امروز روزی بود مثل روز های قبل اما همراه با چند اسم و خاطراتی که این اسم ها داشتند.
پیر مردی که نمیشناختمش و هر روز صبح میدیدمش و به او سلام می کردم و 2 سال پیش در روزی مثل هر روز که من میدیدمش در سر کار فوت کرد.
لاله و لادن چقدر خبر فوتشان در آن زمان من را متاثر کرد شاید به خاطر تبلیغات بود.
آقایی که اسمشان را به خاطر نمی آورم و 2 سال پیش در دانشکده فیزیک آخرین بار دیدمش و روز بعد خبر فوتش را شنیدم.
واقعا که زندگی مافقط برای ما معنی دارد و بس. خاطراتمان زود تر از جسممان متلاشی و محو میشود.
...
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:20  توسط صدیق
|
مسیله ای بود که خیلی من را نگران کرده بود. اما خوش بختانه امروز پس از 2 هفته همه چیز به وضع اولش برگشت.
هوا دوباره سرد شد!!!
دوباره زمستان خواهیم داشت. :) و نه تابستان زودرس!

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:45  توسط صدیق
|
مونیکا جلالی -گل سنگ!!
l
مونیکا جلالی - جان مریم!
ایران- محمد نوری
مونیکا جلالی - گل گندم
چیزی که برای من در مورد ایشان (مونیکا جلالی) جالب است بیان با احساس اما در لهجه متاثر از انگلیسی است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:37  توسط صدیق
|
من در هنگام تمرین حل کردن از موحبت اینترنت مفته- خدا سرعت اینجا کمی استفاده الکی علمی میکنم.
بد نیست در کنار ویکی پدیا
این رو هم داشته باشید.
در ضمن دانشگاه استنفورد یه دایره المعارف به نام دایره المعارف فلسفه داره که بخش فیزیکش بدک نیست
همچنین دانشگاه تگزاس هم یک خود آموز انلاین داره اما ادرس این دو تای آخر رو الان ندارم. :(
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:53  توسط صدیق
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:40  توسط صدیق
|
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد
-------------------------------------------------------------------------------------------
هر چند که رنگ و روی زيباست
مرا
چون لاله رخ و چو سرو
بالاست مرا
معلوم نشد
که در طربخانه خاک
نقاش ازل
بهر چه آراست مرا
دوری که در
آمدن و رفتن ماست
او را نه
نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی
راست
کاین آمدن از کجا و رفتن
به کجاست
چون آمدنم
به من نبد روز نخست
وین رفتن بی مراد عزمی
ست درست
بر خیز و میان ببند
ای ساقی چست
کاندوه جهان به می
فرو خواهم شست
***
**
*
از مـن رمقی بـسعی سـاقی
مانده است
وز صحبت خلق بی وفایی
مانده است
از بـاده دوشــین
قــدحی بـيش نــمـاند
از عـمر نـدانم که چه
باقی مانده است
این 4 مصراع آخر به شدت مورد توجه من است.

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:32  توسط صدیق
|
"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"
"باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
این چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی کین را کین خاکیان را می خورند
هم آب بر اتش زنم هم بادهاشان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخ شان از راه پنهان بشکنم
گر محتسب گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم"
پی نوشت: من از این 3 تا عکس خوشم میاد و اون ابیات بالا هم هیچ تناسبی (احتمالا به جز آخری) با این عکس ها یا حال و هوای من در این لحظه نداره صرفا اون آخری منو یاد دو بیت اول انداخت و دو بیت اول منو یاد دومی. البته باید بگم بر خلاف احساس خوشی که از زمزمه این ابیات پیدا میکنم اما هیچ اعتقادی بهشون ندارم بیشتر از ضرباهنگ (از دید من تا حدی حماسی) پرشور این ها لذت می برم.


+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:21  توسط صدیق
|
A country that once had a secret program can easily restart
a secret program. A country which can enrich [uranium] for civilian
purposes can easily transfer that knowledge to a military program
Speaking on Tuesday, just hours before departing, Bush accused
Iran of “a provocative act”, saying: “It is a dangerous
situation, and they should not have done it, pure and simple.”
Speaking in Jerusalem the following day after meeting with Israeli
leaders, he went one step further, warning Tehran of “dangerous
consequences” if US ships were attacked. “All options
are on the table to protect our assets,” he said, “My
advice to them is, don’t do it.”
در مورد جمله اول این احمقانه ترین روش بیان خواسته است. حالا که خواسته توسط چه فرد به نمایندگی از چه کشوری بیان میشه. آلمان بعد از جنگ جهانی دوم بیچاره شد مخصوصا ملتش که چرا دولت رایش رو حمایت کردند اما حتی حالا هیچ کس به آمریکا نه به خاطر بیش از 300 آزمایش هسته ایش بلکه به خاطر قتل عام ژاپنی ها در هیروشیما و ناکازاکی ایرادی نمی گیره...
تعجب میکنم که واقعا مردم آمریکا اینقدر نادانند که واقعیاتی به این بزرگی را نمی بینند؟
در مورد بند دوم و مخصوصا آخرین جملش چقدر لحن کابوی های دم در بار ها رو برای من تداعی میکنه واقعا مردم همه جا زود باورند حالا یکی با ریش و کاپشن احمدی نژاد و عده ای با لحن خودمونی و مثلا بچه باحال این دلقک احمق.
متاسفانه این مردم هستند که همیشه بهای این مسایل رو میپردازند.
نمی فهمم واقعا این سیاست مداران می فهمند که اعمالشان چه پیامد هایی برای میلیون ها مردم عادی به دنبال دارد یا نه؟ در مورد چنگیز یا ... میشه تا حدی مطمین بود که دانسته میکشتند و حتی به دست خود اما میترسم که اینها به تصور یک بازی کودکانه دست به جنون هایی بزنند که آرزوی چنگیز و... کنیم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:27  توسط صدیق
|
Life is like a piano
White keys are happy moments
and
Black keys are sad moments.
But remember both keys are
played together to give sweet music
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:54  توسط صدیق
|
امروز روز اولین دومین ترمم رد براک بود دوشنبه هفت ژانویه.
یاد اولین روز ترم دوم شریفم افتادم. یاد اولین روز بعد از عید نوروز های 12 سالی که دانش آموز بودم
و روزی هم به خاطره امروز فکر خواهم کرد.
گاهی در نگاهی به گدشته دچار وحشت میشوم مثل موقعی که از کوه بالا می رفتم و یک باره در نگاهی به پشت سرم می دیدم که چقدر فاصله گرفته ام از نقطه شروع.
بدترین قسمت این داستان آن است که ظاهرا دارم به امید واهی چیزی در آن بالا بالاتر و بالاتر میروم شاید وقتی که آنقدر خسته شدم و به ارتفاعی بسنده کردم تازه بفهمم که لذت بالا رفتن را از دست داده ام
چیزی که خوردم و با ولع می بلعیدم تا به وعده اصلی برسم پیش غذا نبود و خود غذا بود و من با شتاب خود از لذتش محروم شدم. شاید شاید و هزار شاید...
هر چند که این فقط خواست من نیست این جهت جریان آب هم هست خلاف جهت حرکت کردن سخت است.
ما موجوداتی مختاریم اما عموما انتخاب های ما آنقدر گران تمام میشوند که عملا موجودی بی اختیار میشویم.
چقدر این حس فرو رفتن در باطلاق زندگی آزار دهنده است...

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:7  توسط صدیق
|
دوستی در یکی از این گروه های اینترنتی پیامی برای من پست کرده بودند.
من بدون هیچ قصد و قرضی و با احترام تمام برای آن دوست عزیز و لطفش که برای من پیام فرستاده بود و صرفا به این دلیل که از دیدن این چند کلمه در کنار هم کمی متعجب شدم بخشی از پیام ایشان را عینا "پیست" میکنم!
" ...عید قربان، سب یلدا، کریسمس و عید غدیرت مبارک."
منم در جواب بگم: مبروک علیکم هذا الیوم العید- درود فراوان بر شما - ها له لویا - مبروک خیلی و...
الغرض ملالی نیست جز فراغ رادمردانی نیکو سرشت و هند سام که از رجال الاکبار و سید الابرار هستند ختم ال سخن مع ال فینیش.
منی رنج برردم ویتین سال سی عجم حیات داردم بر این پارسی.
خلاصه مرسی.
دوستی هم که از کودکی در اینجا بوده اند در مجلسی که می خواستند بسیار مودبانه سخن برانند نادانسته به گزاف گفتند "زحمت از خودتونه" یا " صاحبش قابل نداره "
و...
این است داستان الحمار فی الدانکی این مردمان ایمیگرنت.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 22:51  توسط صدیق
|
از هیچ چیز به اندازه گیج شدن و سردرگمی بدم نمی اید. و از خوش اقبالی من همه چیز های اساسی زندگیم موجبات شدید ترین سردرگمی ها را برای من فراهم می کنند. سردردی که تنها چاره اش خواب است.
ظاهرا باید یا بگیرم که نتنها مهندس فیزیک باشم بلکه در این هزار را زندگی که هر راهش به هزار راه ختم میشود و بی انتها به نظر می آید مهندس زندگی هم بشوم یا حتی بد تر طلبه حوزه زندگی و فقط بشنوم و حفظ کنم و راوی حدیث باشم.
هر جند که هر روز هزاران بار آینده خود را در گوشه و کنار در زندگی اطرافیانم می بینم. من هم بلاخره مثل یکی از اینها میشوم حالا اینجا یا انجا. با ریش یا بی ریش.
احساس محکوم به اعدامی را دارم که حکمش زندگیست و هر لحظه آرزوی لغو حکمش را دارد.
تفریحات پر زرق و برق زندگی چیزی در حد رفع حاجت روانی بیشتر نیست.
و...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:46  توسط صدیق
|
عنوان این پست عنوان مقاله زیر است:
اگر وقت کافی برای خواندنش را ندارید فقط به این چند بخش دقت کنید:
the incomplete
data compiled by the Associated Press—which only include
reported deaths and exclude so-called insurgents who were killed
in combat with US and Iraqi government forces—show that at
least 18,610 civilians died as a result of violence.
2007will be remembered as the year in which the British-based
polling agency ORB estimated that 1.2 million Iraqis had been
killed under the US occupation.
و...
من تا چند وقت پیش هیچ حسی نسبت به امار کشته شدگان حتی در حوادثی مثل زلزله بم نداشتم چون فقط یک عدد می شنیدم.
دیشب شروع کردم به تماشای فیلم 1408 فیلمی که از کلیشه های احمقانه اولش اینقدر حالم به هم خورد که فقط 15 دقیقه اولش رو نگاه کردم اما به صحنه های انفجار و رگبار دقت کنید برای من بسیار هولناک بود یاد زمانی افتادم که برای درس آمادگی دفاعی 12 گلوله با "ام کی 47" شلیک کردم افتادم برعکس همه تصوراتی که داشتم لگد محکی داشت و صداش حتی وسط اون میدان تیر که محیط خیلی وسیعی بود منو وحشت زده می کرد تک تیر ها چیزی که خطر جانی برای من نداشت اینقدر منو ترسوند حالا چه رسد به یک رگبار واقعی.
من از آن صحنه های فیلم 1408 تا حدی نسبت به کشته شدن با بمب و گلوله شهود بدست آوردم.
لعنت بر همه بازی های رایانه ای و فیلم های هالیوودی که این ذهنیت را درمن به وجود آوردند که بکش برو مرحله بعد بازی سیو شده بر میگرده هرچه قدر بکشی تموم نمشن...
اما ما در مورد انسان ها حرف میزنیم افرادی که خانواده دارند درست مثل ما.
فیلم کنجینه ملی را دیشب دیدم که قسمت دوم فیلم قبلیش بود.
چه اندازه متعفن از کره زمین و ملل دنیا فقط آمریکا و کمی انگلیس انگار همه منقرض شده اند و میراثشان برای آمریکا به یادگار مانده (گنجینه آخر فیلم سری اول بهترین های مطلای هر تمدنی == گنجینه آمریکا) البته این فیلم ها احتمالا در حال آماده سازی ذهن ها برای حرکت به سوی چنین آینده ای هستند.
دختر مو بور با چشمانی آبی همه باهوش همه رادمرد همه شجاع و از جان گذشته برای بقیه همه آمریکایی.
از همه جالب تر رایس جمهوری که در این فیلم به تصویر کشیده شده بود (کلا اززمان نوشته شدن فیلمنامه تا روی پرده رفتنش فقط یک نفر رایس جمهور آمریکا بوده و او هم بوش) مردی خوش تیپ و با هوش و شجاع و یک میهن پرست و... حالا این تصویر را با احمقی که الان هست مقایسه کنید واقعا خنده دار است تناقض تا این حد
این تهاجم فرهنگی عجب قدرتی دارد در تزریق به اعماق مغز.
روزی از دیدن فرد فقیری در خیابان ها دچار ناراحتی میشدم با دیدن برف اگر چه خوشحال اما از طرفی ناراحت افرادی میشدم که حتی خانه ای ندارند. و حتی یک سال صبح که می خواستم به مدرسه بروم شنیدم پیر زن فقیری که همه میشناختندش یخ زده و مرده خیلی خیلی متاثر شدم حتی حالا وقتی به یادش می افتم واقعا دلم میگره. حالا مسیله ای وحشت ناک تر را در نظر بگیرید در 800 کیلومتری غرب تهران انسان ها دارند به طور میلیونی می میرند.
لعنت بر همه کثافت هایی که در کاخ های خود در نیویورک و لندن و واشینگتن در کنار شومینه نشسته اند و مبنای تمدن برای جوامع مشخص می کنند و دستاهایشان آغشته به خون انسان هاست.
چرا در فیلم ها از لرد دراکولا ها می ترسیم اینان به مراتب خون آشام ترند.
جدای از این حرف های احساسی و تا حدی کلیشه ای می خواهم بدانم هیچ وقت این آیت الله ها این مستر پرزیدنت ها این پرایم مینستر ها و سیاست مداران و اساتید دانشگاه هاروارد که آمریکا را روم مدرن خطاب می کنند مرگ انسانی را از نزدیک دیده اند که اگر دیده باشند از وحشی ترین حیوانات هم وحشی ترند.
از همان مقاله به این توجه کنید شاید او همچنان ذره ای انسانیت در وجود داشته که این کار را کرده:
May 24, 2007 that the architects of the Iraq invasion had committed sociocide
این بهترینشه (سالم ترین کودکی که عکسشو گیر آوردم)

حمام خون. شوخی نیست واقعیت (من خودم باورم نمیشه)


در بخشی از مقاله بالا به سربازان آمریکایی هم اشاره شده آنها هم انسان هستند این دو عکس رو خوب ببیند مخصوصا دومی رو! من واقعا اشکم در اومد.


+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:12  توسط صدیق
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:32  توسط صدیق
|
خوب بعد از کلی پست چرت وپرت و عکس ها خوشگل مامانی از بلاد کفر میخوام اولین پپست سال جدید میلادی که ظاهرا سال "سنت جیکوب" یا امام زاده یعقوب نامگذاری شده با توصل به ایشان آغاز کنم.
وسط نوشت: " امام زاده یعقوب یا همان سنت جیکوب شهر کوچکی در شمال شهر واترلوو است " به روایت از امام اکبر الاکابر که در حوزه علمیه ی واترلوو مشغول به فراگیری علوم فقه و حدیث به خصوص شل جات یا جوهر شلی هستند عینا نقل شده و در صحت آن ذره ای جای تردید نیست.
و اما اصل ماجرا از وبلاگ آرمان شروع میشه و پست
ساده-فهم کردن.آقای دکتر زنگنه ظاهرا به کشف و شهود در ریاضی دست زدند و این جمله حکیمانه را ایراد فرموده اند.
(البته این حرف از یک مثلا ریاضیدان به همان اندازه خنده داره که آن مقاله کیهان که ارمان در پست
قطار بدون نیاز به سوخت )این نوشته منو یاد چند مساله انداخت که به نظر خودم مرتبط هستند اما شاید هم نباشند.
من در ریاضی و تشبیهات شاعرانه و چیزی که ما در رفتار های هوشمندانه جانداران می بینیم ارتباط بسیار نزدیکی می بینم. با چند مثال بیشتر توضیح میدهم.
در ریاضی ما مجرد سازی می کنیم یعنی با الهام از یک سیستم مثلا جهت در فضای سه بعدی و استنتاج اصول موضوعه های که آن سیستم را توضیح و توجیح می کند مجرد سازی می کنیم که در حقیقت بنیادی شمردن اصول موضوعه و تعمیم آنها است. در همین مثال فضای سه بعدی مثلا تعریف بردار پایه و ضرب داخلی و... و تعمیم به فضاهای برداری مجرد که بعدا به وسیله آنها سیستم پیچیده تری را بهتر بفهمیم مثل فضای هیلبرت و معادلات دیفرانسیل خطی به عنوان تبدیلاتی خطی.
از این نقطه نظر این روند مجرد سازی بی شباهت با تشبیه ادبی نیست. در تشبیه ادبی ای مثل چشمان نرگسش و... از یک مفهوم قابل لمس که در مورد آن توافق داریم استفاده می کنیم تا مفهومی را که یک حس مجرد و غیر ناملموس است را بیان کنیم که خیلی هم به زبان شناسی ارتباط دارد.
حالا هوش در جانداران: دو ظرف قرمز و سبز در نظر بگیرید پر از غذا و کاملا مساوی اما ظرف سبز متصل به یک سیستم شک الکتریکی جانوری در آزمایشگاه که به این سیستم چند بار برخورد کرده اگر مدتی بعد در جنگل بازهم با دو ضرف قرمز و سبز که قرمز غذای کمتر دارد روبه رو شود و به سمت سبز نرود مثلا باهوش تر دانسته میشود یا هر آزمایش مثل این یا حتی پیچیده تر.
به نظر من چیزی که ما هوش تصور می کنیم اگر نه کاملا اما تا حد زیادی نمایشی تز از این توانایی هست.
ممکن است به مثال هایی مثل چطور فلا ریاضی دان فلان اثباتی را پیشنهاد کرد بی انکه ارتباطی با این تونایی داشته باشد و پس این توانایی آنقدر ها هم مهم نیست. اما من شک دارم چون ما هیچ وقت از چنین افرادی نپرسیده ایم که چطور این ایده به ذهنت رسید. (مثل حلقه بنزن و انگشتری که چند مار به صورت حلقه دم همدیگر را گاز زده اند)
من که شخصا این توانایی برقرار کردن ارتباط بین عناصر دو رخداد یا تشبیه انها و بدست آوردن نتیجه را بزرگترین توانایی انسان می دانم. البته مسلما این توانایی نیازمند حافطه و قوه ای برای انتخاب رخداد مربوط در حافطه است. که من هیچ نظری ندارم.
اگر حرفهایم که بر اساس تصوراتم است کاملا غلط نباشد من تصور میکنم چیزی به اسم نظریه مجرد و جود ندارد و این به اصطلاح مجرد سازی یک پله میانی بین دو مجموعه ای است که قرار است به یکدیگر تشبیه شوند.
به هر کتاب ریاضی ای که نگاه کنید در جا و بی کوچکترین فاصله ای پس از بیان یک نظریه مجرد چند مثال مختلف میزنند تا تنها بگویند ما به این گونه ساختاری علاقه مندیم. (هرچند که بیان خود نطریه مجرد با مفاهیمی است مثل نگاشت و مجموعه که اگر پیش زمینه ذهنی مشترکی و توافقی در مورد آنها نداشته باشیم حد اقل هریک در ذهن خود تصویری داریم بعضی f(x بعضی ها ماشین لباسشویی کتاب حسابان که هر دو مجسم هستند)
اگر من لال باشم و به شما گردو توپ تیله و... نشان بدهم شاید شما نهایتا پی ببرید که من می خواهم به شما مفهوم کره را انتقال بدهم.
اما:
ما توانایی ساختن و مصور سازی هم داریم .
من در مورد این مسایل ایده ای ندارم:
نظریه ای که بین گرامر یک زبان و اندیشیدن سخنگویان به آن زبان ارتباط بر قرار می کند (اونیو که میخواستم لینکشو پیدا نکردم اما
این خیلی هم بی ربط نیست)
آیا میشه اندیشید بی آنکه از زبان خاصی استفاده کرد؟ آدمی که در تنهایی و بی ارتباط با هر جاندار و سیستمی بزرگ شده (نه حتی تارزان) چطور فکر میکنه ؟ (زبان ابزار ارتباطه بی نیاز به ارتباط ما چه می کنیم آیا ما با خود نیز ارتباط بر قرار می کنیم؟ آیا این انسان خیالی و تنها تر از تارزان زبانی برای ارتباط با خودش می سازد؟ یا کلا از این توانایی محروم میشود؟)
و...
پی نوشت:
خیلی جالبه این ویکی پدیا عجب پدیده ای شده من کم کم دارم به آینده امید وار میشم. در ضمن جستجوی تصویری هایی مثل آلتاویستا یاهو گوگل و... خیلی جالبه یه مفهوم مجرد بهش بدید اگر ارتباطی با مسایل جنسی نداشته باشه که کلا نوفه ای 10000% پیدا کنه نتیجه های جالبی بدست میاد ( اگرچه نه همیشه و نیازمند دیدن یه 10 20 صفحه ای برای چیزی که مفهومشو از پیش نمی دونیم اما واقعا برای من امید وار کننده هستند که ممکن اشکال مدرن تری و سریع تری از نقاشی روی دیوار غار و کاغذ در انتقال مفاهیم شکل بگیره هرچند هنوز ناتوان از توصیف چیز های مجرد (ناملموس) مثل شک بدبینی و...)
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:13  توسط صدیق
|
دقیقا 22 دقیقه دیگه 1 ژانویه 2008 شروع میشه و 2007 به پایان میرسه اگرچه این تحویل سالها همه قرارداده اما 2007 خیلی چیزا به یادم میاندازه چیزایی که از فردا با نوشتن تاریخ روی فرم ها و... دیگه یادشون نمی افتم
چقدر طولانی بود این سال 2007 در حالی که به هیچ وجه چنین حسی نسبت به سال های قبل ندارم.
به هر حال.
من هم در تنهایی لذت بخش خودم با گوش دادن موسیقی های مورد علاقه ام وقت رو می گذرونم.
تا فردا
تا ماه بعد
تا سالهای بعد
تا...
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:43  توسط صدیق
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:9  توسط صدیق
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:31  توسط صدیق
|
Black Field , PainBlack Field, Hello helloJoe Satrini, Always with YouPink Floyd,High HopesJoe Satriani, untill We say goodbyeدوسال پیش ساعت 3 صبح با چند دوست در هوای خنک بهاری به کوه نوردی رفتم. در تمام طول مسیر به این آهنگ untill we say goodbye گوش میدادم. به طرز عجیبی بزرگی کوهی رو که داشتم ازش بالا می رفتم با آهنگ عجین شده بود و خیلی خیلی برای خاطره انگیز بود.
حالا هر بار این آهنگ رو میشنوم کوه و بزرگیشو حس میکنم. هوای خنک بهاری. تاریکی قبل طلوع آفتاب
افسوس که اینجا حتی تپه ای هم نداره که من حداقل 20 متری از زمین فاصله بگیرم و از بالا به پایین نگاه کنم.
چقدر دلم برای تماشای شهر و مردم از بالای کوه تنگ شده.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:21  توسط صدیق
|
خیلی جالبه مردم موقعی که تو فیزیک سعی می کنند حرف کلی بزنن خیلی بی منطق تر هم میشن.
مثلا اگه از Greenbergerبپرسید که حیات از کجای فیزیک میاد و یا اصلا ما از کجا میفهمیم که مختار هستیم چه جوابی میده.
حالا اینو بخونید:
one can get around this problem [time travel is inconsistent with free will] if one considers the universe to be totally deterministic,
and free will to be merely an illusion. Then the possibility of changing the past (or the future,
for that matter) no longer exists. Since we prefer to think that the writing of this paper was not
preordained at the time of the big bang, we shall reject this solution on psychological grounds, if
not logical ones, and ask whether the paradoxes of classical physics can be gotten around, quantum
mechanically
این مقاله ی خود گرین برگره من خصومت شخصی ندارم اما خداییش این جامعه پر طمطراق فیزیک اساسش بر آب.
اگر فیزیک پیشه هستید به این سوال جواب بدید: انرژی چیست؟ یادتون باشه انرژی همان زبان مشترک همه سیستم های فیزیکی همان همیلتونی معروفی که کلاسیک رو به کوانتم رهنون میشه؟
شاید بد نباشه به جای اینکه به بعد 11 فکر کنیم و رویه های بیضوی کمی تامل کنیم و همین مکانیک کلاسیک رو بفهمیم.
هنوز خیلی چیزها تو هالیدی هست تو همون چند صفحه اولش که میشه خیلی چیزا از توش یاد گرفت.
اما افسوس که الان واسه پولمون که زندگی دانشجویی مونو می گردونه باید رویه بیضوی و استوانه ای کار کنیم. فردا برای اینکه پزیشن بگیریم. وبعدش چون یا همه چیز از یادمون رفته به جز بیضی و نخ بازی که اینا میگن استرینگ یا حال کار دیگه ای رو نداریم.
من از کوانتم خیلی خوشم میاد چون بیش از هر جای دیگه میشه سخنگو رو متقاعد کرد که خودش هم حالیش نیست چی میگه. فقط بریم جلو و چرند و ریسمان به هم ببافیم بازم مردم تو ماده سفت وسخت دارن زور میزنن که یه چیزی بدست بیاد اما شاید اونا هم روزی بفهمند که مشکل در راهکاره.
علم گران حال حاظر و فیزیک که برتراند راسل علمی ترین علم بر اساس تعریف علم میدانست چقدر متخلخل است.
به قول پیام شغلمون فیزیک ه. شغل و نه فعالیت علمی.
مردم عادت کردند که جمله هایی بعضا با انگلیسی صغیل بخونن و بی انکه معناش رو بفهمن همه جا بگن که اگه غلط نباشه یا مبهم عموما مثل "از کرامات شیخ ما چه عجب مشت را باز کرد و گفت یک وجب " است.
آنچه که خودش میشمارد شمرده نمیشود و ...
همه متفاوت از جز است و...
بخشی از تز دکترای من در مورد نظریه ریسمان های پشمی در فضای مماس بیضیگون های مختصات قطبی برای کریستالی که سطح فرمیش اونور بیگ بنگ باشه:
علم بیضی ای است با شعاع "سی" بر "اچ بار" و ثابتی که دیمانسیون ریده این رابطه را تصحیح کند. چون ما فقط این ها را داریم. حالا مستقل از ضریب بی دیمانسیونی که ممکن است خیلی کوچک یا خیلی بزرگ باشد. البته چون با علم در این مسیله سر وکار داریم یک فاکتور انسانی مثلا قد یه آدم 175 رو هم ضرب میکنیم سگ خور خیرشو ببینید. مدرک ما رو بدید بریم پول در بیاریم.
حمالی کنیم بهتر از این فیزیک نظری.
همیشه از کار های سیستماتیک بدم میومده واسه همین دنبال مهندسی نرفتم اما اخرش مهندس فیزیک شدم.
مهندس ریاضی هم داریم مهندس یک حقیقت انکار ناپذیر در کالبد زمان است.
...
+
نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 22:48  توسط صدیق
|
الان خیلی شادم بدون دلیل خاصی.
کنسرت نیویورک علیزاده قطعه دلشدگانش رو (اگر اشتباه نکنم) گوش می دادم.
دیروز موقع شستن ظرفها طبق معمول به رادیو ایستگاه ترنتو گوش می دادم که 3 دقیقه آهنگ پخش می کرد و 30 دقیقه تبلیغات مربوط به "باکسینگ دی" حتی برای دارو (البته خیلی من تعجب نکردم چون 10 عدد قرص آسپرین رو 8$ خریده بودم چند روز قبلش) یکی از آگهی های بازرگانی که احتمالا شامپو یا از این جور چیزا بود توجهم رو خیلی جلب کرد که "گاهی شادی عمیق حاصل نکات کوچک و روزمره می توند باشد مثل دوش گرفتن و ..." من الان خوشحالم چون کلدان کوچکی که 1 هفته پیش پیدا کردم وا با خودم به اتاقم آوردم و موقعی که داشتم به مسافرت میرفتم داشت خشک میشد در برگشت نتنها بر خلاف انتظارم خشک نشده بود بلکه رشد کرده و 2 جوانه زده بود!
همین اندازه با چیز های کوچک سریع شاد میشم به همین اندازه سریع غمگین میشم.
گاهی ناگهان به سراغ سه تارم میروم با اینکه خیلی خیلی ناشی هستم همان چند قطعه ای را که با پیام تمرین کرده بودم و تنها انها را بلدم میزنم اگرچه ساده اگرچه پر اشتباه اما به شدت لذت بخش.
بارها همان قطعه ها را زده ام و خیلی بیشتر در ردیف علیزاده و ... شنیده ام اما همچنان از نواختنشان لذت میبرم.
هرچه بیشتر که می گذرد میبینم که زندگی و تصمیماتش در نهایت نتیجه احساسات است تا تعقل اگر چه ظاهری منطقی داشته باشند.
مردم اینجا سگشان را دوست دارند یا گربه های خپل تنبلشان را. من گلم را دوست دارم مثل موقعی که بچه بودم و مارم یا لاکپشتم یا ماهیهایم یا اردکم و... دوست داشتم. من در نوع رفتار تفاوتی بین برخورد مردم با سگشان و بچه هایشان نمی بینم تقارن جالبیسیت.
ریشه این عواطف در فاعل است این یک برهمکنش نیست این یک خود اندرکنش است.
تمام چیزهایی که فرهنگ شرقی و ایرانی به من به عنوان ارزش های زندگی معرفی کرده بود و تا حدی هدف زندگی اگرچه تا چندی پیش که در ایان بودم با دیده تردید به آنها نگاه میکردم الان پوچ و بیمعنا هستند.
آخرین چیزی که به آن اعتقاد داشتم دوستان بود اگر چه هنوز تنها چیزی در دنیاست که از داشتنش لذت می برم و در کیفیت آن تغییری نکرده ام اما دیدم نسبت به ان تغییر کرده.
تنها چیزی که بیشتر به آن می اندیشم و هر روز نقشش درزندگیم پر رنگ تر میشود تنهایی است. نه به این خاطر که از دوستان گذشته دورم. که بودن با دوستان تنها خلسه ایست برای فراموش کردن این واقعیت که انسان ها به عقیده من حتی در این عصر به شدت تنها هستند.
پی نوشت: مدتی است که با خودم صحبت کردن بیش از هر زمانی برایم جذاب شده گاهی فارسی گاهی انگلیسی. چند روز پیش داشتم فکر میکردم آیا امکان پذیر است که بدون زبان خاصی فکر کرد؟ که اگر نه در تنهایی فیزیکی خود نیز تنهاییم.
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 14:8  توسط صدیق
|
کبک سیتی مرکز ایالت کبک تنها شهر محصور به استحکامات (بافت قدیمی شهر) در امریکای شمالی. جز آثار به ثبت رسیده یونسکو.
باید اعتراف کنم از چند نکته کبک سیتی بسیار شگفت زده شدم که شاید بتوان در یک کلام به صورت خلاصه گفت بیشتر تصویر یک شهر اروپایی بود تا یک شهر در آمریکای شمالی. این شهر که در زمان ناپلون و استقلال آمریکا اهمیت حیاتی ای برای انگلیسی ها داشته و بعدا توسط فرانکوفون ها (فرانسی نژاد های کبک) پس گرفته میشود در بافت قدیم خود که در بالای صخرهای مشرف به رودخانه ای قرار دارد که دریاچه های بزرگ آمریکای شمالی را به اقیانوس اطلس متصل میکند. جهت جریان آب هم ظاهرا از دریاچه ها به سمت اقیانوس است. در شمال این شهر نیز پارک حفاظت شده ای که آبشاری ظاهرا 80 متری دارد وجود دارد که البته من به دلیل کمبود امکانات ندیدم.
کلا 2 روز در کبک بودم اگر چه بار اول از دیدن بناهای رفیع با بام های سبز مخصوصا در شب بسیار شگفت زده شده بودم که در بالای صخره ها بسیار بلند تر به نظر می آمد یا کلیسای نوتر دام (نوخ دام) که بسیار با شکوه بود و در مورد هر یک خیلی حرف چه در زمینه نقش این بزرگی ها و بلندی ها در تاثیراتی که بر من بیننده که "سی ام" تاور و برج میلاد دیده بودم می گإاشت حال تا چه رسد بر مردم عامه آمریکای شمالی در قرن 18 اما این گسترش شهر بود که هم با بنا های مدرن و بلند مثل هتل هیلتون و یک هتل دیگر در کنار مناره ها و برج های قدیمی خود نمایی می کردند و هم شکل مدرن بناهای کوچک و روزمره که از استحکامات جز دیوار ها بر جا نگذاشته بودند.
اما این باز هم بسیار جالب بود که در عبور از دیوار های قدیمی شهر ناگهان وارد فضایی با حس و حال حد اقل 200 سال پیش می شدی. اکثر مردم (95%) فقط فرانسوی کبکی تکلم می کنند بافت قدیم فقط هتل و مهمان سراست که هر قصر و هر خانه ای را در بافت قدیم به هتل های ارزان وگران تبدیل کرده و یا بوتیک هایی که عمدتا آثار هنری تا حدی در ارتباط با کبک یا بومیان آمریکای شمالی می فروشد. در جنوب افت قدیم نیز نوعی پادگان قرن 18 که توسط انگلیسی ها برای حفاظت از آخرین سنگر هایشان که به دست آمریکایی ها نیافتاده به نام "سیتادل" وجود دارد که من نتوانستم وارد شوم.
اما شهر سردی است اگرچه من با برنامه ریزی رفته بودم که هوا نسبتا مساعد باشد اما باز هم اندکی دچار مشکل بی حسی دست به طور کامل شدم!!!
حالا که فکر می کنم تصور می کنم کبک سیتی شهر فرهنگی تری نسبت به مونتریال است و همان بهتر که کبک سیتی مرکز ایالت کبک باشد.
در بازپشت به مونتریال چهره سیاه مونریال را دیدم. اولا با اینکه مونتریال یا مونقیال دومین شهر بزرگ کاناداست تفاوت های زیادی حد اقل به تصور من با ترنتو دارد. اولا که در ایالت کبک فرانسوی زبان قالب است اگر می توان بدون حتی کلمه ای فرانسوی در مونتریال به راحتی زندگی کرد.
تا فراموش نکرده ام این خیلی جالب(و تا حدی خنده دار بود که همه به جای "ه لوو" می گفتند "بنژو" و بعد باهات انگلیسی صحبت می کردند! موقعی هم که می خواستم بلیت برگشت برای ترنتو را بخرم خانم بلیت فروش چند بار به کارت دانشجویی من که برای تخفیف از من گرفته بود نگاه کرد که من هم تعجب کردم چون این اولین باری بود که کسی تا این اندازه در دیدن کارت دانشجویی من برای تخفیف موشکافی می کرد اما در نهایت اسم من و فامیلی من را تقریبا درست تلفظ کرد و گفت البته خودت بهتر احتمالا تلفظ می کنی وقتی که من به او گفتم که این بهترین تلفظی بود که در کانادا شنیده بودم خیلی خوشحال شد. اما خوب احتمالا منظورش این بود که فرانسوی واج های بهتری! دارد چون نوعی حس غرور و تعصب نسبت به فرانسوی در میانشان وجود دارد اما اگر اسمم رضا روشن رو روانی بود احتمالا هنگ می کرد!
من 4 ساعت در مونتریال تا بازگشت فرصت داشتم بنا براین دو باره به خیابان سنت کاترینز (سنت کتخین) رفتم که از ترمینال هم خیلی دور نبود تا قدمی بزنم اولا بی خانمان های زیادی که آنجا دیدم من را شگفت زده کرد چون من با اینکه تا به حال بار ها در جاهای مختلف ترنتو قدم زده ام تا اینقدر بی خانمان ندیده بودم و حتا جایی با کمی ترس از میانشان عبور کردم.
حتی شاهد یک نزاع خیابانی مبسوط در هد خیابان بستن در جلوی مرکز "ایتن سنتر" بودم که بر سر دستگیری دو نفر توسط پلیس و تلاش اوباش دوست آن دو نفر برای زادی آنها بود. اگرچه ظاهرا این قضیه نادر است و من خیلی خوش شانس بوده ام!!!
اما نباید فراموش کرد که این شهر این پتانسیل را دارد و من خیلی هم خوش شانی نبوده ام که شاهد آن ماجرا در تقریبا معروف ترین خیابان مونتریال بودم.
مونتریال در قرن 18 ظاهرا محلی برای عیش ونوش اروپاییان بوده و نسبت به اونتاریو کبک به دلایل قوانینی که سکس و الکل را آزاد تر می کند ظاهرا جالبه توجه خیلی ها برای خوشگذرانی است. در ایالت اونتاریو که قوانینش بسیار شبیه ایالت های همجوارش در آمریکا است (حد اقل در مورد الکل) و حتی کمی هم سخت گیرانه تر من در شهر هایش سکس شاپ و استریپتیز کلاب وسکس کلاب ندیده بودم اما در مونتریال به وفور دیده میشد در اونتاریو الکل در فروشگاه های عادی فروخته نمی شود و برای نوشیدن الکل باید بیشتر از 19 سال سن داشته باشید اما در مونتریال و کلا ایالت کبک در همه جا حتی فست فوود های ترمینال هم بار دیده میشد که برای من بسیار تازگی داشت. در مونتریال من به یک مرکز هنری هم سری زدم که بزرگترین فروشگاه سی دی و دی وی دی که تا به حال دیده بودم در آنجا بود اما خوب برای من با روحیه ناآشنا با کپی رایت قیمت ها خیلی بالا بود کمترین قیمتی که دیدم 15$ بود که مثلا چوب حراج زده بودند به سس دی مذکور. این مرکز هنری بسیار بزرگ و پر از بروشور هایی از زمان باله هامختلف و با قیمت هایی مثل 100و 150 و حتی 250 $ بود .
مردم کبک در ضمن به هیچ عنوان احترامی برای چراغ های راهنمایی و رانندگی قایل نیستند و من که بعد از 4 ماه زندگی در اونتاریو یاد گرفته بودم پشت چراغ عابر وایسم به نوعی تابلو میشدم که من وایساده و همه رد میشدند ماشین ها هم مثل ایران به چراغ مخالف نگاه میکردند که تا زرد شد حرکت کنند. حتی در بعضی نقاط کلا سویچ های گوشه چهاراه ها که برای عابرین قرار داده شده معیوب بود.
در آخرین ساعاتی که در مونتریال بودم فقط یک جمله در دهنم بود:
Montreal , City of passion
این تصور من است در مورد مونتریال که هنوز هم تا حدی بهش اعتقاد دارم
از دیگر نکات مونتریال سیستم بسیار پیچیده مترو هایش است (به نسبت ترنتو که مثل تهران فقط دو خط دارد) کلا اگر به آمار ها نگاه نمی کردم و فقط به قواره شهر و مرکزش جمعیت نسبت میدادم حتما می گفتم ترنتو نصف مونتریال جمعیت دارد که خیلی هم بی معنا نیست. ترنتو شهر های اطرافش را بلعیده که مثل تهران که شهرری را اما در مونتریال چون جزیره بوده شاید این قضیه موضوعیت نداشته باشد به هر حال ترنتو به نظر من یک آدم خوش تیپ با کت وشلوار گرانقیمت که فقط مثل آدم آهنی زندگی می کند و مونتریال (مثل مردمش) یک انسان با تمام خصایص خوب و بدش است. کلا با تمام نکات منفیش من تا اندازه ای مونتریال را نسبت به ترنتو ترجیح می دهم بیشتر به دلایل شخصی که زندگی در مونتریال بیشتر زنده و انسانی است اگر چه من خیلی از چیزهایش را دوست نداشته باشم.
با تصوری که من از نیویرک دارم وتعریف کسانی که هم مونتریال را دیده اند و هم ترنتو و هم نیویورک مونتریال بیشتر از این لحاظ ها شبیه نیویرک است تا مونتریال. اما کبک سیتی خیلی سنتی تر است و بنا بر شنیده هایم دیگر شهر های کوچک کبک.
ترنتو با این حال شهر مالتی کالچرال تری نسبت به مونتریال است راستی مونتریال اگرچه ایرانی و چینی و عرب وهندی کم دارد اما نیجریاییو لبنانی زیاد دارد که دلیلش هم فرانسوی زبان بودن آنجاست.
پی نوشت : خیلی نکات ریز و درشت دیگر هم هست که یا مطمین نیستم و یا تصور میکنم بی اهمیت است اگر ضروری دانستم در پست بعدی میفرستم.
راستی اگر در میان فرانسوی ها گیر کردید و نمی تونستید چیزی بگید سنگ مفت گنجیشک مفت فارسیشو بگید ممکن بگیرن (نصیحت دوستی که رفته بود سشوار بخرد) مترو=مترو - سشوار=سشوار- مرسی-مقسی و...
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:25  توسط صدیق
|
یکی از چیز هایی که در بدو ورود به مونقیال (مونتریال فرانسوی) مشاهده کردم اختلاف فرهنگی بود نه به معنای اینکه فرهنگ بهتری بود بلکه به این معنا که فرهنگ و زبان و کلا جامعه متفاوتی بود اما ناورداهایی مثل شکل سطل زباله و باکس های روزنامه و پست و... همچنان وجود داشت. در گذر از خیابان ها به وفور گفتگوی فرانسوی شنیده میشد و در مترو و ترمینال و حتی اتوبوسی که من را از اتوا به مونتریال آورد اعلام ایستگاه ها همه فرانسوی است. اسامی خیابان ها همه با Rue به معنای خیابان شروع میشود. من کلا 8:20 صبح دوشنبه وارد مونقیال شدم و روز سه شنبه ساعت 11:30 مونقیال را به سمت کبک سیتی یا Quebec Ville ترک کردم.
با اینکه ترنتو خیلی در بار های اولی که می دیدمش و تقریبا بهترین زمان و فصل برای دیدن هر شهری در کانادا بود و با وجود تنوع فرهنگی ای که دارد و حتی فاکتور های مانند جمعیت و رونق اقتصادی و... من به شدت مونقیال رو به ترنتو ترجیح میدم.
دیدن نیما هم تقریبا بعد از دوسال خیلی باعث خوشحالیم بود. به لطف نیما خیلی از جاهای "داون تاون" مونقیال رو دیدم. باوجود برف زیاد که حتی کمی چمن و سبزی هم دیده نمی شد اما باز هم به نظرم مونقیال زیبا تر و به لحاظ فرهنگی محیطی مساعد تر از ترنتو آمد (حد اقل این نظر شخصی من است اگر چه ترنتو هم شهر زیبایست) من از خیابان ها وساختمان های مونقیال خیلی لذت بردم.
مونقیال یه جزیره است در محاصره رودخانه ای که اقیانوس اطلس را به دریاچه های بزرگ آمریکای شمالی متصل می کند.
الان من در کبک سیتی هستم. جایی که به جرات می تونم بگم نزدیک ترین شهر به لحاظ ساختار و بافت شهری به شهر های اروپا است. همه فرانسوی صحبت می کنند. 94.55% مردم این شهر فقط به زبان فرانسوی کبکی تکلم می کنند. بسیار زیباست اما من در پست های بعدی در مورد این شهر مینویسم.
پی نوشت: من با اختلاف فاز پست می نویسم! کابل دوربینم هم خانه است و به همین دلیل امکان فرستادن عکس ندارم :(
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:29  توسط صدیق
|
یک شنبه ساعت 2 از خانه با کوله ام به راه افتادم باران می بارید. با اتوبوسی که احتمالااز نیو یرک می امد و راهی ترنتو بود در ساعت 4 به سمت ترنتو راه افتادم. با اینکه از صبح هوا بارانی بود وکاملا ابری و با اینکه در اینجا گاهی روزها خورشید را نمی دیدم اما شاهد یکی از زیبا ترین غروب هایی بودم که در زندگیم دیده بودم بشیار زیبا بود مخصوصا با جلوه ابرهایی که بر خلاف تجربه همیشگی کاملا فواصلشان از هم قابل تشخیص بود تقریبا همه داشتند به غروب نگاه می کردند.
ساعت 5:40 به ترنتو رسیدم و این اولین بری بود که شاهد ساختمان های بلند ترنتو بودم که از دور همان تصویر شهر های بزرگ امریکای شمالی را نشان می داد. باید تا ساعت 12 شب به نحوی خودم را مشغول می کردم.
تصمیم گرفتن به محله چینی ها برم. بعد از یک راهپیمایی طولانی که خودم هم تعمدا از مسیر طولانی تری انتخاب کرده بودم به محله چینی ها رسیدم. بر خلاف فروشگاه هایی که در شهر های مختلف دیده بودم میوه ها در خیابان ها در ست مثل غزل قلعه و با بویی نه جندان مطبوع. تعداد زیادی رستوران چینی و...
ساعت 12 به سمت اتاوا راه افتادم و خوابم برد. ساعت5 صبح به اتاوا رسیدم ساعت 6 به سمت مونتریال حرکت کردم و ساعت 8:20 صبح به ترمینال اتوبوس مونتریال رسیدم.
اکثر افراد فرانسوی (با لهجه کبکی که من تشخیص نمیدم!) صحبت می کردند و همه اسامی خیابان ها فرانسوی بود. کلا در گردش طولانی ای که داشتم و شامل دانشگاه مک گیل هم بود از مونتریال خیلی خوشم امد. شهر زیباییست مخصوصا ساحل رود خانه (مونتریال در حقیقت یک جزیره است) و اولدپرت هم بسیار زیبا بود.
حالا بسیار خسته هستم اما بعدا بیشتر خواهم نوشت.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:36  توسط صدیق
|