تبليغاتX
جام می
بشدت احساس بدی نسبت به کل قضیه دارم. چقدر انسان ها در روابطشان متمایل به سازش و مثلا سیاست مداری هستند. چقدر چیزهایی هست که در هر جای دنیا عینا تکرار میشود تو گویی که هردو در یک مکتب آموزش دیده اند.

و اما قضیه و داستان اصلی در انتها نیز چند شعار با مضامین اخلاقی ولی ملبس به کلماتی غیز اخلاقی.

من در ترمی که گذشت دو درس داشتم و در هردو در بین خیل عظیم دانشجویان نخبه اینجا به تحقیق در همه امتحان ها و تمارین بالاترین نمره ها را می گرفتم. استاد یکی از این دروس دانشجویی پسا دکترا بود در ضمینه ماده چگال نظری و حظورش در دپارتمان فیزیک برای من یک معما که چطور دانشکده ای که 7 دانشجوی کارشناسی ارشد دارد و هیچ دانشجوی دکترایی ندارد و اصولا دوره دکترا ندارد دانشجوی پسا دکترا می گیرد؟!
اما مدتی نگذشت که کم کم متوجه روابط مافیایی و هم زیستی های انگلی دوجانبه در دانشکده شدم.
به جرِات و با اطمینان ادعا می کنم سواد ایشان از من هم کمتر بود چون از همان جلسه اول من پس از پایان کلاس سعی کردم که به ایشان ثابت کنم که یکی از قضایای بنیادی ماده چگال (قضیه بلاخ) نقض نمی شود چون ایشان راه جدیدی در محاسبه باند های انرژی یافته بودند که مرتبه بزرگی یک مسیله ماده چگال را از 10^23 اتم به یک اتم کاهش می داد و البته لازم به یاداوری هم نیست که ایشان این مسیله را در کلی ترین حالت هم یافته بودند.
از دیگر دستاورد های ایشان این بود که در ضمینه اثر بوهر-اهارانف از فرض شروع می کردند و حکم را مفروض فرض کرده و فرض را دوباره اثبات می کردند.
تا روز آخر هم که بعد از 1 ساعت بحث من حرف ایشان را به خاطر اضطرار رسیدن به اتوبوس پذیرفتم اما تصدیقی بر ادعای خودم را در 3 جای کتاب اشکرافت پیدا کردم.
سمیناری هم بود که تاپیک من یکی از ضمایم کتاب اشکرافت بود وخود ایشان پس از ارایه من تصدیق فرمودند که من تمام نمره مربوط به سمینار را گرفته ام.
پس از میان ترم دوم من شاهد این بودم که یک پسر کانادایی گریه می کرد که به هیچ رو امکان ندارد درس را پاس کند ولو که پایان ترم 100/100 شود. و ایشان که ظاهران با خبر چینی و سخن پراکنی به حیات علمی خودادامه می دهند و از ما ایرانیان هم ایرانی ترند (همچنین معروف به "رات" در میان کانادایی ها) به چشمانی اشکالود به پیش ریس دانشکده رفته.
من چند بار از اعتراض نسبت به سطح سواد این استاد امتناع کردم چون در حقیقت ایشان بیسواد تر از اکثر اساتید دانشکده نیستند و فقط در موضع پایین تری هستند و من اخلاقا این را درست نمی دانستم که "حالا که به این زورمون میرسه بزنیم تو سرش".

و اما شب گذشته که ایشان نمره بنده را میل کردند 72/100 و سمینار من از همه کمتر!!!
بالاترین نمره 75/100 دوست عزیز ملغب به "رات" که اینقدر از نمرش شکه شده بود که تقریبا داشت از من و نفر دیگر التماس می کرد که اعتراض نکنیم چون نمره ها خود به خود درست میشود!!!

من کلا دچار حال تهوع شدم که چقدر راحت به قول انگلیسی زبانان "compromise" می کنند تا انکه جارچی است خفه شود و راضی. انگار با اساتید نه چندان باسواد ایران در بر خورد هستم.
همان حال تهوعی که 6 ماه پیش از شنیدن باند بازی ها و مافیا های علمی دانشکده فیزیک پیدا کردم دوباره برای من تجدید شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توصیه های اخلاقی...

دانشگاه ت...ی اپلای نکنید.
اگر کردید "فیر پلی" و "فرانک" نباشید.
اگر دوستی به شما گفت: "اینجا فقط به فکر سود خودت باش" با جان و دل حرفش را بپذیرید.
و نهایتا:
اگر قرار بود برای رسیدن به مقصدی از جنگل پر از حیوانات درنده عبور کنید یا یک محل سکونت انسان ها من پیشنهاد میکنم که از جنگل عبور کنید که حدی برای درندگی و وحشی بودن ساکنانش وجود دارد.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:25  توسط صدیق   | 

2 روز پیش تصمیم گرفتم که برم واترلوو دو هفته بود که هوا خوب بود و من هم بی خبر از همه جا اول رفتم ترنتو و بعد از 3-4 ساعت رفتم واترلوو. اونجا فهمیدم که عن قریب طوفانی مبسوط در راه است. اما تا 11 شب که خبری نبود.
صبح از خواب بیدار شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم که برگردم ترنتو و از اونجا برگردم خونه.
اولا که در فاصله 20 متری تا ایستگاه تو برف فرو رفتم. اما خیلی بد نبود. در مسیر کیتچنر تا ترنتو که تاخیر زیادی هم داشت تعداد زیادی ماشین دیدم که تو برف گیر کرده بودند.
وقتی به ترنتو رسیدم شهر تقریبا فلج بود اما مثل اینکه همیشه آدمایی هستند که تو این جور شرایط بیرون بیان.
باز هم با تاخیر زیاد رسیدم به سنت کترینز اما از شانس بد من باید مسافتی حدود 3 کیلو متر رو پیاده می رفتم گون اتوبوس نمی رفت. تاکسی هم اصلا نبود.
وضعیت سنت کاترینز تقریبا از همه جا که من دیده بودم بد تر بود. شاید چون در مدتی که من در حال مسافرت بودم برف بیشتری باریده بود اما اینقدر بد بود که من مجبور شدم از وسط بزرگراه و از روی رد لاستیک ماشین ها رد بشم که ارتفاع برف کمتر بود و بی توجه به چراغ عابر پیاده از تقاطع ها رد شم اما حتی یک ماشین هم بوغ نزد.
نصف مسیر رو طی  کردم بودم و باد همراه با برف یخ زده مثل سمباده به صورتم می خورد. و واقعا خسته بودم که ماشینی اون طرف خیابان نگه داشت ومن رو رسوند. در طی مسیر هم همون قضیه همیشگی تکرار شد که از روز اول ورودم هر بار با کسی جایی می رفتم بر خورد می کردم.
اهل کجایی - اینجا دانشجویی- اتفاقا ما هم یک دوست ایرانی داریم- خوب از دانشگاه راضی هستی و ...
اما خوب با لحنی بسیار مودبانه. این که از این جور برخورد ها می بینم خیلی خوشحالم میکنه.
واقعا باید صبور بود که سعی کرد از حرف های شکسته و غلط غلوط کسی مفهومی استخراج کرد.
من خودم و شاید اکثر ما هیچ وقت شانس اینطور چیزی رو نداشتیم مگر در بر خورد با یک هموطن ترک که اصلا اینقدر ارتباط به این اندازه که در انگلیسی هست فاجعه نیست. من فقط یک بار این شانس رو داشتم که با کسی صحبت کنم که انگلیسیش از من بد تربود و بقهم که چقدر باید صبور بود و مودب تا مخاطب رو تشویق به ادامه برقراری ارتباط کنی.
البته این یک روی سکه است خیلی از راننده اتوبوس ها چنان برخوردی دارند که کلا نسبت به گفتن تشکر در هنگام پیاده شدن اکراه پیدا می کنم.
خلاصه اینا خوش به حالشونه که جامعه چند ملیتی و تر تازش رو هم دارن و قیمت نگه داشتنش هم همین ادبو و چیز های مثل اینه. حال چه قلبا بخواهند یا نه.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:29  توسط صدیق   | 

پیش نوشت: یکی نیست به من بگه دیوانه کم در طول روز با این فیزیک سر و کار داری که الان هم دست از سرش ور نمی داری؟ (اعتراضی نسبت به حرکت در جهت یک بعدی شدن! - آدمک کاغذی مضحک!!)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از دوران راهنمایی و دبیرستان همیشه نسبت به ارایه فیزیک ( شیمی و ریاضی که خیلی بیشتر مخصوصا ماتریس و مشتق و تعادل) شکایت داشتم. این قضیه در دوران کارشناسی خیلی شدید تر شد. و کارم به جایی رسید که باور کردم که هیچ کس در این جامعه مثلا علمی نیست که فیزیک بلد باشه و ما ها هم داریم در همون جهت حرکت می کنیم.(به دلیل جلوگیری از پراکندگی و بی حالی در تایپ منطورم روشن نشده خودم می دونم که این چند جمله کاملا قابل اعتراض هستش).
الان داشتم از "یوتیوب" جلسه درس کلاس فیزیک دانشگاه برکلی (فیزیک 1) رو نگاه می کردم. چیزی فهمیدم (اگر چه کمی هم هنوز جوگیر بالا و پایین پریدنا و حرف های بعضا طنز آمیز استاد اون لکچر هستم که بیشتر یک شو من دیده میشد تا یک استاد برکلی! ) که تا حدی نظر قبلی منو تعدیل کرد.
اولا در مورد یادگیری و فهم و .... نظریات زیادی هست که من حد اکثر اسم چند تاشونو فقط شنیدم ! اما تصورم اینه که (برخلاف بعضی از اون نظریات اگر درست فهمیده باشم) بلاخره اگر یک سری گزاره به طور حساب شده و منطقی ای بیان بشه و با آگاهی از مخاطب و مفاهیم مجسم مشترک مثل تیله و صاعقه و ... میشه تا حد خوبی انتظار داشت که چیزی رو که می خوای انتقال بدی انتقال بدی.
و تحقیق جاییست که حالا محقق به جاهایی وارد بشه که هنوز منظم نشده شاید هنوز هر کسی یه گوششو داره باچند برگ پیپر روشن می کنه اما خوب هنوز کتابی نشده که نویسنده با علم به کل مطالب به شیوه ای حساب شده مطالب رو کنار هم بچینه.
من تصور میکنم به این کار میشه خیلی بازدهی رو بالا برد. کشف مجدد چیزی که مثلا 300 سال پیش کشف شده ممکن تمرین خوبی باشه اما برای همه مطالب حماقت.
من دو خاطره یا پیشامد در همین زمینه دارم. کمتر از 8 ماه پیش سر کلاس اپتیک (که اپتیک گرفتم که اپتیک نگرفته از دنیا نرم) در جلسه آخر استاد واقعا شامورتی بازی درآورد به این معنا که میخواست پراش رو بدون اصل "هویگنس" بدست بیاره که از دو تابع اسکالر "یو " و "وی" استفاده کرد مطلب جالبی بود اما نکته اینجا بود که استاد اصلا نمی فهمید داره چیکار میکنه من 3 بار از استاد سوال پرسیدم و همش می گفت صبر کن می بینی که این یک ترفند ریاضی (البته من خودم اینو رو زبونش انداختم!) حالا فهمیدم اون نوع حل دقیقا چیزی بود که "گرین" در مقالش که سنگ بنای توابع گرین هست استفاده کرده و استاد نمی دونست و اگر من عشق علم بودم احتمالا باید این مطلب رو دوباره کشف می کردم (یا کتاب ریاضی فیزیک رو ورق می زدم!)
من کوانتم نسبتا خوب یاد گرفتم (فرمالیزمش اونم تا حدی== بز نشدم)  چون خوشبختا خوب ارایه شد و با لکچر نوت و امادگی استاد قبل از کلاس و ...
پس نتنها به اساتید ایرانم حتی باید به اساتید اینجا و حتی کتاب های فیزیک مشهور مثل ساکورایی هم در بعضی موارد خورده گرفت.
و...
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 23:38  توسط صدیق   | 

در چند ماه اخیر زندگیم تغییر شدیدی کرده مخصوصا از این جهت که یک سری از چیزهایی که در موردشان ناتوان بودم دیگر موضوعیت خود را از دست داده اند ولی پدیده های جدیدی جای آنها را گر فته اند.
مهم ترین ضعفی که من در این چند ماه در وجودم مخصوصا در تعاملات اجتماعی می بینم صحبت کردنم است (اگر صحبت کردن تلقی شود!) در زبان و گفت و گو ما خیلی از اوقات به جای کلمات از مفاهیمی از پیش تعیین شده و به نوعی عرف تا حدی نا خودآگاه برای بیان حالت و احساس به همراه جواب استفاده می کنیم. اما برای کسی که ناشی باشد و تا حدی مثل من نیمه لال باشد این ضعف بزرگیست مخصوصا مواقعی که می خواهم احساستم را با منطورم همراه کنم در چنین شرایطی احساس لال را پیداد میکنم.
امروز عصر یکی از آن مواقع بود که بعد از خرید با چند کیسه منتطر اتوبوس بودم گوشی ام گی تری پلیرم تو گوشم بود چند متری آنطرف تر هم چند دختر جوان با همدیگه کپ می زدند و می خندیدند و هر چند لحظه در بین خنده هایشان نگاهی زیر چشمی به بقیه و محیط اطرافشان داشتند.
به ساعتم نگاه کردم ساعت 6:34 دقیقه بود اتوبوس 4 دقیقه تاخیر داشت یا من اتوبوس را از دست داده بودم که یعنی باید تا یک ساعت دیگر منتظر می ماندم داشتم احتمال این اتفاق را برسی می کردم که احساس کردم کسی به من خطاب می کند گوشیم را از گوشم درآوردم و سرم را بلند کردم پسری بود جوان یا در حقیقت پسر بچه ای بود 17 ساله آب دماغش روی لبانش جاری بود. من گفتم ببخشید گفت که "ساعت چنده چون دیدم به ساعت نگاه می کنی " اما از لحن صداش فهمیدم که کمی عادی نیست. من هم که حول کرده بودم دوباره به ساعتم نگاه کردم و گفتم 6:34 . دیدم توجه دختر ها به من و اون جلب شد اولین فکری که به ذهنم رسید احتمال دست انداختن بود هر چند که هیچ وقت ندیده و نه شنیده بودم که اینجا چنین چیزی باشد.
اما با نگاهی دقیق تر متوجه شدم این فرد تا حدی دچار ناتوانی ذهنی هست و طاهرا خیلی در آن حوالی آشناست. بعد چیزی گفت که درست متوجه نشدم اما فکر کنم گفت اتوبوس ها نمیان. من هم تایید کردم بعد دستشو دراز کرد و اسمشو گفت من که کلا گیج شده بودم به هنوز هم شک داشتم در این آشفتگی روانی گفتم "از دیدنت خوش وقتم" در همین حین سر و کله اتوبوس 120 پیداش شد اون گقت بلاخره اتوبوس آمد. من که همچنان گیج بودم سعی کردم به بهانه سوار شدن به اتوبوس از مهلکه فرار کنم. اما موقعی که می خواستم سوار اتوبوس شم اون پشت سرم بود انگار چیزی می خواست بگه بنابر این من خودم رو کنار کشیدم تا بقیه سوار شن چون از اینکه بقیه متوجه ضعف من در صحبت کردن بشن ناراحت می شم. اون از من پرسید میتونی بپرسی که اتوبوس 18 کی اینجا رو ترک می کنه من هم با اینکه در دلم با تمام وجود آرزو میکردم کسی رد شه و بهش بگه و در این خیال که کوری عصا کش کور دگر شد سوار شدم و قبل از نشون دادن کارت دانشجویی یا هر چیز دیگه پرسیدم که 18 کی اینجا رو ترک می کنه گفت 6:42 من می خواستم برگردم و بهش بگم اما دیدم به سمت دیگه ای راه افتاد من هم رفتم و نشستم اما اون به دنبال اتوبوس که راه افتاده بود دوید نگار که نطرش عوض شده باشه. پیر زن جلوی من متوجه اون شد و سعی کرد راننده رو با حرکت دستش متوجه کنه اما طاهرا خودش هم دودل بود و اتوبوس دور شد من با دیدن اون صحنه خیلی ناراحت شدم که شاید من به خاطر ضعفم وقتی در کنارش بودم از راننده نپرسیدم چون دوست نداشتم با صدای بلند حرف بزنم که کسی متوجه سوتی من بشه.
اتوبوس به درون بزرگراه پیچید و من با فریادی در درون از خاموشیم که شاید موجب شده او حس کنه یک نفر دیگه هم بهش بی محلی کرده.
همیشه در بر خورد با این افراد سعی میکردم به نوعی رفتار کنم که انگار انها هم جزیی از جامعه هستن حق دارند راه بروند اظهار نظر کنند و بی نیاز از ادب بالاتر از عامه در صحبتهایشان برای جبران کردن مشکلشان .
خیلی دلم میخواست که احساسم رو نسبت به این افراد بیان کنم که من تا چه اندازه معتقدم  انها هم  حقی برابر حتی  بیشتر برای حظور در جامعه دارند اما امروز نتنها نتوانستم بلکه شاید نتیجه معکوسی هم بدست آمد.

پی نوشت : من از خارجی بودن  از زرد بودنم از موی سیاهم از هیچ کدام اینها حتی ذره ای احساس خجالت نمی کنم و با افتخار در خیابان قدم میزنم و خرید میکنم اما از اینکه در صحبت و معاشرت متوجه مطلبی نشوم و یا نتوانم آنگونه که متعارف است همدردی کنم به شدت ناراحت میشوم و از این مورد خجالت میکشم. در صحبت (نه همه صحبت ها و شاید در درد دل ها) همیشه حس میکنم که گوینده طلب کمک می کند اعتماد میکند و این وظیفه من است که به اعتماد و طلب همدردی او پاسخ دهم. این است فریاد من در غالب خاموشی...
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:4  توسط صدیق   | 

گفته میشود دوستی در استان همسایه کشور همسایه در 620 کیلومتری اینجا بنای داد و فقان بگذاشته که دیگر طاب تمرینات آن مکتب ان وای را ندارند.
دیدم بی مناسبت نیست مطلبی بگویم اندر باب قضیه برابری در دنیا و اصل پایستگی بدبختی حتی دیوار به دیوار!

من امروز رفتم دانشگاه و و قتی مشغول باز کردن در اتاقم  بودم (با احتساب دستکش و آلات زد سرما مانند زنجیر کفش و...) همقطاری گفت "آر یو ریدی؟" و من آنا فهمیدم که کلمه آخر کلامش واصف حال خوش عرفانی من است!
 
و به اتفاق برادر غربی به اتاق امتحان رفتیم که خیل عظیم دانشجویانی که اماده دادن امتحان بودند را مشاهده کردم (با خودم 3 نفر!)
امتحان 4 ساعت بود!
اما در نهایت افسوس می خوردم چرا حواسم رو جمع نکردم تا "ای پلاس" بشم. اما خوب شاید "بی ماینس" شدم حالا باید دید. اما غرض اینکه اگر کسی جایی یا کسایی جاهایی پدرشون داره درمیاد مرفهینی گرچه اندک (مثل من) در هتل هایی پوسیده مثل اینجا زندگی می کنند!!!
...
..
.
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:53  توسط صدیق   | 

به دنبال خبر سازمان اطلاعات آمریکا در مورد برنامه هسته ای ایران که صبح تو بی بی سی دیده بودم حالا (شب) به خبر نظر بوش رسیدم. از یه طرف از صبح نسبت به این خبر مشکوک بودم که آخرش به ضرر ایران میشه چون اگر ایران تعیید می کرد معناش حد اقل برای عوام این بود که واقعا برنامه ساخت سلاح وجود داشته و چنینن چیزی منطقی است که ایران به دنبال سلاح هسته ای است.
من مطمین نیستم که آیا واقعا چنین برنامه ای وجود دارد یا چنین خبری مبنی بر توقفش صحت دارد یا نه اما مطمینم این قضیه کلا بهانه است حد اقل برای آمریکا برای گرفتن امتیازات یا موقعیت های بهتر.
به هر حال امروز در بین خبر ها به خبر اخراج سفیر کانادا هم از تهران بر خوردم به دلیل اینکه اتاوا سفرای پیشنهادی ایران را نپذیرفته و این در حالیست که چند روز پیش خبر باز نگری پرونده زهرا کاظمی امید هایی در بهبود روابط به وجود اورده بود! حالا من نمیفهمم اول مرغ بود یا تخم مرغ!
خوب اما از کنفرانس خبری بچه لات احمق تگزاسی! که همه حرفش اینه که با تنین حکیمانه معابانه تری بگه فلان فلان و فلان و آخرش که ایران خطر بوده هست و خواهد بود حتی از 1979!
اما یه جای حرفش توجهم خیلی جلب شد که وقتی از نصف سخنرانیش رد شد (شاید چون خسته شده بود و نمی تونست به مغزش فشار بیاره) به جای رژیم ایران همش می گفت ملت ایران.
کلا تصور میکنم که این شخص لایق ترین فرد برای آمریکایی هایی که "فاکس نیوز باور" میکنند و احتمالا حسی شبیه یک یانکی اصیل با دیدن ریس جمهورشون که در عمده سخنرانیش به لبه سکو تکیه میده دارن (و یک شاخه کاه واسه گوشه لبش کم داره که ورژن زشت لوک خوش شانس بشه)
اما برادر دقلوی این یانکی! در کاخ سعد آباد جوراب هاش رو که به قول ابراهیم نبوی بو میده روی فرش و مبلمان میزاره و میگه ایش و به مد 30 سال پیش ادامه میده که احمقانه به "رو بالکن تو کارتن برفپاکنه" نگاه کنه یا حالا به ورژن جدیدش که :هندی کم" و از این راه جلب نظر احمق هایی رو کنه که ایران وکیهان و یاثارات می خونند.
حالم از هر دوشون بهم می خوره اما واقعا در و تخته خوب به هم جور شدند!!!
این قضیه دیگه داره کم کم کمدی میشه. اما میترسم که این کمدی پایان تلخی داشته باشه.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:30  توسط صدیق   | 

در امتداد پست قبل می خواهم پاسخی که عده ای در جواب ه این قید بشری در فرگیری ادعا می کنند را بیان کنم (اگرچه تا حدی شبیه داستان های علمی تخیلی) و نظر شخصی خودم را هم در توجیه برخی از این امید ها بیان کنم.
ابتدا چند نکته از تاریخ:
می دانیم خیام معادلات تا توان 2 و حتی توان 3 را بررسی کرده و این یکی از بزرگترین دستاورد های خیام به شمار می آید اما به چه شکلی او این مفاهیم را بیان می کرده؟ این سوال ظاهرا ساده و حاشیه ای است اما در واقع بسیار مهم است. روشی که او به کار می برده (در بیان معادله) چیزی شبیه این بوده :مربعی و کعبی و ...
(شبیه همان "ما و ما و نصف ما و...")
در ضمن عده ای ادعا می کنند دلیل پیشرفت غرب در ریاضی تنها نماد گذاری بوده (یا حد اقل تا حد زیادی!) که مدیون رسم الخط لاتین و یونان است.
مثال دیگر ماتریس است و یا مفهوم فضای هیلبرت و ... که به ما این امکان را می دهد که با معادله های دیفرانسیل مثل یه تبدبل خطی رفتار کنیم در حالی که مفهوم تغییری نکرده.
در چند دهه اخیر هم با رشد تونایی کامپیوتر ها مفاهیم جدیدی به علوم مختلف از جمله فیزیک اضافه شده. تا پیش از ظهور این پدیده به طور سنتی نطریه ای بیان میشد و آزمایشی در رد و تایید آن نظریه اما در حال حاظر ما شاهد حظور شبیه سازی ها در کنار این دو شاخه اصلی فیزیک هم هستیم.
(من شخصا با اینکه اطلاع زیادی در این زمینه ندارم اما تصور می کنم شبیه سازی های مونتکارلو مفهومی جدید هستند بر خلاف شبیه سازی یک معادله دیفرانسیل هر اندازه هم مشکل که در این موارد این شاخه نو ظهور تنها ابزار است)
عده ای نیز بسیار خوشبینانه نسبت به آینده از انتقال مطالب به طور مصنوعی به حافظه سخن می گویند اما باید توجه کرد ما در هنگام فراگیری فقط حفظ نمی کنیم!
شاید یک مفهوم جدید یا یک سمبول ریاضی جدید فراگیری خیلی چیز هارا تسریع ببخشد اما ما هنوز این مطلب مهم یعنی نماد گزاری را (تا آنجا که من میدانم) حتی بیان هم نمی کنیم مگر در مقدمه کتاب ها.
اگر به کتب قدیمی نگاهی بندازید مثل نسبیت خاص که با ماشین تایپ و فونت های دستساز برای "میو " و "نو "نوشته شده در می بینید که یا د گرفتن نسبیت با آن خیلی سخت تر است نسبت به کتابی که با "لی تکس" تایپ شده (من که حد اقل اینطور هستم!)
و...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:58  توسط صدیق   | 

موضوعی هست که به شدت موجب نگرانیم می شود و آن حجم بالای مطالب و محدودیت های عملی در فراگیری و یا حتی آشنایی با آنهاست. حتی مطالبی که واقعا حیاتی و ضروری به نظر می رسند.
گفته میشود که دانش بشر همانند یک کره با افزایش حجمش سطحش (سوالات /مرز دانسته ها و ندانسته ها)افزایش می یابد اما من می خواهم تشبیه دیگری به کار ببرم و آن سلول کروی است که در بیوفیزیک بیان میشود ارتباط یا به عبارت دقیق تر کرانی برای اندازه سلول وجود دارد که اگر سلول از آن اندازه بزرگتر شود میمرد!
اما توجه کنیم که این اندازه به عبور دهی غشا سلول بستگی دارد!
شاید ما به روش های سریع تری در انتقال دانش نیاز داشته باشیم من تصور می کنم که این نکته در همه جای دنیا تقریبا به یک اندازه فراموش شده باشد.
روی میزم 4 کتاب هست که کلا 3000 صفحه مطلب را در خود جای داده اند می دانم که اگر این 3000 صفحه را کاملا یاد بگیرم می توانم ادعا کنم که یک فیزیکدان هستم اما مطمین هستم که هیچ گاه از یک فصل هم جلو تر نخواهم رفت. و حتی چطور می توانم این مطالب را فرا بگیرم در حالی که مطالب قبلی را هنوز به درستی نمی دانم.
و بد تر از همه میدانیم که بخش بزرگی از فیزیک حال حاظر (شاید نصف مکتوبات و فیزیکدانان و...) بر مبنای مکانیک کوانتمی است که 3 سال پیش فراگرفتیم (زکی!) در حالی که هنوز اصول موضوعه این نظریه مورد بحث وحتی تعبیری برای بسیاری از بازیگران اصلی این نظریه نداریم!
با این وصف کدام فیزیکدان؟ کدام سواد؟ (اگرچه خیلی این حرفم افراطی است!)
و...

پی نوشت: خیلی حرفهای دیگری هم در این مورد داشتم اما حوصله بیانشان را ندارم!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:24  توسط صدیق   | 

اولا من به جز کلیات اطلاعات دقیق تری از تاریخ آسیا و اروپا از زمان یونان تا به حال ندارم که شاید برای منظور که برداشتی کلی خواهد بود چندان لازم نباشد.
در تحولات بزرگ تاریخی که ساختار ها را به کلی تحت تاثیر قرار میداده خواه به لحاظ فیززیکی در قلمرو های فاتحان بزرگ (اما نه مثل مغول ها یا سلطه وسطای کلیساها) یا گسترش دیدی نو در جهان بینی و شیوه زندگی (مانند یونان باستان و رنسانس) پیشرفت های علمی و هنری به طور انفجاری بوده.
نگاهی به امپراطوری اسلامی هم می تواند شاهدی بر این ادعا باشد. ظاهرا تولید علوم . هنر هم همانند تولید نسل زیستی محتاج تنوع است. و تنوع زاییده ارتباطات میان مراکز که سلطه فاتحان بزرگ اگر هیچ سودی نداشته باشد تنها از طریق ایجاد یا اجبار زبان مشترک عاملی برای برقراری ارتباط میشود و مرز ها را از میان میبرد (همانند زبان عربی تمدن اسلامی یا هند معاصر پس از اشغال انگلیس)
در فیزیک تا سال 1930 با تقریب خوبی همه تحولات علمی در اروپا و مخصوصا آلمان و اتریش واقع شده بود که پدیده به نام جنگ جهانی موجب مهاجرت دانشمندان به امریکا میشود (انیشتین - وون نیومان و...) و زمینه را فراهم می کند که مراکزی که در جهان حال حاظر بهترین های علمی محسوب میشوند پدید آیند.
از دوستی در دانشگاه "ام.ای.تی" پرسیده که آیا ام.ای.تی خیلی باشریف متفاوت است اگرچه گفت نه اما خوب به طور قطع دانشگاهی با بیش از 100 استاد حد اقل به لحاظ کمی بسیار متفاوت از دانشگاهی با بودجه ای در مرتبه چند مرتبه بزرگی کمتر و 29 استاد است. اما به نکته جالبی اشاره کرد که از ابتدای سپتامبر تا به حال فقط 20 نوبلیست در آنجا سخنرانی کرده اند. و به گفته او "ایده از در و دیوار میریزه!" (هر چند من اعتقاد دارم خیلی آدم های بهتر از نوبلیست هست که نوبل نگرفته اند اما خوب هر فیلتری در انتخاب استاد و دانشجو به هر حال اگر چه نه کاملا اما فیلتر است همانند: شریف با دانشگاه ازار *** در ### خیلی متفاوت است در نهایت .
تا زمانی که در ایران در بهترین دانشگاه ایران بودم از خودم میپرسیده که واقعا فایده این دانشگاه ها در ایران مخصوصا علوم محض چیست چرا این بودجه باید (که واقعا چشم گیر هم نیست!!) خرج این دانشگاه ها شود؟ و جوابی نداشتم جز اینکه برای پرستیج و وارد کردن عملی مثلا کیفی یا به زعم عده ای مثل دکتر منصوری در کتابش "جزایر کیفیت"
اما تا زمانی که ما بودجه کافی برای جذب دانشجوی خارجی استاد خارجی و سخنران نداشته باشیم (نه از آمریکا حد اقل از هند یا ترکیه ...) یا ارتباطی بین صنعت و علوم محض نباشد (که از مشخصه های کشور های پیشرفته است)و خیلی عوامل دیگر من جوابی برای سوالم ندارم.

پی نوشت: یه جواب پیدا کردم یا در حقیقت یادم اومد به قول دکتر اردلان "به تراول ایجنسی شریف خوش اومدید" و وقتی سال ما عده زیادی از ایران خارج شدند و امید می رود که سال 87 چند برابر شود!!! معنی این حرف را به عینه فهمیدم!!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:14  توسط صدیق   | 

به لطف پیام با کارای جان پیلجر آشنا شدم. این دومین فیلمی که دارم میبینم. هر چند که حالا به شدت متاثر شده ام اما توجه کنید به واژه هایی که بوش به کار می بره.
اگر چه مستند سازی هم تا اندازه ای (شاید هم خیلی) وفادار به اصول سینمایی است (مثل فیلم های هالیوود فقط یکم سخت تر ) و هر چند که این ذات عکس و فیلم مستند است که همه چیز را از دیدگاه پدیدآورنده ببینیم اما اگر احساسات را کنار بگذاریم عناطری از واقعیت را پیدا میکنیم
فراموش نکنیم که اگر چه هنوز هم عدهای با بیشرمی تمام درووغ (به معنای سنتی) می گویند اما رسانه ها معمولا درووغ به معنای مدرن (که در باطن همان درروغ سنتی است اما به روشی که قوانین احمقانه را دور میزند) به کار می برند یعنی کامل بیان نکردن یا جابه جا بیان کردن حقایق کوچک در جهت وارونه جلوه دادن حقیقت بزرگتر.
در این مورد خاص من به هیچ عنوان مستند ساز را متهم به چنین کاری نمی کنم و حتی برعکس.
لینک را ببینید:
 
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:52  توسط صدیق   | 

 هوا خیلی سرد شده !!!
-5
من کم ترین دمایی رو که در زندگیم به غیر از یخچال و یه بار تو کوه . -11 بوده
اما اینا به این میگن هنوز پاییزه.

راستی این پست محض خالی نبودن عریضه فرستاده میشه
اخیرا پیام تبلیغاتی که تو وبلاگم زیاد میبینم مهاجرت به کاناداست خانم مرجان چیچی یادم میاد جلوی سفارت کانادا هم ویزیت کارتاشو پخش می کردن.
حالم بده. نه به این خاطر که اینجام و نه به این خاطر که از سرما بدم بیاد بر عکس این آخری رو هم دوست دارم و حتی هر چه هوا سرد تر میشه من هیجان زده تر میشم بلکه چون باید یه سه ماهی خونه نشین باشم.
میخوام برم پیش بقیه بچه ها اما من در جنوبی ترین نقطه کانادام و هر جا که بخوام برم سرد تر از اینجاست و من فقط باید برم تو خونشون بشینم آخرین باری که می خواستم قبل از به قول اینا زمستان با دوستان برم تفریح دوستی یخ زد و نیمه راه برگشتیم.
اینه سیلی سرد زمستان
یاد خوان هشتم افتادم چقدر دلم میخواست کتاب شعر اینجا داشته باشم مخصوصا شعر های اون جوری که حتی زمزمه شون تداعی کننده احساساتی خوشاینده.
من اینجا تنهام در این شهر در مشغولیت دوستانم در زمستان.
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:18  توسط صدیق   |