داره برف میاد و من به شدت هیجان زده ام.
این نوید بخش زندگی اخروی (بنابر نصایح دوستان کانادایی)
سال 1999 در این نواحی و ترنتو ظاهرا سرمای بی سابقه ای بوده که چند کشته داشته...
بنابراین میریم که یخ بزنیم.
:)
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:34  توسط صدیق
|
پیش نوشت: هرگونه تقلید در انتخاب عنوان یا استایل به شدت تکذیب میشود (به ایصطیلاح مثلا: سفر کرده!) 60%
یکی از دلایل عمده من برای آمدن به اینجا تجربه یک جامعه جدید و محیط دید بود. من تا به حال چند پست در مورد مشاهدات به همراه نظرات شخصی خودم را فرستاده بودم این بار میخواستم یکی دیگر از این دست مطالب را پست کنم دیدم بد نیست که به پیروی از دوستان شماره ای نیز اظاف کنیم.
و حالا اصل مطلب:
من از بهترین دپارتمان فیزیک ایران به یکی از بد ترین دپارتمان فیزیک های کانادا آمدم انتظار داشتم که تناسبی که در ایران میان بهترین و بد ترین یا بهتر و بدتر وجود دارد در اینجا نیز دیده شود. اما حالا بعد از 2 ماه و کم کم یک ترم (کمتر از 2 هفته به پایان ترم زمان باقیست) اگر چه همچنان اینجا را دانشگاه خوبی نمی دانم اما برخی از پیش داوری های من اشتباه از آب درآمد!
جالب است که در ارایه دروس تقریبا همه دانشگاه ها یکسان هستند البته (اگر با تفاوت های ایران مقایسه کنید اینجا همان "اپسیلون" مشهور خواهد بود) البته بخشی به خاطر امکانات و سطح زندگی است که مثلا در اینجا و آمریکا (مثلا ایالت نیو یورک که همسایه ما محسوب میشود) همه به دنبال زندگی در ترنتو و نیویرک نیستند (همه : اساتید) و مثلا در کرنل و مک مستر می مانند. من خودم اگر چه در شهر خیلی کوچکی هستم اما به لحاظ امکانات (منهای موزه- ملیت های مختلف در خیابان- آسمان خراش - شلوغی البته اگر امکانات تصور شوند!) فرقی با ترنتو به عنوان بزگترین شهر کانادا نمی بینم.
و دیگر اینکه ظاهرا اینجا دانشگاه تعریف شده با مینیمم هاییست که گاهی در ایران نقض میشود!
البته که مقایسه ایران با اینجا به لحاظ بودجه به هیچ وجه صحیح نیست اما منظور من سیستم وتفکر غالب است (بودجه براک 16 میلیون $ و ترنتو 1 بیلیون $!!!) اما تفاوت درس اینجا با ترنتو به این نسبت نیست!!!
نتیجه اخلاقی: بهر برداری از همه استعداد ها. روزی در سلف شریف در مورد رانت هایی مثل رانت شریف و علامه حلی صحبت می کردیم و نظام رانتی علامه ->شریف -> *** ->... اما در اینجا ظاهرا این قضیه به شدت شدید نیست.
باز هم به بودجه ها و اعداد دقت کنید اگر چه بودجه خیلی مهم است اما من تصور نمی کنم که انداختن همه تقصیر ها به گردن بودچه و... صحیح باشد.
پی نوشت: سعی میکنم که این مطالب به هم ریخته را کم کم سامان بدم. ابن را نوشتم تنها برای اینکه فراموش نکنم و اگر هم کسی پیشنهادی داشت به معیار هایم اظافه کنم تا نظر دقیق تر داشته باشم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:0  توسط صدیق
|
هر اندازه که غمگین باشم هر چند که خسته و بی رمق باشم اما یاد آن عصر دوشنبه اردیبهشت ماه من را به صورت واقعا جنون آمیزی میخنداند!
کلاس محاسبات کوانتمی به دلیل بارش شدید باران موقتا (به مدت ده دقیقه) تعطیل شد.
کلاس در طبقه چهارم در سالن پرتوی بود. با دوستان و بازیگر نقش اول این خاطره به سمت پنجره های جلوی آونگ فوکو رفتیم تا بهتر شاهد آن چند دقیقه طوفانی باشیم.
دوست مذکور که از صدای مهیب صاعقه هیجان زده شده بود (همچنین خودم وبقیه) داد براورد که:
"وای کریمی پور مرد" من کنارش بودم و یادم نمی آید که من هم چیزی به حرف او اضافه کردم یا نه که یک باره از نحوه نگاه دوستان اطراف متوجه شدیم که ظاهرا "سوتی داده ایم!"
در یک چرخش 180 درجه ای استاد مذکور و محترم درس فوق الذکر را در پشت سر خود یافتیم و چونان کودکان چند قدم از صحنه جنایت فاصله گرفتیم و بنای خنده و داد و بیداد بنهادیم!!!
در یک کلام چند لحظه جنون آمیز خاطره ای جنون آمیز تر وبسیار مفرح برای من به جاگذاشت!
پی نوشت: چقدر دلم برای پفیلا ها (...فیل به قول دارو دسته) و چیپس و ماست های بعد از کیو سی تنگ شده. اگر چه یک سال پیش تقریبا سخت ترین سال زندگیم بود و مایل نیستم هیچ و قت دچار آن اضطراب ها و سردرگمی های بشم اما واقعا دلتنگ خاطراتم با دوستان هستم...
شب قبل سمینار کیو سی...
عصر جلوی تعاونی و پاشیده شدن ماست به هیکل! صادق...
جلسه نطام وظیفه...
و...
و...
...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:59  توسط صدیق
|
هر دمی چون نی
از دل نالان
شکوه ها دارم
روی دل هر شب
تا سحرگاهان
با خدا دارم
هر نفس آهیست
کز دل خونین
لحضه های عمر بی سامان
می رود سنگین
اشک خونالود اندامان
می کند رنگین
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی ها خدایا
آه از این دم سردی ها خدایا
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من
نه هم زبان درد آگاهی که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا
نه صفایی ز دم سازی به جام می
نه صفایی ز دم سازی به جام می که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی هم رازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد یک نفس زد و حدر شد
یک نفس زد و حدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد مردم چشمم جامه به خون زد
یاران
دل نهم ز بی شکیبی با فسون خود فریبی
چه فسون نا فرجامی به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
می خواستم دردی که نسبت به پوچی زندگی دارم رو به نوعی بیان کنم برخی از ابیات بالا خیلی در این زمینه به لحاظ احساسی من را تحریک می کنند.
بودن در اینجا این فرصت را به من داد که (همانطور که پیام اشاره کرده بود "خلا") در این خلا که خودم هستم و خودم تنها خوب به زندگی فکر کنم زندگی ای که هدفی نداره بیشتر از خوردن و زنده ماندن و ...
...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:16  توسط صدیق
|
از موقعی که رسیدم به این شهر کوچیک می خواستم این پست رو بنویسم نمی دونم چی شد که الان یادش افتادم.
یک مشاهده:
همه ما احتمالا بار ها از محله های مختلف تهرن عبور کردیم پس من خیلی توضیح نمی دم منظورم حرف های کلیشه ای اختلاف طبقاتی نیست بلکه منظورم یک نا پیوستگی و گاف. یه بار کمی پیش از اینکه از ایران برم رفته بودم یه جای دور طرفای شهر ری و چند روز بعدش هم یه بار رفتم مشکین دشت کرج کل این نواحی رو میشه تو یه مربع به ضلع 50 کیلومتر جا داد چیزی که برای من جالب بود نه ظاهر تکراری اختلاف طبقاطی بلکه انتظار مردم در نقاط مختلف از زندگی بود منظورم اینه که اگه یکی تو فرشته زندگی میکنه و درآمدش 20 برابر اونیه که توجنوب شهره چیزهای دیگه زندگیش هم 20 برابر نیست بلکه کاملا متفاوت. این قضیه در ضرایب بزرگ قابل فهم اما در ضرایب مثلا 3و4 چندان قابل توجیح نیست.
من ورودم به کاناد از فرودگاه پیرسن ترنتو که به نوعی نیویرک کاناداست بود و مقصدم یه شهر کوچیک که پیر ترین شهر کانادا با توجه به آمارها بود این شهر جمعیتی پیر داره به این علت که افراد مسنی که بعد از سالها زندگی نتونستن یه خونه مثلا تو ترنتو بخرن میان اینجا که ارزون تر و ساکت تر زندگی کنن اما دلیل دوم خیلی جدی نیست. من تا به حال فقط 2 خونه دیدم که ظاهر و ماشین های پارک شده توش حاکی از تمکن ساکنانش باشه مردم اینجا عموما مزدا و هیوندا دارن و من فقط یه بار لیمورین دیدم!
عده ای هم که توی نزدیکی خونه من هستند ظاهرا نسل اندر نسل اینجا بودند و یه چیزایی شبیه به این.
هم خونه ای های من همه اهل ترنتو هستند و اخر هفته ها هم میرن پیش خونواده هاشون اما چیزی که مایه تعجب من شد این بود که اینجا اگر چه با ترنتو خیلی فرق داره اما شیوه زندگی و مخصوصا امکانات کاملا شبیه وحتی نزدیکه (به جز اینکه این شهر 13000 نفری مترو نداره مثلا!)
من همچنین در یکی از بد ترین دانشکده فیزیک های کانادا هستم (بی اغراغ و غرض ورزی) اما دانسته های دانشجویی که اینجا کارشناسی گرفته و من (دو نفر هستند و عده زیادی که من تی ای اونا هستم پس جامعه آماریه) که در شریف کارشناسی گرفتم یکسان هست اگر چه ممکن ابداع و درک پایینی داشته باشند (که به عینه دیدم و اینکه اگر داشتند ترنتو یا یه جای دیگه میرفتن!) منظورم آموزش اینجاست که البته دلیلش هم اینه که خیلی خشک ومکانیکی ("فرمولا شیت"+"فری بادی دایاگرام"+"مقادیر عددی"---> جواب!!!)
اما جالب که به لحاظ آموزشی خیلی مثلا با ترنتو یا مک مستر فرقی نداره (دوره کارشناسی و حتی بعضی از درسهای ارشد!)
یه بار کسی گفت (یادم نمیاد کی!) جامعه ایران تمدن (به معنای شیوه زندگی غربی و نه تمدن جنگلی و غیر جنگلی) رو فقط در سطح داره و زمان زیادی لازم که این قضیه همگانی بشه مستقل از قشر و ظبقه و...
من خودم همیشه عقیده داشتم (شاید هم جایی شنیدم و خوشم آومد) که دلیل پیشرفت اروپا و آمریکا و بقیه کلونی ها این بود که مثلا برق هم به روستاشون رسید و هم به شهر و همینطور اینتر نت و ... مثل اینجا. و نه مثل ایران که هنوز هم تو اخبار اعلام میشه امسال به ؟؟؟! روستا آبرسانی و برقرسانی شد. (لازم نیست برید تو بیابون دنبال این طور روستا ها بگردید سری به روستای مشهوری مسل اورزان که همهمون تو کتاب درسی هامون اسمشو شنیدیم و نزدیک تهران سر بزنید مخصوصا زمستان و سیستم گرمایش خانه ها!)
ما در ایران از 70000000 مردم عملا به مثلا 20000000 نفر امکانات مثلا اولیه داده ایم و داریم میدیم و ر مورد بقیه:
1. بدون امکانات و در وضعی فجیع و ما بهشون میگیم خوش به حالتون که نزدیک این جنگلید (این حرفی بود که می خواستم به پیر مرد کشاورز بگم که در همون لحظه به پسرش که هم سن من بود گفت کیسه گندم کجاست- اون باگندم حاصل از چند کیلو بذر زندگی خود و پسرش و شاید خیلیای دیگه رو فقط نگه میداشت و من با دیدن اون صحنه خفه شدم!!! فیلم گیلانه رو ببینین من با دیدن اون فیلم خیلی احساساتی میشدم نه به خاطر خود فیلم بلکه به خاطر یاداوری این مسایل در ذهنم...)
2. از ناچاری به دنبال وضعی بهتر شاید به امید یک وعده غذای ما نه در روز بلکه در یک هفته به یه احمق رای میدن و ما اونا رو آماج فحش خودمون قرار میدیم که بخورید که حقتونه!!!
3. شاید سالها بعد من اون پسر مرد کشاورز رو ببینم و یادم نیاد که من با اون فرقی نداشتم مگر محل تولد!
این قضیه منو عذاب میده به این کانادایی ها به نوعی حسادت میکنم که با چنین حسی بیگانن! (حد اکثر بابای یکی ترکشون کرده و بابای یکی الکلی اگر چه اینها هم مهم هستند اما من فکر میکنم گرسنگی و ... خیلی بد ترحداقل اینا میتونن بگن نخوردیم نون گندم دیدم دست مردم اما اونی که تو ایرانه چی؟)
یادم نمیره که 3000 کیلومتر پایین تر از اینجا ایران و هزار بار بد تر از ایران هست و مردمی که میخوان از مرز رد شن مرز آمریکا و مکزیک و...
انسان چه تناسبی با مفهمومی به اسم انسانیت داره به جز شکل نوشتاری یکسان!!!...
پی نوشت: باز هم خیلی پراکنده نوشتم اما چه کنم که انگشتانم کند و افکارم به سرعت در حرکتند.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:44  توسط صدیق
|
برای اونایی که در جریان نیستن:
فنود تو وبلاگش یه چست فرستاده بود که من برداشتم این بود که به یکی از دغدغه های ما در این مورد که می خوایم چیکار کنیم در دنیای علم و فیزیک پرداخته بود ( رفته بود به کتابخونه دانشکدشون و دسترنج فیزیک پیشگانی از سراسر دنیا رو دیده بود که کم کم داشتن به دست فراموشی سپرده می شدند)
بعد محمد هاشمی یه کامنت گذاشته بود و پیام جواب کامنت داده بود و به چند نکته که مدت هاست آزارم می داد اشاره کرده بود. چیزایی که اصلا فکر نمی کردم بتونم به یکی بفهمونم که چرا منو ناراحت میکنه. حالا هم خوشحالم و هم ناراحت خوشحال از اینکه فهمیدم هستند در میان دوستان که دغدغه مشابه دارند و به نوعی احساس سبکی میکنم و ناراحت از اینکه این قضیه حالا خیلی جدی تر و ملموس تر واسم!
حرف پیام دقیقا همون چیزی بود که منو مدتهاست عذاب میده. هر موقع یه چیزی در مورد تاریخ علم میخوندم دقیقا همون حسی که پیام می گفت رو پیدا می کردم مخصوصا سال اول که تاریخ علم داشتم و این قضیه بیشتر واسم اهمیت پیدا کرده بود اما حالا که مثلا باید کم کم شروع به ریسرچ کنیم به قول پیام مثل اون متعصب ها هستیم.
همیشه از خودم میپرسیدم مثلا این همه کتاب کوانتم و این همه کتاب نسبیت اگر چه بعضیشون معروفن (که جای تامل داره که معروفن به خاطر محتواشون بیشتر یا به این خاطر که فلا کسک در فلان دانشگاه معروف از این درس میداده و باید توجه کرد ما با کتاب ها از طریق اساتید اشنا میشیم و سیستم هایی از این دست) چه اتفاقی میفته یا از این دو تا بد تر کتاب مکانیک کلاسیک که یه 200 سال همینطور داره نوشته میشیه و باز هم نوشته میشه. چرا این همه تکرار چرا باز ویرایش نه.
من همیشه همه جا میگفتم محیط علمی یه محیط اقتصادیه که پولش پیپر و سایتیشن هست و جالب خیلی ها هم دید کاسب کارانه ای دارند مثلا سراغ فلان شاخه نمی روند چون دیگه کسی به اون شاخه توجه نداره و رو بورس نیست! به همین دلیل دچار فساد هایی از جنس فساد در سیستم پولی اما به عناوین دیگه هست.
یه چیز واضحه علم حجمش داره زیاد میشه و عمر بشر و تواناییاش همچنان ثابت مونده تاریخ نه چندان دور هم راهکاری رو که پیشنهاد میکنه اینه که علوم رو از هم جدا و شاخه های یک علم رو از هم مجزا کنیم شاید چند سال دیگه به جای دبیرستان تو دبستان های ایران بگن ریاضی میخوای بری یا تجربی؟!
اما اینجا تا دبیرستان همه بی گرایش هستن و به همین دلیل هم بعضی از ما ها که تی ای هستسم میگیم اینی سوادشون در حد دانشجو های سال اولی ایران نیست هر دوی این سیستم ها نقاط ضعف و قوت بنیادیشونو دارن شاید سیستم این ور به نفع کل باشه اما اصلا دلیلی نداره که به پرورش نسل علمی قویی منجر شه. یه راه این قضیه که من اینجا دیدم اینه که دانشجو رو مجبور کنی که کاری رو که تو میخای بکنه تا حرکت رندم نداشته باشه و در زمانی که داره به سطحی که تو انتطار داری برسه.
توشریف واحد ها و قوانین آموزشی خیلی سفت و سخت نبود و نتیجه به نفع کسایی که میخواستن بالا برن و به ضرر اونایی که خیلی رغبتی نداشتم بر عکس تو دانشگاه تهران سیستم سفت و سخت که من حد اقل فکر میکنم از اون کارای نامتعارف شریف مثل 3 ساله تموم کردن و غیره خیلی توش آسون نباشه (بگذریم از ورودی های این دو دانشکده و ...)
حرف پیام در این مورد که ما به احتمال قوی یا گوسفند داران اون دوره میشدیم یا متعصبین خیلی منو ناراحت میکنه خیلی... که شاید به قول پیام ما همین حالاشم گوسفند داران مدرن یا در بهترین حالت متعصبین متعصب تری هستیم که حتی نمی تونیم ورای این سیستم و روش زندگی چیز دیگه ای متصور بشیم.
تو شریف دو دسته دانشجوی خوب میشناختم یه دسته اونایی که خیلی زود ریسرچ شروع کردن و یه دسته هم اونایی که وقتشون رو این میزاشتن که بیشتر علم شون رو وسعت ببخشن یا بعضی مطالب رو عمیق تر بفهمن من خودم شخصا از طرفداران طرز تفکر دومم و دلایلم هم عمدتا شخصی. من نمی تونم کاری انجام بدون اینکه دید کلی و جامعی نسبت به اون کار داشته باشم مثلا من فکر میکنم هر کسی که میخواد فیزیک نظری کار کنه باید سطح مناسبی سواد ریاضی داشته باشه و منظورم از سواد محاسبه نیست منظورم درک سیستم نظری (هرچند درک خودش خیلی بحث بر انگیز مبهم پس شاید آشنایی با نظام نظری معادل بهتری باشه) اما در سیستم حال حاظر در عموم محافل آموزشی خیلی به این قضیه توجه نمیشه!
بعضی وقتها هم درک و تامل در بنیان های اولیه یک نطریه مثل کوانتم خودش از کار های رو بورسه!
با این همه من دچار تعارض بین کاری که می خوام انجام بدم و کاری که باید انجام بدم و از من خواسته میشه شده ام و هر روز این تعارض بیشتر میشه.
پی نوشت این پست به منزله پایانیست بر آنچه که میخواستم بیان کنم اما بر زبانم جاری نمی شد.
پی نوشت2 : خودم هم نفهمیدم چی نوشتم! خیلی پراکنده. مستقیم هرچی به ذهنم رسید رو گفتم.
Scientific
life
Destination
Mist
Obligations
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 5:52  توسط صدیق
|
پیش نوشت : من نمی خوام غر بزنم اما مجبورم از یک مثال ملموس استفاده کنم (که به لحاظ روانی درد دل کرده باشم)!!!
وقتی بعد از نزدیک به 2 ماه بودن در این دانشگاه به شرایطم نگاه می کنم به شدت ناراحت میشم بخشی به خاطر وضع علمی اینجا اما عمدتا و از مورد اول خیلی بیشتر این عذابم میده که میبینم من هم دارم جزیی از این سیستم میشم. اولا اینجا فقط به لحاظ علمی فاجعه نیست علاوه بر اون دانشجو هاش هم به نوعی از این سیستم استفاده می کنند (سود میبرند) و به همین دلیل نتنها از این دانشکده دفاع میکنند بلکه با خبر چینی تقلب و کلا از این روش های اخلاقی و علمی استفاده می کنند تا حفظ مو قعیت کنند.
من ابتدا فکر میکردم میشه تو آشغالدونی بود و فاسد نشد اما می بینم که این جزعی از وجود بشره که حتی نسبت به چیزایی که کاملا با هاشون مخالفه وقتی در اطرافش زیاد بشه کم کم تطبیق پیدا میکنه!
این خیلی بده که بوی فسادتو آروم آروم حس کنی.
بوی فساد انسان بودن.
بوی تعفن منجلابی به اسم زندگی که هر لحظه بیشتر توش فرو میری!
بعضی وقتها شاد هستم یه لحظه از خودم میپرسم چرا شادم بعد می بینم واقعا دلیلی برای شادی ندارم جز فراموش کردن چیزایی که ناراحتم می کنه و یه ناراحتی دیگه به ناراحتیام اظافه میشه.
روزی به نطرم دنیا با شکوه بود پر از احساس و زیبایی اما هر چه قدر به زندگی واقعی نزدیک تر شدم کاخ توهم هام فرو ریخت.
همین حالا میدونم که بعد از پست این چند دقیقه بعد یا چند ساعت بعد باز هم فراموشی شروع میشه و شادی بی پایه واساس که در ادامه منو غمگین تر میکنه.
این دانشکده فیزیک دانشگاه براک به من نشون داد که چطور آدما میتونن در حالی که دور و برشون پر از نشانه هایی حاکی از روش غلط شونه چشمشون رو ببندن و حتی و جود غیر از تصوراتشون رو کلا منکر شن.
پینوشت: من باکسی نه دعوام شده و نه حتی کسی آسیبی به من رسونده الی روش زندگیشون که تلخی زندگی رو بیشتر به من یاداور میکنه.
و فردا بیدار خواهم شد بی آنکه به یاد داشته باشم شب قبل را...
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 5:52  توسط صدیق
|
یه مدت خبرایی در مورد جنگ و حتی احتمال جنگ جهانی سوم میشنوم و یه سری چیزای دیگه مثل جهانی شدن و سلطه اقلیتی سرمایه دار بر کل دنیا (نمونه ای از تبعات جنگ های بزرگ و جهانی) ابتدا برای خودم دلیل میارم که به فلان دلایل جنگ عاقلانه نیست و... اما این تا حد زیادی شاید به دلیل خوش بینی من باشه.
به هر حال اخیرا یه فاکتور اساسی رو هم به دلایل جنگ اضافه کردم و اون هم غرایز اولیه انسان هست.
حس قدرت طلبی و... که منو به شدت می ترسونه.
آخه بشر در طول تاریخ حتی تاریخ معاصر چه جنایتی بوده که میتونسته انجام نده و انجام داده؟
هیروشیما؟ کشتار ارامنه؟ ویتنام؟ کشتار ها ژاپنی ها در جنگ با چین؟ و خود ایران در هند چه کشتاری به راه انداخت؟ حمله مغول. من سعی میکنم هم کشتن و هم کشته شدن رو بنویسم که کسی فرشته به نظر نیاد.
اونایی هم که به کشورای همسایه دست درازی نکردن به مردم خودشون کم ظلم نکردن.
بشر از هر حیوانی وحشی تر و خطرناک تر است در عین حال هم مهربان و نوع دوست (نه کل بشریت بلکه این در نهاد هر فرد است)
بشر هم بر اساس عقل عمل میکند هم بر اساس غریزه و خلاف عقل و مصلحت.
چطور میشه در میان 6000000000 موجود اینجوری زندگی کرد و یک لحظه احساس امنیت داشت (البته که با فراموش کردن میشه حتی یه عمر با آرامش زندگی کرد)
من ابتدا به دیده غیر واقع بودن به جنگ با مثلا ایران نگاه میکردم اما حالا به این دید نگاه میکنم که ایران که هیچی کل دنیا می تونه خیلی راحت به جنگ جهانی سوم وارد شه دیگه کار هم فقط تو چند جبهه نیست آتشش به هر خونه و شهری میرسه...
این است وحشتم از بشر و از اون بد تر وحشتم از خودم!
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:51  توسط صدیق
|