تبليغاتX
جام می
اول یکم عکس ببینید
تایپم نمیاد.
تو پست قبلی کامنت پیام خیلی خوب بود و در عین حال خیلی بد. خیلی خوب چون چیزی رو که من سعی میکردم بیان کنم و تا حدی برای خودم روشن کنم خیلی خوب و کوتاه بیان کرده بود و خیلی بد چون که تاییدی بود بر یک حقیقت تلخ (حداقل تلخ برای من) قبلا تصور می کردم که مطلبی روکه فهمیدم به من تعلق داره تعلقی بالاتر از تعلقات مادی (که صرفا قراردادی هستند و مدت زمان این قرارداد ها متفاوت) اما حالا احساس این رو دارم که باید به دنبال چیز دیگه ای بگردم من دارم دست و پا میزنم که برای زندگیم معنایی پیدا کنم ورای روزمرگی ها و مشغله های بی دلیل.
شاید هم این هدف زندگیه که زنده بمونی و طبیعت چیز بیشتری در چنته نداره چون حالا حداقل درصدی از بشریت از نیاز های اولیه فراتر رفته.
فراموش کنید...
ای کاش جرات پاک کردن داشتم اما امیدم مانع از این میشه که پاکش کنم امید اینکه شاید کسی بفهمه و کمک کنه مثل بزرگتری که کلمات نا مفهوم یک کودک رو میفهمه و نیازشو براورده میکنه.
{مطلب فنود هم تو اون پست کتابخونش بی تاثیر نبود در حال حاظر من}

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:11  توسط صدیق   | 

هر بار که میخوام یه مطلب جدید یاد بگیرم اول کلی باهاش کلنجار میرم بعد از یه مدت که خسته میشم با خودم میگم که خوب حالا با فرمالیزمش کار میکنم و به این سوالا بعدن رسیدگی می کنم. مدتی میگذره و من سوال هام از یادم میره و توهم فهم اون مطلب به من دست میده!
یه مدت بود که فکر میکردم کوانتم یاد گرفتم اما همین چند ساعت پیش فهمیدم من فقط ساختار ریاضی شو تا حدی یاد گرفتم و سوالاتی که روز اول داشتم همچنان به قوت خودشون باقیه.
حالا حالم خیلی بده! احساس نفهمی میکنم اما چیزی که خیلی عذابم میده اینه که چرا این همه آدام در سرتاسر دنیا از این فرمالیزم و نطریه استفاده میکنند اما عده کمی به فکر بنیان های حرفهایی که میزنند میپردازن!
من شخصا نمی تونم کار مکانیکی کنم با ید اول یه دید تا حدی کلی داشته باشم بعد برم سراغ جزییات که به لطف عادت و فراموشی خیلی مانع کارام نمیشه!!!

کلا نتنها در مورد فیزیک بلکه در همه زندگیم هم این روند سوال و فراموشی سوالات و جود داره و هر موقع که یادش میفتم حالم بد میشه.
از این عادت بدم میاد هرچند که مثل مرفین درد رو کم میکنه.
شاید هم خیلی وضعم خوبه که فرصت دارم به این چیزا فکر کنم !!!
میدونم زندگی یه شکل دیگست و اونی نیست که من دئست دارم باشه اما...
مثل اینه که خودمو با مغز بکوبم به زمین تا شاید جلوی حرکت زمین در فضا رو بگیرم!!!
...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 23:5  توسط صدیق   | 

امروز برای دومین بار به ترنتو رفتم اما چون خیابونای مرکزیشو یاد گرفته بودم تونستم حسابی تا پا هام جون داشت بگردم.

جالب با اینکه جمعیت این بزرگترین شهر کانادا تقریبا 1/3 تهران اما خیلی شهر تر به نظر میاد بزارید بیشتر توضیح بدم:

من اینجا خونم تو یه شهر که جمعیتش 13000 نفره و من بغل مرکز شهرش زندگی میکنم (که یه خیابون 200 متری) اما این شهر به فاصله بسیار نزدیکی در حدود 10 متر از شهر سنت کاترینز که بزرگترین شهر منطقه نیاگاراست و جمعیتی در حدود 350000 نفر داره واقع شده که اون هم مرکز شهرش 3 تا خیابان به طول حدودا 400 متر هست.
و ترنتو با حدود 4.5 میلیون جمعیت دارای مرکز شهری "کامل" و "مبسوط" است (به قول دوستان)

حالا من که از ایران اومدم و از رابطه جمعیت و امکانات شهری ایران که به دلیل نبود سیستم شهرنشینی و کمبود امکانات به وجود اومده برای برسی این سیستم شهر نشینی استفاده کردم و طبعا هنگ کردم.
اگر چه اینجا هم این قانون در قلب قضیه  بر اساس عرضه و تقاضا وجود داره و تمرکز ملیت ها و ...
اما من که مرکز شهر چند تا از شهر های سر راه رو هم دیدم متوجه شدم سیستم تا حدی فراکتالی است.
همه مرکز شهر هایی که من دیدم یک خیابان به نام "فرانت استریت" و "کینگ" با فراوانی 100 و 80 درصد دارند.
وتازه به نوعی فهمیدم چرا تهران با این بزرگی و با اینکه حتی برج میلاد داره نوعی ابر ده محسوب میشه
این حرفم به معنای غرب زدگی نیست اما تازه نقش معماری شهری و ورودی ها رو فهمیدم.
یادم میاد 4 سال پیش که علم و صنعت رفته بودم رفتم سر کلاس معماری با پسر عموم که ببینم اینا اونجا از صبح تا شب چیکار می کنن استادشون اومد ویکم در مورد طرح های جلسه قبل صحبت کرد و درسای جدید رو داد. یکی از حرفاش یادم موند که برای گذشتن از یک فضا به فضای دیگه باید از یک فضا رد شد و نه یک صفحه!
این حرف در نگاه اول خیلی جوراست از مسخره تا پیچیده!  اما با توضیحی که داد در مورد فضای واسط و... من تازه فهمیدم مثلا چرا ورودی عمارت ها در هر جا و هر معماری تقریا اینقدر پهن هست!
من که هر روز اونم 100 بار برج میلاد رو دیده بودم چرا اینقدر "سی ام تاور" واسم جالب بود.
من که خودم فکر میکنم به همین دلیل شاید و معماری شهری که اگر چه سطحش رو نمی دونم اما برای من تحسین برانگیز بود. تو خیابان "فرانت استریت" بودم که چند تا ساختمون بزرگ مانع دیدن برج شد یکم که جلو تر رفتم یه تابلو دیدم که ورودی برج  رو نشون میداد اما مطمین بودم که حد اقل 100 تا 200 متر از برج فاصله دارم.
رفتم تا از راه رو بازدید کننده ها و اونایی که میخواستن بالا برن خارج شدم و یک باره جلو برج بودم خیلی بلند و بزرگ!
میگن فرق غذای رستوران و خونه تو تریینات و تشریفاتش و خیلی ها هم اعتقاد دارند این تشریفات بیشتر از خود غذا غذا رو دلچسب میکنه.
تو تهران جای دیدنی کم نداریم تو خیابون امام و ... اما در کنار چه مناظر زشتی و چه ترکیب های نا همگونی!!!
شاید به این دلیل بود که بعد از ساعتها راه رفتن تو اون خیابونا همچنان از مناظر لذت میبردم و واسم تازگی داشت.
اگرچه خیلی از تفاوت ها رو که در نطر نگرفتم می پذیرم اما این نکته خیلی نظر منو جلب کرد.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 3:59  توسط صدیق   | 

آخرین جایی رو که قبل از ترک آسمان تهران تونستم ببینم دانشگاه و ساختمان قرمز دانشکده بود حس عجیبی پیدا کردم احساس اینو داشتم که خیلی واسم معنی داره قبلا فکر می کردم مشتی آجر و شیشه است اما اون لحظه بیشتر از اون بود. اون موقع فهمیدم اون ساختمون گهواره بهترین خاطرات 4 سال اخیرم بوده اون موقع به خودم گفتم حتما در اولین فرصت اینو پست میکنم اما اینقدر بلا سرم اومد که کلا یادم رفت!!!
اما چند دقیقه پیش که داشتم باخ گوش میدادم و تصاویر بچه هارو میدیدم حتی نصاویر سال 81 ! آدم هایی که به معنای واقعی روی این کره پخش وپلا شدن . تو اون عکسا چقدر صمیمی کنار هم نشستن دقیقا حسی رو داشتم که موقع تماشای عکسای بچگیم پیدا میکردم حسی سرشار از صمیمیت و شادی بی خیال از حوادث.
بگذریم همش یک احساس بود اما بسیار شیرین.
دیدن چهره هایی که هرکدام از همدیگه هزاران کیلومتر دورن...
زندگی جالب و هر چه بیشتر میگذره جنبه های واقغی ترشو میبینم تا چند سال پیش حسی از امنیت داشتم انگار که مشکلات زندگی مثل ترک دوستان چرخ کج مدار و مرگ خیلی دورن اما الان دارم میبینم که اون توهم بود و من دقیقا وسط زندگیم اما  هنوز بعضی وقتا به دنیا از دریچه چشم کودکیم نیگاه میکنم انگار فکر میکنم یکی بزرگتر میاد و درستش میکنه اما تلنگری منو از این خواب شیرین بیدار میکنه که حالا این تویی که باید مسیول باشی نتنها در قبال کارای خودت بلکه به عنوان یه عضو فعال جامعه بشری اما من هنوز دوست دارم یک کودک باشم در جامعه بشری همان کودکی که در تصاویر میبینم پاک ومعصوم و بیخیال از هر چیز.
شاید این همان ارزوی بزرگتر های دوران کودکیم باشه که میخواستند باز هم کودک شوند.
و تصویر دوستان همان نگاه های شاد و صمیمی همان چیزی که فرصت میداد تا دوباره حس کودکی را احساس کنم.
افسوس...
باید تلاش کرد تلاش کرد و در نهایت خاموش شد.
و به این ترتیب موجودی دیگر زندگی را تچربه کرده باشد.
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:40  توسط صدیق   | 

بله دوشنبه روز شکر گذاری در کانادا بود و تعطیل همخونه ای هام هم از جمعه رفتند شهرهاشون و منم تنها تو خونه و بد تر از همه اینکه یک شنبه و روز بعدش که تعطیل بود اتوبوس ها هر ساعت یک بار و اونم به مدت کوتاهی سرویس میدادند!!!
من بلاخره عصر دوشنبه از این همه شلوغی به سطوح اومدم و به دنبال کمی گردش عازم جنوب شهر "تراولد" شدم اما از آنجا که شهریست وسیع و پر جمعیت من 45 دقیقه بعد از شروع این سفر پر مخاطره خودم رو در دل ظبیعت یافتم در کنار یک دریاچه زیباو ساکت!!!
من که واقعا از این همه زیبایی به وجد اومده بودم و از هر چیزی که اطرافم بود عکس می گرفتم!
اول ماشینایی که از کنارم رد میشدند بی توجه و بی هیچ اثری عبور می کردند اما موقع برگشت متوجه شدم چند تا از ماشین ها دارن واسم بوق میزنن و دست تکون میدن!!؟
نهایتا من دلیل این همه احساسات آنها را فهمیدم و در احوالات دنیا هم به مکاشفاتی دست یازیدم!!!
من یه درخت که اینا بهش میگن "میپل" رو پیدا کردم (که اونجا البته کم هم نبود و برگ های سرخ و زرد قشنگی داشت من یکیشو چیدم که بیارم خونه و از نزدیک چند تا عکس بگیرم چون جایی واسه نگهداریش نداشتم گذاشتمش تو جیب رو سینم!
خوب حدس بزنید برگ "میپل" قرمز رو کجا بیشتر دیدید؟ رو پرچم کانادا !!!
و من میرفتم که نقشی تعیین کننده در وحدت کانادا بازی کنم!!!
این طوری میشه که یک نفر میهن پرست یا اجنبی پرست یا رهبر انقلاب و... میشه دیگه مخصوصا اینکه سنش هم بالا باشه و به قولی خرفت هم شده باشه!!!
اگه یه سایت "هاستینگ" خوب میشناسید لطفا به من بگید این لعنتی عکس آپلود نمی کنه!!!
و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:25  توسط صدیق   | 

دیشب با بچه های مخلص و با ایمان ایرانی رفتیم نیاگارا فالز "اسم شهری در لب آبشار نیاگارا" می خواستیم وارد کازینویی به اسم نیاگارا بشم اما چون همه ما کارت شناسایی معتبر نداشتیم نتونستیم بریم تو!!!
اما خیلی جالب بود دیدن تفریح این آدم ها به نطرم اومد که اون شهر لاسوگاس کاناداست.
با اینکه زیبا ترین آبشار دنیا 100 قدم بالا تر بود اما همه در فکر آبجو و کرونا و پیتزا بودند.
بعد از راه نیابی به کازینو در یک اقدام اعتراض آمیز به "تیم هورتون" رفتیم (پی نوشت) اما چون دوستان می خواستند سیگار بکشند و من در حال بحث ... داغی با انها بودم بیرون پیش آنها وایسادم که یه پسره با دماغ خونی برگشت به من گفت که ... پول گذاشتم رو میز مشروب بده نداد پولم رو برداشتم با مشت زد تو صورتم بعد تلو تلو خوران و مست راهشو ادامه داد.
اما واقعا جالب بود من هیچ فرقی بین این افراد و جونای توی ولیعصر به لحاظ بنیادی نمی بینم همون آدماش هم که از ولیعصر اومده بودن هم دنبال ابجو و دختر و میز بیلیارد بودند...
اما جالب بود.
برپگشتیم و من با اینکه کمتر از صد قدم با آبشار فاصله داشتم آبشار ندیده برگشتم!!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تیم هورتن (مک دونالد قهوه و دونات کانادا):نام بازیکن هاکی که در سال 1965 اینا مرده و الان تو هر دهاتی بیشتر از دستشویی تیم هورتون هست و قهوه و دونات میفروشه البته چایی و کاپوچینو هم میفروشه اما چاییاش افتضاحه!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:43  توسط صدیق   | 

چند روز پیش که احمدی نژاد در کلمبیا سخنرانی کرد با هم اتاقیم در دانشگاه و یک ایرانی هم رشته که در 12 سال گذشته فقط یک هفته ایران بوده در مورد ایران صحبت می کردیم و روی کار امدن احمدی نژاد.
در ادمه من از هم اتاقی کاناداییم پرسیدم آیا به دموکراسی اعتقاد داره در حالی که اریستو کراسی هم هست حد اقل در حد نظری تا عملی ( راستش همونطور که پیام در مورد بدحجابی اشاره کرده این خواست اکثریت جامعه است من هم تصور میکنم احمدی نژاد نتیجه چننین پدیده ای است یا حداقل این یکی از دلایل روی کار آمدن ایشان است) و او خیلی با قاطعیت گفت کاملا موافق دموکراسی هست و دلیلی هم داشت که من نتونستم ردش کنم و اون این بود که هر کسی حق داره آزاد باشه و تصمیم بگیره.

اما یک سوال مثلا شما می فهمید فلان چیز مضر است ( نتیجه تحقیق و نه از آسمان) ایا دیگران به دلیل نا آگاهی حق دارند به مصرف آن ماده ادامه دهند؟ پس اینجاست که فرق "نطری" و مشکل "گله گوسفند به سمت دره" دموکراسی مشخص می شود.
اما نقش واکنش افراد خیلی تاثیر گذار است یک موقعیت مشابه و دو نتیجه مختلف: سیگار و ازبست هردو مضر هستند و هردو باعث سرطان ریه می شوند هر دو به وفور در جامعه در چند دهه پیش موجود بودند اما سیگار همچنان هست اما امروزه آزبست نیست و فقط به دلیل تصمیم فردی افراد.
در ایران هم قبول می کنند فلان سیاست اقتصادی غلط است اما قبول نمی کنند که فلان سیاست مرتبط با دین غلط است و ...
شاید منظورم را خوب بیان نکرده باشم اما این خیلی جالب است که لجبازی های فردی اینقدر به وضوح در جمع هم دیده میشود و به نوعی هویت فرهنگی یک ملت یا جامعه را نشان می دهد!
و...

اما همه اینها با فرص چوپانی خیر خواه است اما به هر حال خیر خواه ترین چوپان هم به شغل خود علاقه مند است. ولو به قیمت از دست دادن چند-چند ده یا چند میلیون گوسفند. حالا یه عده گوسفند مثلا عاقل هم بع بع کنند فکر می کنند که همه گوسفند ها نیز بع بع می کنند اما بقیه ساکتند و اگر هم بع بع کنند دلیلش را نمی دانند مگر برای یونجه و آب.
همه جا اینطور است کگوسفند ایرانی و گوسفند استرالیایی تنها در حجم پشم فرق دارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:29  توسط صدیق   | 

تازگیا عنوانم نمیاد!!!
و خیلی هم تحت تاثیر موسیقی قرار می گیرم حالا دارم باخ گوش می دم. یه لطافت خاصی داره و منو به شدت آروم میکنه اما نمی دونم اسم این قطعش چیه.

حالا بریم سراغ "ناتان" کیه وچیه
ناتان اسم پسری است کک مکی با مو های بور و اینطور که در برخورد های کوتاهی که باهاش داشتم ادمی خوش قلب و مودب
پیام یه چیزی در مورد ارتباط قیافه و منش افراد نوشته بود من هم بیشتر از حدس و گمان نطری ندارم اما باهاش موافقم (البته یه نطر دارم که بعدا اگه یادم بود مینویسم)
اولین بار که اونو دیدم 4 روز بعد از ورودم به سینت کترینز بود. جلسه آموزشی تی ای ها در روز شنبه بود و من هم که غریبه و تنها موقع ناهار نشسته بودم و داشتم غذا می خوردم یه چیزی خیلی فکرمو مشغول کرده بود و اون هم تنها بودنم بود که همیت ناتان اومد و منو به میزشون دعوت کرد (فکر می کنم قبلا ماجراشو گفتم) احساس کردم که باهاشون راحتم مخصوصا با ناتان جالبه بدون اینکه حتی نسبت به فرهنگ و پیشینش اطلاعی داشته باشم حس بودن در جلویه بوفه با رفقای قدیمی رو تا حدی حس کردم و با هاشون صحبت می کردم.
اینجا یه "مال" بزرگ هست به اسم "پن سنتر" که همه تقریبا واسه خرید اونجا میرن من هم دیدم اتوبوس آمادست گفتم برم اما تقریبا پر بود بنابراین رفتم عقب ودیدم ناتان اون عقب نشسته و برای من دست تکون می ده من هم رفتم کنارش. و صحبتمون از پرسش های اون در مورد کانادا و مردمش از دید من شروع شد و اینکه دلم واسه کشور وخونوادم تنگ شده یا نه و برخورد آمریکاییها با خارجی ها به جرات میتونم بگم که از صحبت کردن خودم متعجب شدم و مهمتر اینکه اصلا متوجه گذر زمان نشدم و20دقیقه گذشته بود.
فقط یه چیز: من میدونم ناتان فلسفه می خونه و خونوادش با اینکه کانادایین اما تو کارولینای شمالی زندگی میکنند. اما نه فامیلیشو میدونم و نه اینکه ممکن دوباره ببینمش یا نه.
فقط یه حس خوب نسبت به اون دارم. حسی که به من اجازه داد در طول صحبتهام به را حتی حرفهای دلم رو در مورد دانشگاه بگم و نه حرفهای روتین.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:34  توسط صدیق   | 

داشتم یه موسیقی لایت گوش می دادم و عکس های قدیمی رو نگاه می کردم احساس کردم می خوام این حس خوبی رو که دارم یه جوری انتقال بدم. اول:
اسم این آهنگ:sad eyes     bruse springsteen
خیلی خوبه شاید من حس خوبی نسبت بهش دارم قبلش هم آلیم قاسیمف گوش میدادم و این حس داشتم.
خیلی دلم می خواست که یک ابزار هنری داشتم و برداشت خودم رو از این احساس بیان می کردم واز انتقالش به بقیه لذت می بردم.
حسی شبیه به اینکه اولین باریکه ها نور رو پس از شبی تاریک می بینی و خوشحالی از طلوع خورشید اگر چه هنوز شبه.
 خلاصه من حالا حسابی رو هوام.
و...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:52  توسط صدیق   | 

نمی خوام مطلبی به حرفهایی که تو بلاگ دوستان خوندم یا در چت با بعضی دیگه از دوستان در مورد مطالب اخیر داشتم یا نطراتم چیزی بنویسم.
تنها یک حس خفقان شدید در خودم احساس می کنم.

یارو از دهشون اومد شهر که از دست فلان گنده لات فرار کنه دید هر جا بره کثافتا و عوضیان که حکومت می کنند.
اگر اینجا مردمش داد دموکراسی میزنند یا کمی اطلاعاتشون از من و شما در مورد جاهای دیگه دنیا بیشتر فقط به خاطر اینه که رفاه بیشتری دارند و رسانه هاشون با اینکه کذب هم میگن از همه جا خبر میدن و نه فقط از نوجوان مخترع که برای هزارمین بار در فلان جا جک برقی را برای اولین بار در دنیا ساخت.
اینا خیلیاشون خصوصا تو اینجا که من هستم فقط میخوان فرمول بگیرن و به جواب برسونن...
حالم از این جامعه بشری قرن بیست یکم به هم می خوره خصوصا وقتی خوکاش با هم یه جا جمع میشن و بوی گندشون همه جا رو میگیره.
کثافتا عوضیا و... فقط ظاهر مختلفی دارند اما مکتب باطنیشون یه چیزه. و اکثریت مردم هم کوسفندهایی هستند بازیچه این اراذل گاهی تو آزادی و انقلاب گاهی تو خیابونای نیویرک.
+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:15  توسط صدیق   |