش میان.
دلم میخواد داد بزنم گور بابای همتون اگه من بدردتون میخورم پس چرا این کارو با من می کنید؟!
مثل اینکه واقعا کرم از خود درخته!
یا:
که خود اینجارا اپلای کردم که دوصد لعنت بر خودم باد.
یا به عبارت دیگه:
از دست مشفق فرار کردم گیر یکی بدتر از اون افتادم!!!
نهایتا:
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم مخصوصا اگر تو کانادا هستید و دانشگاه تون ترم زمستان پذیرش میده!
و در پایان:
اینجا به لحاظ علمی واسه من جهنمه!!!
![]()
![]()
![]()
یه مثالش اینه که وقتی داشتم کارایه خروجم رو انجام می دادم و فارغ التحصیلی یه بار مجبور شدم برم سازمان سنجش تو مشکین دشت کرج!
راستش اولین باری بود (حداقل در ۱۵ سال اخیر) که با جامعه کرج از نزدیک بر خورد کردم. واقعا فرقی با تهران نداره به جز اینکه وقتی که می خواستم سوار ماشین های گوهر دشت بشم مردم بیشتر از موقعی که تهران اینگرف و اونگرف می رفتم منو هل می دادند. همه جا این غریزه های انسان هاست که تعیین کننده است و مسلما حس منفعت طلبیشون.
اما واقعا من هنوز در ارتباط با این جامعه بی تجربه محسوب میشم ارتباط من با جامعه محدود میشه به فروشگاه هایی که رفتم و تو اتوبوس که شاید برای این شهر کوچیک کافی باشه اما نه برای نظر کلی در مورد یه جامعه به نام کانادا یا حتی انتاریوی جنوبی.
من با یه دانشجو به اسم گری در اتاقم شریکم و همچنین جلسات "تی ای" ما هم با همه (برعکس شریف اینجا یه کلاس بزرگ و ۴ تا "تی ای" که یکی درس میده و بقیه رفع مشکل می کنند و...) در جلساتمون هم نفر سومی به اسم جری وجود داره که چاقه و خیلی زیر کار در رو و من فکر میکنم از اوناست که پرچم اویزون میکنه بدون اینکه بفهمه وارونست یا نه و ...
امروز بعد از کلاس گری نظر شخصی منو در مورد جری پرسید و من گفتم که خیلی ازش خوشم نمیاد. اما من هنوز به اینورا عادت نکردم و واسم جا نیفتاده که محض رضای خدا کار نمیکنم بلکه هر هفته چکشو دریافت میکنم و گری اینو به من یاداوری کرد و به نوعی گفت جری مفت خوره و ...
منظورم اینه که وسط محیط اکادمیکشم اینجا فرصت طلب پیدا میشه.
قبلا اگه از من میپرسیدند فرق اساسی ایران با اینجا چیه (از نقطه نظر خودم و نه جزییاتی مثل نظم پول رابطه آزاد و ...) می تونستم ساعت ها حرف بزنم اما حالا شاید خیلی نه
تو وبلاگ احسان نوشتم هر جا بری آسمون یه رنگه.
این الزاما معنای مثبت یا منفی ای نداره.
احتمالا چند روز دیگه نظرم در پی چند برخورد با هر چیز دیگه ای تغییر کنه به هر حال نظرات ما تابع اطلاعات ما و بیشتر از اون تا حد زیادی حس ما نسبت به اون مطلبه (مرغ همسایه غازه- غاز همسایه مرغه- مرغ ما غازه و...)
رفتم سراغ رایانم"!!!" تا از این موهبت اینترنت خدا استفاده کنم و دیدم نوید منو دعوت به چت کرده خیلی خوشحال شدم. خلاصه چت ما نوشتاری شروع شد و بعد از چندی گفتاری شد (اینجا اینترنت خداست) اینقدر از شنیدن صدای گرمش خوشحال شدم که متوجه گذر زمان نشدم. بعدش با بابام چتیدم بعد با عمه ام و... تا عصر شد و من خسته از این همه تایپ کردن و فک زدن که صد البته خیلی شیرین بود.
امروز بلاخره چمدون هامو گرفتم حالا همه چی کاملا مرتبه به جز دنیای علم و دانش!
این چند وقت فقط دارم حسرت می خورم چرا یه دانشگاه بهتر به جای این براک اینجا نیست![]()
برهان: امروز سر کلاس کوانتم رفتم ۴ نفر! و بعدش حالت جامد باز هم ۴ نفر!!!....
بعد از کلاس حالت جامد از استاد محترم سوالی کردم ایشون ...پیچ شدند
و نهایتا به کتاب "کیتل ارجاع دادند" پرسیدم کتاب مقدماتیش یا پیشرفته گفت مقدماتیش!!!...
دانشجو ها هم سر کلاس: برد(بازی با کفشش یا خوردن شیرکاکایو) من(عین احمقا به استاد نیگاه میکنم و تو دلم به لهجه آلمانی افتزاحش می خندم) سارا(آدامس می جوید ) و ...
خلاصه اینه قضیه اینطرفا...
کوچیک تمیز مرتب و همه نسبتا برخورد خوبی دارند.
دوستان ایرانی خوبی هم پیدا کردم. دیشب رفتیم یه کافیشاپ و ورود یه استاد ایرانی جدید رو به براک جشن گرفتیم یه اتفاق جالب افتاد در کنار همه چیزایه جالب.
ایشون و همرشون که هردو از کهنه کارایه شریف بودند یه توله سگ کوچیک داشتند و به خاطر همین ما مجبورشدیم غذامونو بیرون بخوریم وقتی غذا تموم شد ویتر اومد و کلی از سگه تعریف کرد اینقدر که از بچش هم تعریف نکرده بود:
oh,little angel how you are beautiful ,little pupi,...
بعدش هم نوبت صاحب رستوران بود که دوبله مایه بزاره و غیر مستقیم از ما عذز خواهی کنه.
شب تا دیر وقت با اونا گذروندیم.
اما...
اینجا همه چی هست به جز مشخصات شهر های بزرگ که من بهش عادت دارم و این یه خورده دلگیرش می کنه.
از علم و ... خبری نیست عین دانشگاه ابرقو.
خلاصه اگه اهل دل هستید اینجا همونجاییه که باید بیاید!!!
(تو یه آژانس اجاره مسکن کار گیر اوردم پس حرفامو جدی بگیرید).
---------------------------------------------------------------------------------------------------
چون "تی ای" دارم امروز یه کارسوق داشتیم منم که اینجا غریب....
دوتا لکچر بود یکی صبح و یکی بعد از ظهر وسطشم یه ناهار تپل و تا بخاید تیم هورتون (قهوه تیم هورتون معادل سگ پز خودمونه همون قدر هم گرون!)
سر ناهار من تنها بودم که یه پسر به اسم ناتان اومد و منو به میزشون دعوت کرد میتونم بگم که خیلی آدمایه جالبی بودند ناتان سارا کایرا شان و یه دختر دیگه که همه دانشجویه فلسفه بودند و من باقی روز رو با اونا بودم خیلی جالب بود.
سر لکچر ظهر هم با هم بودیم لکچر در مورد "فراگیری فعال" بود اما جالب اینجا بود که خود این روش به وسیله خودش در یک ساعت ارایه شد. من که خیلی خوشم اومد.
اینجا یکی تویه دپارتمان فیزیک هست که اهل نیجریه س و اسمش انتونی خیلی آدم خوبیه و هم اتاقیه مجتبی علمداریه یکم هم فارسی یاد گرفته واقعا ادم مهربونیه من خیلی بیشتر از هر کسی بهش اعتماد دارم.
هم اتاقیم یه کانادایی ۳۰-۳۵ ساله به اسم گری فکت اونم خیلی کمکم کرد جالبه که اکتبر از تزش دفاع می کنه و نمی خوادهم بره دنبال دکترا!!!
اینجاها ظاهرا واسه فیزیکیا کار بار ریدیفه به قول این دوست فلسفه (ناتان) چون به من می گفت واسه پولش بود که اومدی فیزیک!!!
باید اعتراف کنم که به هیچ وجه انتظار اینچنین سفر پر ماجرایی را نداشتم. اینطور شد که من در روز سه شنبه 20 شهریور 86 یا 11 سپتامبر 07 ساعت 7 از دروازه خروج ترمینال 2 مهراباد رد شدم و بعد از زد شدن از قسمت های بررسی گذرنامه و ... وارد سالن انتظار شدم. به عنوان آخرین یادگاری از ایران هواپیما تاخیر کوتاه 3 ساعته ای داشت که از این سه ساعت یک ساعتش درون هواپیما و بدون سیستم تهویه سپری شد. کنار من مرد مسنی نشسته بود که قصد داشت برای دیدن دخترش به ونکور برود ا. که از شب قبل که از تبریز رسیده بود و به اقتضای سنش بسیار حساس بود نسبت به تکان هایی که دو کودک در صندلی پشت ما ایجاد می کردند بشدت اعتراض می کرد ولی چون نهایتا کسی به حرفهایش توجه نکرد تنها به چند جمله ترکی که احتمالا فحش بودند قناعت کرد کنار پیر مرد هم زن مسنی نشسته بود که پا درد داشت و از مهماندار تقاضا کرد که برای او بالش اضافه یا چیزی مشابه بیاورد اما مهماندار بعد از چند دقیقه با بسته ای روزنامه برگشت و گفت چون بالش نداشتیم از اینها استفاده کنید!!!
ابته لازم به تذکر است که حتی بالش به تعداد صندلی ها هم وجود نداشت و به نوعی نایاب بود. شاید هم چون بعضی از هم وطنان محترم به بالش خود قناعت نکرده و به صندلی های مجاور هم توجهی داشته اند.
اما تاثیر تاخیر این بود که 6 ساعت بعد در فرودگاه "هیترو " لندن مثل یک دونده حرفه ای در راهرو ها بدوم و بدون اینکه اندکی این فرودگاه زیبا و بزرگ را ببینم وارد هواپیمای "ایر کانادا" شیرجه برم وخدا را شکر کنم که مثل همسفری که از دانشجویان شریف بود و مقصدش "سیاتل" بود از پروازم جا نمانم!!!
جالب بود تنها نکته ای که به غیر از گیت امنیتی توجه من را جلب کرد تعداد خروجی های این فرودگاه برای سوار شدن به هواپیما بود 51 خروجی!!!
در مقایسه با مهراباد که عملا دو یا سه خروجی بیشترندارد.
اولین چیزی که در هوا پیمای "ایر کانادا" توجه من را جلب کرد برخورد شاد و چهره گشاده مهمانداران بود. در پرواز تهران-لندن موقع ناهار من از مهماندار لیست غذا را پرسیدم اما به لحن تند و چهره ای خسته روبه رو شدم. طول پرواز دوم من طولانی تر از پرواز اولم بود اما بسیار راحت تر بود. موقع سرو غذا مهماندار سعی می کرد به یک مسافرخارجی معنای "چیکن" را بفهماند و برای این کار تقریبا هر ادایی را دراورد تا نهایتا مسافر متوجه منظور او شد.
اما با همه این اوصاف من حس می کردم و هر از چند گاهی شاهدی می یافتم که مردم در همه جای دنیا مشابهند و علت صورت ظاهری رفتار بهتر مهمانداران "ایر کانادا" نوعی عرف پذیرفته شده در کار آنها ناشی از یک اجبار است.
شاید در پست های بعدی در مورد جزییات بر خورد در "پرت" های تهران و لندن و ترانتو بیشتر توضیح بدم. اما بهترین قسمت مربوط به افسر قسمت مهاجرت فرودگاه "پترسون" ترانتو بود که با هم در مورد شطرنج و دانشگاه براک کمی صحبت کردیم. بر خلاف افسر مهراباد که با پرسیدن مثلا سوالاتی مثل عوارض خروج بده و ... صحت مسافران مثل من که دانشجو هستند و نباید وارض بدهند را بررسی می کنند یا فرودگاه لندن که حتی کفش هایمان را از پا دراوردیم تا مطمین شوند ما سلاح خطرناکی حمل نمی کنیم.
اما اصل داستان بعد از خروج از قسمت مهاجرت فرودگاه پترسون شروع شد که من و چهار نفر دیگر که ایرانی بودند بعد از 2 ساعت متوجه شدیم چمدانهایمان همچنان در فرودگاه لندن است!!!
قرار بود که من در ساعت 7 به وقت محلی از سالن تحویل اساسیه بیرون بیایم و با پدر همخانه ایم تماس بگیرم اما من ساعت 9:30 از سالن خارج شدم بسیار دستپاچه از اینکه تنها برای رسیدن به هتل باید 46 دلار بدهم و ... اما خوشبختانه نهایتا اخرین تماس من موفق بود و ایشان را پیدا کردم و توانستم نفس راحتی بکشم.
او و همسرش من را تا شهر سینت کاترینس که 107 کیلومتری ترانتو است رساندند و ترتیبی دادند که در آنجا حولهو مسواک و ... برای من آماده باشد. هم خانه ای من یکی از 5 فرزند آنها بود باید اعتراف کنم در طول یک ساعتی که همراه آنها بودم اینقدر احساس راحتی کردم که کم کم شروع کردم به صحبت در مو رد بوش و احمدی نژاد و ...
در طول مسیر هم آقای شیشکوو شهرها و کارخانه های سر راه را به من نشان می دادند. واقعا که انسان های مهربانی هستند و مهمتر از همه بشدت به فرزندانشان اهمیت می دهند. در طول راه در مورد دیگر فرزندانشان با من صحبت کردند. و اینکه در کجا مشغول به تحصیل هستند و ...
و بعد از ساعاتی خواب حالا من نسبتا سرحال روبه روی میزم در جلوی کامپیوترم نشسته ام و به سی-دی پویا گوش می دهم ساعت به وقت ایران 2:50 قبل از ظهر است.
چند ساعت دیگر قرار است که برای اولین بار به دانشگاهم بروم.
خوشبختانه ضربه های متوالی روز قبل من را تا حد خوبی نسبت به "هاوم سیک" و... حداقل به طور موقت بی حس کرده.
امروز توی ماشین نشسته بودم و از یک خرید طولانی و خسته کننده بر می گشتم عمه محترم یه بیسکویت کرمدار کوچیک بدون هیچ مقدمه ای به من داد از همون هایی که بهشون میگن "عمله خفه کن" معلوم بود که تو کیفش اضافه بود و تنها می خواست از اون برای شوخی کردن با من استفاده کنه. بعد از رد و بدل شدن چند جمله در امتداد ارایه بیسکویت فوق الذکر من بودم بیسکویت به دست فکر کردم به محض پیاده شدن اونو به یه گدا بدم و او هم خوشحال شود. تو این فکربودم که یاد صحنه ای که چند روز قبل تو ولیعصر روبه روی ورودی پارک ملت دقیقا جلوی در ورودی بازار صفویه دبده بودم افتادم کوتاه بود چند خانوم با ظاهری مرفه به همراه دو پسر بچه که ظاهرا مادر و مادر بزرگ و نوه ها بودند. ظاهرا مادر بزرگ 4 رانی خریده بود من که از سمت مخالف می اومدم از دور دیدم که یکی از نوه های مذکور رانی را رد کرد و مادر بزرگ که چند قدم بیشتر از محل امتناع نوه اش دور تر نشده بود رانی را به یک دستفروش که خرت و پرتهایی مثل چسب نواری و ... می فروخت داد فروشنده به محض اینکه رانی به دستش داده شد واو آن را گرفت گفت رانی چیه؟ و مادر بزرگ با لحنی عصبانی گفت تو چیکار داری بخورش اما افکار من تو اون لحظه اینا بود: مادر بزرگ از دست نوش عصبانی بود و به خودش اجازه داد عصبانیتشو سر اون بیچاره خالی کنه نحوه خالی کردن هم حاکی از یک الگوی طبقاتی در ذهن مادر بزرگ بود. اما حرف دستفروش هم به نوعی حاکی از همین قضیه بود استنباط من این بود که اون این حرف رو زد تا بگه من میدونم رانی چیه و اینطور خبری نیست که فقط شما رانی بخورید.
شاید من اشتباه کرده باشم نه ان زن مادر بزرگ بوده باشد ونه باقی حدسیات و استنباطات و ...
اما در مورد آنچه که دو سال قبل در نمایشگاه کتاب دوستم گفت اطمینان دارم. و اون داستانش اینطور بود که همراه محترم بنده یه دوربین "جیجیتال " "کفن" خریداری کرده بودند و می خواستند از سوزه های اجتماعی مثلا عکس بگیرند و قتی که می خواست از من در قسمت سرسبز نمایشگاه عکس بگیره یکی از کارگران که شلنگ آب بدست داشت از روی کنجکاوی نزدیک شد وچند لحظه ای به تماشای این فرایند "اتو فکوسینگ لنز کفن و ..." مشغول شد بعد از عکاس پرسید این دوربین چنده اما همراهم که واقعا آدم عاقلی است و اصلا اهل پز و ... نبود ناگهان گفت 40000 تومان شاید 20/1 قیمت واقعی انگار که می خواست به اون بگه تو نمی تونی 40000 تومانیشو بخری یا سقف توانایی تو 40000 تو رو چه به این حرفها همه روز این قضیه آزارم می داد و انقدر این عدد در ذهنم در جریان بود که تا به حال فراموشش نکردم .
شاید هیچ وقت این دو قضیه و مشابه اینها رو فراموش نکنم.
در تعجبم از حماقت آدم ها به نظر من برتری علمی و هوشی هم برای برتر دانستن خود بر دیگران کافی نیست {در این باره شاید یه پست دیگه در مورد بحثی که احمدبصیر و پیام و سیاوش و رهام تو سلف دانشگاه در مورد رانت شریف و... داشتند بفرستم فعلا قبول کنید} چه به رسه به ثروت مالی و زور بازو و...
حالم از این نظام طبقاتی به هم می خوره.
تو این فکر ها بودم که تاکسی به مقصد رسید و بیسکویت رو تو جیبم گذاشتم و از فکرم تا حدی بدم اومد که ممکنه توهین باشه اگر چه اون فرد خوشحال بشه و من مثلا وجدانی راحت داشته باشم از اینکه سهم خود را ادا کرده ام.
حالا دارم به این فکر می کنم که اونجا که بر پایه سرمایه داری و اقتصاد بازار اداره میشه چیکار کنم.
باز هم احساساتی شده ام اما بسیار شدید شاید چون این بار قضیه خیلی جدیه اما چطور شروع شد منظورم اینه که با چه هدفی شروع شد. مطمِن نیستم شاید افکار 14 ماه پیشم با افکار حالام آمیخته شده و نمی تونم چیزی رو تمیز بدم.
چطور گذشت؟ سخت و ملالت بار و پر استرس اما در کنار دوستان که در سختی بیشتر اهمیت پیدا می کنند . هر لحظه آیند مو در دست یک نفر میدیدم . و از برخورد شون حال تهوع پیدا می کردم از رفتار اطرافیان که حتی تا به حال به خودشون زحمت نمی دن و فکر کنند واقعا رابطه آزاد و چند آزادی دیگه از همین دست اینقدر برای ما مهم بود که این همه به خودمون زحمت بدیم؟ اگه الان هم همینطور فکر می کنند باید بگم که خیلی احمق هستند.
اما هر چه بود گذشت وچه تعجب آور است این قدرت انسان در فراموش کردن سختی ها
اما آنچه که در یک هفته اخیر گذشت بیشتر من را متاثر کرد تا عصبانی این یک حس جدید بود انتطارش را داشتم اما نه به این شدت. لحظه هایی باشکوه که فهمیدم چقدر دوستشان دارم و افسوس که در همان لحظه تنها کلمه ای که در ذهنم بود کلمه وداع بود
وقتی که برای آخرین بار او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و دستانش را حریصانه در دستانم داشتم به شدت تلاش می کردم که نکند انقلاب احساسی درونم نمود بیرونیی بیابد اما چه سود که یک نگاهش کافی بود تا با دیده چشمان اشکالودش من هم بغض کنم و دیگر توانایی تکلم را از دست دهم و تنها با چشمانم بدرقه گر اوتا سالن انتطار باشم به هم می گفتیم به امید دیدار اما من حس میکردم این یک دروغ بزرگ است و قتی بر می گشتم تو ماشین به دوستم گفتم ممکن یه روزی دوباره همدیگه رو ببینیم اما شاید دیگه اون آدم های قدیمی نباشیم.
اما نفر بعد خداحافظی کردم دستش را در دست فشردم می خواستم در آغوش بگیرمش اما بازهم ایران است و دانشکده ومهم تر از همه ما ایرانی. و قتی که به سمت در حرکت کردم لرزش صدایش را شنیدم اما سع کردم از آنجا فرار کنم هیچ وقت نمی خواستم کسی را که دوست دارم در اینچنین وضعی ببینم و من ناتوان از همدردی و آرام کردن او . موقع برگشت یک ایستگاه زودتر سوار شدم ایستگاه بعد او را دیدم می خواستم پیاده شوم و باز هم با یک شوخی یا یک حرف طنزامیز دلداریش بدهم اما وقتی که دستمال در دست و چشمان خیسش رادیدم توانایی حرکت را از دست دادم و باز هم تنها این چشم هایم بود که تونایی دنبال کردن چهره او را داشت.
حظور در خانه در این روزهای آخر بسیار دردناک است هم دیدن آنهایی که احساسات را در پس پرده نازک خنده ها و لبخند ها مخفی می کنند وهم آنهایی که احساساتشان را با گریه و اشک ترجمه می کنند.
و این است نتیجه تصمیمی که 14 ماه پیش گرفتم.
امید وارم که شانس دیدار مجدد دوستانم را روزی و جایی داشته باشم اما افسوس که "بر عبس می پایم".
هر آغازی پایانی دارد تولد را مرگ و دوستی را فراغ اما پیایان معمولا سخت تراست اما اجتناب نا پذیر و لازمه تحول همانند تولد یک نوزاد.
اما تصور من این بود که در این دریای مواج زندگی بلاخره باید تخته ای و جود داشته باشد که با آن برای همیشه همراه شوم و کمتر اسیر امواج باشم اما افسوس که دریای این گوشه زمین مواج تر است و دست های ما ضعیف.
می خواهم فریاد بزنم و بگویم هر انچه را که در دل دارم و به آنها نگفتم اینکه تا چه حد دوستشان داشتم و دارم اینکه چقدر از همراهی انها در این 4 سال خوشحالم و اینکه تا چه اندازه دلتنگشان هستم.
ولی صبح فراموشی از راه خواهد رسید در جایی جدیدی اطرافیان و دوستان جدید تو گویی که پیشتر هیچ نبوده و تنها لبخندی باقی می ماند بر این احساسات. لعنت بر این فلک کج مدار لعنت.