تبليغاتX
جام می
بالاخره بهار هم رسید.
سال نو مبارک.

برای همه دوستان و نزدیکانم آرزوی شادی و سلامتی میکنم.
امیدوارم همیشه همه جا خوش و خرم وشاد باشید.


صدیق
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:53  توسط صدیق   | 

گاهی در حین انجام کاری یا عبور از جایی خاطره ای یا حسی از گذشته برایم یاداوری می شود اما بعضی مواقع جالب است که این یا دآوری خاطرات حسی را در من القا می کند که وا قعا دیگر دلیلی ندارد مثلا من زمانی که 5-6 سال داشتم اطراف میدان ونک پیر زنی متکدی بود که انگشتان یک پایش قطع شده بود و همیشه آن پایش را بالا می آورد تا عابرین بهتر ببینند یا خلاصه جلب توجه بیشتری کرده باشد. من به شدت از او پرهیز می کردم یادم نمی آید از نگاهش یا به خاطر معلولیتش اما آن حس را به خوبی احساس میکنم. این یکی از 3 چیزی بود که در کودکی خیلی از آنها وحشت داشتم. دومی ماشین کمپرسی حمل زباله بود که من از بالکن خانه میدیم که وقتی از کوچه "کمان" رد میشد و درست دم در و زیر پنجره توقف می کرد میشد پرید تویش. همیشه نمادی از بزرگی بود صدای بلند دود. همیشه میترسیدم که بیافتم درونش و مثل یک هیولا من را ببلعد و با خودش ببرد. سومین چیزی که از آن میترسیدم روباه بود! آنقدر میترسیدم که موقع صبحانه که معمولا مثل شام و ناهار دیگران بغل دستم نبودند همیشه یک گوشه مینشستم که در را ببینم موقع نوشیدن شیر یا کمی چایی که لیوان هم برایم بزرگ بود با سرعت کمی قورت میدادم که مبادا حواسم نسبت به در پرت شود. همیشه آماده بودم تا روباه آمد داد بزنم و طلب کمک کنم.
سال اول هم که بودم و کتاب ماریون را ورق میزدم در مورد مد های نوسانی یک سری نوسانگر یک بعدی کلماتی مثل "تبهگنی" و "ویژه مقدار" و "ویژه بردار" و... میدیدم و با خودم فکر می کردم خیلی طول میکشد اینها را بفهم و در مجموع حسی از دور بودن و پیچیده بودن. همین حس را هم نسبت به دیدن "برا" و "کت" و "سای " و "فای " و... که نشانه های کوانتم هستند داشتم. همین چند دقیقه پیش به مطلبی بر خوردم که بسیار شبیه آن فصل "ماریون" بود نا خودآگاه به خودم گفتم خوب این که خیلی پیچیدست و بی خیال.
اما بعد از چند لحظه یادم آمد که چرا من تصور کردم خیلی پیچیده است.

من چس بویایی بسیار ضعیفی دارم و به همین دلیل اگر جایی بویی را در شرایطی مخصوصا غیر عادی حس کنم به شدت آن بو برایم محرکی برای حس احساساتم در ان لحظه میشود.
بوی قهوه بوی سیب بوی کاج بوی دود و ...
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط صدیق   | 

این جمله ای است که همه جا میبینم در فروشگاه در اتوبوس حتی بر سر در در پشتی اقامت گاه نزدیک خانه.
من منظور این جمله را نمی فهمم آیا منظورش این است که اینجا تحت نظر است دزدی نکنید! یااینکه کسی شما را در این مکان میبیند مثلا انگشتان را در دماغتان فرو نکنید!

اخیرا هم که این قضیه "اشپیتزر" که پیش امد من مقاله ای در "کانتر پانچ" دیدم که این قضیه را به شنود در آمریکا که بر خلاف قوانین انجاست نسبت داده بود که این سیستم به یک سری کلمات و شماره حساب ها حساس است و اگر شما از یکی از این فاکتور ها در مکالمات و... استفاده کنید سیستم روی شما تمرکز خواهد کرد و از این قضیه استفاده کرده بود و توجیح کرده بود که "اشپیتزر" به این دلیل رسوا شد. و عنوان شده بود در ان مقاله که حالا تصور کنید که چه سو استفاده هایی ممکن است به وسیله کارکنانی که این سیستم را اداره میکنند بشود.

من سوالم کلی تر از یک جامعه هست اما احساس میکنم مثلا در آمریکا کسانی که مخالف شنود هستند (مستقل از بحث فشار و اختناق و...) از دید اجتماعی این نقطه نظر را دارند که هر کسی در زندگیش لغزش دارد نباید رسوایش کرد. (که لغزش بعضی ها کمی هم بزرگ است بعضا).
سوال من با این مقدمه به این شکل خواهد بود که آیا چیزی به اسم اخلاقیات توافقی و مرسوم یک جامعه حتما نیاز به یک ضامن اجرایی دارد؟ اگر توافقی است خوب چرا اکثرا می پذیرند که جایی میتواند نقض شود؟ اگر در جامعه آمریکا خیلی از مردم به خانواده اعتقاد دارند و وفادار بودن به آن چرا به جای آنکا در مورد شنود استنتاج کنند که این یک اهرم فشار و قدمی به سوی دیکتاتوریست از در لغزش شخصی استنتاج میکنند؟
در همان مقاله گفته شده بود فرض کنید شما برای آوارگان سونامی اندونزی به یک مسجد یا یک بنگاه خیریه اسلامی برای دادن کمک مالی تماس بگیرید این باعث میشود که سیستم شنود حال حاظر روی شما تمرکز کند.

پی نوشت: من مشکلم با جهت استدلالات نیست بلکه مشکلم با جنس استدلالات است این چیزی است که من را نگران میکند که مردم نمی فهمند خطر واقعی کدام است. و در همین نوع استدلالشان برای من سوال پیش می اید که چرا اخلاقیات متعارف و نه مطلق باید تا این اندازه وابسته به ضامن اجرایی باشد؟ (بحث این جنب اخلاقی به هیچ عنوان دقیق نیست و فقط دید اولیه و خام من نسبت به این قضیه است)
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:34  توسط صدیق   | 

چند روز پیش دوستی در مورد کتابی به من گفت که مربوط به زمینه کاری من هم نیست من هم که از تعریف ها و تمجید های او به وجد آمده بودم به سرعت سراغ "آمازون" رفتم (به دلیل جو گیری و داشتن کارت اعتباری) اما کتاب حتی "دست دومش" هم 60$ بود.
من هم پشیمان از کرده خودم به روش سنتی که با اینترنت پر سرعت اینجا هم عجین شده یعنی داونلود نسخه غیر قانونی اما غیر چاپی رفتم.
مدتی است که به این فکر میکنم که این کار مصداق دزدی است خصوصا چند هفته پیش که اخرین نسخه یک نرم افزار را داونلود کردم و برای دوستان هم فرستادم که به صورت "اوریجینال" 300$ بود و در فروشگاه دانشگاه در دست رس.

در مورد نرم افزار تا حدی مطمین هستم که این کار دزدی است اما خوب 300$ هم پول کمی برای یک دانشجو نیست مخصوصا اگر این نرم افزار هم حیاتی نباشد اما بتواند کمک خوبی در انجام کارها بکند. به هر حال شرکت ها این نرم افزار ها را با صرف هزینه و... مینویسند.
در مور دکتاب 15% حق نویسنده و بقیه درآمد حق ناشر است. من خوشحال میشدم اگر میشد 15% یا حتی 20% قیمت کتاب را به خود نویستده داد و نسخه الکترونیکی را دریافت کرد بی هیچ واسطه و دلالی که در این بلاد کفر امکان پذیر است (چندی پیش به تبلیغی بر خوردم که فردی تخم گل کاکتوس می فروخت چه رسد به کتاب و مقاله که در سایت هایی مثل "فیزیکال رویو لترز" با 20 $ میتوان یک مقاله خرید)
در مورد نرم افزار باید پرسید چرا انقدر که میخواهم استفاده کنم پول ندهم مثلا اگر "میپل11" بخرید یا "متلب" خیلی از کتابخانه هایش کاربردی برای بسیاری از ماها به تنهایی ندارد هر کس به تناسب کارش و نیازش بیشتر از یک بخش استفاده میکند.

من در این بلبشو بلاخره نفهمیدم که این کاری که میکنم غلط است یا درست اما مطمینم که اگر این افزایش قیمت ناشی از دلال و واسطه در خیلی از موارد نمی بود افرادی مثل من با کمال میل حاظر بودند مبلغ کمتری به نویسنده اثر ببپردازند.
در مورد نر افزار هم باید گفت دو جنبه را باید در نظر گرفت زمان و هزینه ای که برای به و جود اوردن نرم افزار لازم است و "قیمت ایده" من تصور میکنم این دلیل مناسبی نباشد که به صرف اینکه این ایده اولین است و کس دیگری  در حال حاظر ایده مشابهی ندارد یا توان تولید مشابه و رقابت را ندارد بیشترین هزینه (هزینه ای که سود را بیشنه میکند) برای اثر طلب کرد. چیزی که دقیقا در بازار آزاد در مواردی که رقابت نیست اتفاق می افتد.

سوال من این است چرا من باید به دلالین و مفت خور ها بپردازم یا دقیق تر بگویم جرا برای دادن حق موالف من باید مبلغی در حد چند برابر به ناشر و واسطه بدهم؟

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط صدیق   | 

در اخبار چند روز پیش خواندم که طوفان در چند روز آینده نیمه شرقی کانادا را مورد عنایت قرار خواهد داد! اما نه اینقدر عنایت!
همین اندازه بس که امروز یکی از همخانه ای هایم گفت که سالهاست چنین طوفانی در این منطقه ندیده بوده!

شب حادثه!


 
و نمایی دیگر!



حالا صبح بعد از طوفان:


 و





و این پرنده های بی پناه در بالای دودکش خود را از گزند سرما در امان نگه داشته اند!



و این هم غروبی زیبا در انتهای روز پس از طوفان



پی نوشت: امروز عصر که بعد از 2 روز از خانه بیرون رفتم از حجم برفی که در خیابان ها و معابر بود شکه شدم. در پیاده رو ها کانال هایی به عرض یک آدم "حفر" کرده بودند ارتفاع برف در برخی پیاده رو ها به علت انباشته شدن برف های پارو شده خیابان به درون پیاده رو بیش از یک متر بود.
خلاصه توصیه به این "بچه اپلیکنت ها" "قولو لم یکن کانادا اپلای نکن یعنی تو که بلد نیستی کانادا نرو یخ میزنی می میری.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط صدیق   | 

قضاوتی عادلانه در سایه حکومت اسلامی ایران

من این قضیه وثیقه 300 میلیونی را شنیده بودم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود اگر بر ضد امنیت ملی است اصلا چرا وثیقه و اگر قضیه جرایم غیر اقتصادی است عدد 300 میلیون چه معنایی دارد؟
در ثروتمند ترین کشورهای دنیا و در میان مردم عادی و کمی مرفه تر از عادی این عدد پول کلانی محسوب میشود.
مگر درآمد سرانه یک ایرانی چقدر است؟ تصور میکنم حتی لازم نبود این حرف را بزنم فقط جالب است که این عدد در حد دو مرتبه بزرگی بزرگ تر از درآمد شغل های غیر تجاری وحتی در بالاترین سطوح هست!

در غزه صدهاتن کشته میشوند. و به تبع ان 8 بچه در بیت المقدس
در دارفو برای الماس هایی که نهایتا سر از انگشتری های ماها در می آورند.
در اندونزی فقر وتنگ دستی شدید تا ما خوشحال باشیم که "گپ" میپوشیم.
ما مقصر نیستیم ما هم خود قربانی این سیستم هستیم اما شاید خوشبخت تر از انهایی که سلاخی میشوند.
باید اعتراف کنم تا 2 سال پیش با شنیدن اسم سرمایه داری جامعه پیشرفته و متمدن و کلا مدینه فاضله برایم تداعی میشد اما الان خون مرگ انفجار.
فقط یک سوال برایم پیش می اید ایا این سرمایه داران و توله سگ های مثلا سیاستمدارشان کوچک ترین درکی نسبت به نتایج تصمیماتشان دارند؟

دنیای ما به هیچ وجه بهتر از 70 سال پیش یا 3000 سال پیش نیست فقط ماها سعی میکنیم اینطور تصورش کنیم.
علم تکنولوژی دنیایی که هرکی هرکی نیست سازمان ملل دارد دیوان لاهه دارد آزادی بیان داردبیشتر از گذشته نه
مرگ انسان ها به دست انسان ها نه بمب های چند تنی نه بمب اتمی نه سلاح شیمیایی نه سلاخی!

انسان و انسانیت در کل یک پارادوکس بزرگ است برای من چون هم سرمنشا زیبایی و مهر ورزی و همنوع دوستی و هنر در حد کمال و هم منشا رذالت و توحش و خونخواری در بالاترین سطح است.آنقدر این دو به هم نزدیکند که گاهی هر دو در یک انسان هم همزمان دیده میشوند. نمی دانم افتخار کنم که انسانم یا شرمنده یاشم که انسانم؟
سرمایه داری تنها بیان حرص و سود جویی نسان در قالب دیگری است با همان مشخصات بی هیچ تغییر اما متاسفانه مجهز شده به ابزار قدرتمند تری مثل علوم مختلف و ادوات نظامی و حقه های روانی.
من شک دارم این موجود (انسان) اصلاح شود اما مطمینم که باید کبریت را از دسترس دیوانه دور نگه داشت. مطمینم که خود اینها هم نمی فهمند که دارند دنیا را آنقدر به گند میکشند که خودشان همم دیگر نتوانند در آن زندگی کنند.
 انسان ها هم در هیچ جا در امان نیستند چه ایران که در ظاهر داد مخالفت با "امپریالیسم" میزند چه وسط نیویورک در برج های بلند چه و چه کودکان عراقی و افغانی و هر گوشه این کره خاکی (حتی خرس های قطبی هم از اینها آسیب دیده اند).
این حس سودجویی جایی در قالب کراوات و کتشلوار چند هزار دلاری و کفش و دامن زیبا نمایان میشود با شعار هایی مثل آزادی برابری و...
گاهی در غالب امامه و ردا و حاجی بازاری ریش سپید تصبیح به دست و جوان مومن با اثر مهر روی پیشانی و شعار های اسلام و ...
هردو یک نتیجه دارد و یک روش و یک هدف. این ها گرگ هایی با ظاهر متفاوتند فقط گاهی از سر گرسنگی یا تنوع به هم حمله میکنند اما میدانند که در شکار گله ای شانس بالاتری دارند.

حالم به هم میخورد از این همه تزویر و ریا و دروغ از این همه توحش و دلم میسوزد برای ان بدبخت هایی که باور کرده اند ان مرد معلول از طرف خداست یا بیت المقدس زمین موعود است آن بیچاره هایی که فکر میکنند برای آرمان و هدفی فرا زمینی میجنگند.
حالم به هم میخورد...
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:50  توسط صدیق   | 

ببخشید که اینو میگم..  زمانی با شنیدن کلمه "پیپر" فکر می کردم نتیجه یک عالمه تفکر و سنجش ور بررسی و تحقیق علمی یک عده دانش پیشه در نهایت در این کلمه خلاصه میشه اما الان با شنیدن این کلمه به شدت وسوسه میشم که صدای "فارت" را تقلید کنم!
نمیگم همه "پیپر ها" بیخود هستند به معنای دقیق اما به معنای آماری به جرات این حرف رو میزنم (البته اگر با فاکتور تاثیر گذاری هر پیپیر بهش نیگاه نکنیم)

امروز امتحان "آماری" داشتم از 1:40 تا 5 بعد از ظهر برای 5 سوال وچند صفحه! اما در آخر که نگاه کردم دیدم کار مفید تری نسبت به شب قبلش نکردم که داشتم فیلم های تلویزیونی رو تماشا میکردم و رکورد قبلیم رو که 4 ساعت بود شکستم!


در راستای پیشرفت علم و در نهایت بشریت من شما را به تماشای سریال های زیر که خیلی هم الکی هستند و مختص وقت کشی و "مخلس" شدن و... ترقیب میکنم
باشد که رستگار شوید!
lost
supernatural
american dad
CSI
.
.
.

 و همچنین

you tube , google video
و خیلی دیگه که اصلا اسمشون یادم نمیاد.
تا یادم نرفته به جای فکر روی مسایل علمی به بازی های اینترنتی بپردازید اخیرا یکی از توانایی های آدم های الاف داره حسابی بهره میبره!
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط صدیق   | 

پیش نوشت: پیشاپیش از به کار بردن الفاظ نا متعارف عذر می خواهم.

امروز استاد عزیز بیسواد درس ابر رسانایی که به جرات ادعا میکنم که حتی مفاهیم اولیه را هم نفهمیده اولین سری تمرین هایی را که "ان" هفته پیش به او تحویل داده بودیم به ما بر گرداند.
اما کمی در مورد کلاس کلاس متشکل از من و دو دانشجوی بسیار تیز هوش! کانادایی که هر دو کارشناسی را اینجا بوده اند و یک دانشجوی ایرانی مستمع آزاد تشکیل شده است.
حالا تمرینات اولا که من در ابتدای ترم سر کلاس با استاد بحثی داشتم که بابا الاغ عزیز و زبان نفهم اگر تو در مرز دو محیط هیچ مولفه ای از میدان های الکتریکی و مغناطیسیت تغییر نکنه چطور شکست خواهی داشت و ایشان با خون سردی به من گفتند که به یکی از دانشجویان کانادایی مراجعه کنم و جزوه الکترو مغناطیس استاد را مطالعه کنم.
در تمرینات سر همین قضیه به پارادوکس رسیدم و به ایشان نشان دادم  بعد از مدتی بحث در مورد یکی از سوال ها گفتند که من جواب سوالت را نمی دانم.
حالا "مادر پیاله" اساینمنت ها را پس داده چون آن دو دانشجوی با هوش دو تا از سوال ها را سفید تحویل داده اند آن دو سوال حذف. و فقط سوال اول محاسبه میشود بعد آن دو که یکی 2/3 و دیگری کمتر شده بود به دلیل ننوشتن بخش بزرگی از سوال فقط 1 نمره اما من به خاطر یک علامت منفی به زعم استاد که معنای فیزیکی متفاوتی دارد نصف نمره را از دست دادم و 2.5/3 یکی از دانشجو های کانادایی که خیلی هم تکرار میکند من با هوشم از خوشحالی میخواست استاد را بغل کند.
این استاد با سواد و  عادل هم با خیالی آسوده کلاس را ترک کرد که نمره ها خیلی به هم نزدیک هستند پس بازدهی خوب بوده.

اما بد تر!
استاد ما شیخ ادوارد قاطر (البته اخیرا خیلی با من مهربان هم شده البته به معنای براک که نصف صمیمیت بین استاد و دانشجو در هر دانشگاه دیگری است) به من سه برگه بی نام و نشان داد که صحت یک رابطه را تحقیق کنم و گفت که این هم روش کار کن برای ارضای علایق نظریت!
قضیه بسیار احمقانه است در حد حسابان 2 به جرات میگم که این سوال حتی در سطح میان ترم امتحان محمودیان (کامبیز) هم نیست!
بگذریم که من چه خون دلی خوردم از دست این بیسواد که بدون میپل حتی نمی تواند یک مشتق ساده محاسبه کند. اما اگر ایشان متقاید شوند تز دکترای خودش و 4 تا خنگ و احمق عین خودش بر اساس رابطه اشتباه است و همه داده هایش از سال 83 میلادی تا حالا همه غلط!
من از یک چیز مطمینم که به دلیل اینکه انتگرال بیضوی جوابی بر اساس توابع اولیه ندارد هم رابظه او غلط است و هم اصلاحیه اش!
من توضیح بیشتری نمی دهم تا حد اقل کمی فکر کنید قضیه کمی علمیست و چیزی فراتر از 4 تا مشتق!

حالم به هم میخورد نه از وضع اینها بلکه از ادعاهای اینها از کلک ها ودروغ هایی که تا به حال چند بار صریحا به من یاد داده اند که چطور سر دفاع سوال "بپیچونم" یا مثلا "اشتباه بزرگ" رو نرمالایز نکردن بخوانم.

تف بر این ادعای پوچ شما در حالی که 400 کیلومتر تا کرنل 600 کیلومتر تا هاروارد و ام ای تی 65 کیلومتر تا ترنتو و 60 کیلومتر تا مک مستر و 120 کیلومتر تا واترلو ... خبر دارید آخر تا چه حد میشود خود را به حماقت زد؟!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:41  توسط صدیق   | 

در آخرین ساعاتی که فکر میکردم بلاخره انجام شد و من میتوانم حد اقل برای دو سال بی دغدغه زندگی کنم مثل یک حباب متلاشی شد.
وافعا جالب بود که این دو خبر بد هر دو همزمان به من رسیدند.
اگر چه هنوز امید هایی هست اما دیگر نه من توان دارم و نه زمان کافی.
این آخرین تیر ترکش من هم به هدر رفت.
چیزی که بیش از همه عذابم میدهد این حس است که حد اقل در مورد یکیش مقصر من بودم. تعلل ناشی از طمع من! اما واقعا هم طمع نبود تا حد زیادی وسواس مانند بود تا طمع.
اما بعد از این همه بالا و پایین در دو سال گذشته خیلی راحت تر با این جور قضایا میتوانم کنار بیایم. "اپلای مدرسه انسان سازی!"
خلاصه این هم عاقبت یک پیر اپلیکنت که هیچ وقت اپلایش به سرانجام نرسید.
جالب است که اگر چه خیلی این قضیه برایم ناراحت کننده است اما ابدا تاثیری در زندگی روزمره من نگذاشت خیلی حیاتی نبود اما برایم هم کم اهمیت نبود.
نکته جالب اینجا بود که بعد از این همه کلنجار رفتن با خودم به نوعی پذیرفتم حرفهایش را. چیزی که از درون مخالفم با آنها چیزی به من می گفت که این تقدیر است اما من به خودم باز میگفتم که تقدیر و سرنوشت زندگیم را تر جیح میدهم خودم در دست داشته با شم. این قضیه حاشیه هایش خیلی بیشتر از خودش برایم اهمیت پیدا کرد در آخر و تا حدی هم خوشحال.

این بود سرانجام صبح در عرش به شام در فرش. اما امید وارم و میخواهم که چه در عرش وچه در فرش خودم باشم نا در عرش و نه در فرش.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:52  توسط صدیق   | 

فرد نابینایی در محله ای که من ساکن هستم زندگی میکند. چاق ظاهرا پنجاه و اندی سال سن دارد.
اولین بار فکر کنم 4 ماه پیش بود که در ایستگاه اتوبوس آمد و نشست کنار من و سیگاری روشن کرد من خیلی ساکت بودم متوجه حظور من نشد تا اینکه موقع خا موش کردن کبریت بعد از روشن کردن سیگارش دستش به من برخورد کرد. گفت خوابی؟ گفتم بله. اتوبوس آمد.
بار بعد در اتوبوس دیدمش که میان راه سوار شد وچند ایستگاه بعد پیاده شد.
بار بعد میخواستم که کمکش کنم از خیابان عبور کند اما ناراحت شد و به من گفت تو اینجا ساکنی. من اول متوجه منظورش نشدم.
بار بعد چند روز بعد در فروشگاه بود که به یکی از کارکنان فروشگاه میگفت که "یکی از ارزون هاشو واسم بیار ممنون" .
در میان کسانس که دیده ام بیشتر از هر کس دیگری رسا و واضح صحبت میکند.

دیروز باز هم دیدمش. سوار همان اتوبوسی شد که من سوار بودم. هوا سرد بود او هم کلاهش را تا پایین دماغش پایین کشیده بود.
چیزی که خیلی باعث نگرانیم شد نه ظاهر عجیبش و نه حظورش یا هر چیز دیگر بود.
من از ان ظاهرش که نابیناییش را خیلی بیشتر می نمایاند و تجسم عینی نابینایی بود حسی آمیخته از وحشت تعجب به من دست داده بود.
از این ترسیدم که شاید خودم هم در زندگی نابینا باشم ولی هنوز هوای زندگی هنوز آنقدر سرد نشده باشد که کلاهم را تا زیر دماغم پایین بکشم.
ایا این راه درست است؟ آیا من میفهمم و می بینم که این راه به کجا میرود؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:59  توسط صدیق   | 

ممکن است بعد از خواندن این پست یکی از این حرف ها را یزنید:
- بابا این که طبیعی همه جای طبیعت پر از این چیزا
- :)
- ول گن بابا بی خیال.

پیش نوشت : این بلاد کفر مخصوصا این دهات هاش و مخصوصا در این فصول سردش بعلاوه سواد انگلیسی ضعیف من و همچنین قیمت بالای کتاب و پست و... باعث شده من زندگیم به یک پدیده مبتذل بی هویت و بی خاصیت تبدیل بشه. کار علمی هم که نمی کنم بنابراین فقط پست هام یا احساسی شدن یا تخیلی-علمی.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همه ما شنیدیم که مثلا اگر تابع Fn 
را در نظر بگیریم و n-->0 آنوقت تابع دلتا بدست می آید یا مثلا ضربه در مکانیک یا الکترونیک تابع دلتا میشود. من همیشه فکر میکردم این قضیه بیشتر مجرد به معنای ریاضی است تا اینکه در طبیعت مشابهی داشته باشد.
اما ظاهرا اشتباه می کردم واقعا ما در طبیعت به شرایطی بر میخوریم که خیلی خیلی به حد تابعی نزدیک است. (در این حد که ممیز ده به توان 23 تا 9 با یک نزدیک است!)
ده به توان 23 چون این عدد آواگادرو است. در گذار فاز (فیز ترنزیشن) مثلا 10 تا اتم آب 1000000 تا یا 10^23 تا رفتار مثلا ظرفیت گرمایی در نقطه گذار همین اتفاق حدی برایش می افتد. (در حقیقت تابع پارش به عنوان تابعی از تعداد ذرات یا مشتقات دمایی و حجمیش نقطه تکینه پیدا میکند).
این جالب است که برای تعداد کمی ذرات گذار فاز بی معناست به این معنا که مثل هر پرسه معمولی نه تکینه میشود و نه ناپیوسته.

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:4  توسط صدیق   | 

لطفا کمک!
خیلی واقعا عجیب و غیر شهودی به نظر میرسد.
برای بار "ان ام" فکر کردم فهمیدم این پدیده چیست اما باز هم دست اخر دیدم که اشتباه کردم و نفهمیدم!
فکر کردم این واقعا نشانه ای از بی اطلاعی ماست و می توان با رندم فرستادن ذرات مشاهده گر ها را فریب داد اما نکته اینجا بود که چیزی که من فکر میکردم "+" بود و انتنگلمنت "-" به شرح زیر:

   two particle state in entanglement case:          ( la>lb> - lb>la>)

   What I naively devised to fool Alice & Bob:       ( la>lb>+lb>la> )

حالا بر گشتم سر خانه اول تازه فهمیدم این قضیه جدا اینقدر ها هم الکی نیست یا معادلا ملت اینقدر ها هم خنگ نیستند که به این قضایا فکر نکنند

اما واقعا عجیب نیست؟
حالت هر ذره قبل از مشاهده چیست؟

سوال بالا زمانی معنا دارد که بتوان گفت که این که به سمت آلیس میرود یا انکه به سمت باب میرود.

حالا چرا برای فوتون ها هم همین میشود؟ جالب است تابع موج پاد متقارن!
من جای خواندم که آن منفی کوچک تاثیرش این است که مثلا برای فوتون ها یا الکترون ها دیگر اینکه بالا این است یا آن اهمیتی ندارد!
به کتاب پارادوکس های کوانتم نوشته یاکیر آهارانوف و دانیل روهلریچ مراجعه کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:9  توسط صدیق   | 

عینکی با موهایی وز-وزی و مشکی میان سال خیلی تند صحبت میکند یک فیزیک پیشه.
از یک ساعت نیم صحبت با او یک مسیله که مدتی ذهنم رامشغول کرده بود خیلی صورت جدی تری پیدا کرد.
یک "فیز ترنزیشن" از آنچه که آینده ای بود که برای خودم ترسیم کرده بودم و آنچه که میخواهم انجام دهم. باید اعتراف کنم که تا چند وقت پیش هنوز در اعماق و جودم احساس میکردم که می توانم و کلا برای این وارد فیزیک شده ام که یک کار بزرگ انجام دهم من هم یک کاری در عالم فیزیک کرده باشم چیزی اضافه کرده باشم و بعد کنار بروم.
این دلیل این است که من با دیدن این فیزیک پیشه های پیر که در حال بازنشستگی هستند احساس افسردگی میکنم.
اما میشل حرفی زد که اگر چه برخلاف تصورات و آرزوهای من بود اما خیلی به نظرم منطقی می آمد. گفت که باید قبول کرد که از همه کسانی که کار نظری خالص و یا تا حدی کار آزمایشی محض می کنند و کلا کسانی که یک متد و یا روش را در طول زندگیشان کار میکنند تنها چند نفر که او مغز خطابشان کرد و می گفت که در هاروارد و سانتا باربارا و ... هستند در فیزیک کاری انجام میدهند. کتابی به دستم داد که نوشته یکی از اساتید هاروارد بود گفت که نویسنده در 21 سالگی دکترا گرفته و نوشتن این کتاب تنها 3-4 ماه برایش طول کشیده مستقیم از مغز به صفحه کلید. بعد از گفتن اینها گفت خودش ترجیح میدهد که یک مطلب را پیدا کند کمی با ان ور برود و برود سراغ مطلب بعدی و سعی کند پلی باشد بین مغز ها و نظریه های خیلی سطح بالا و فیزیک متداول.
بگذریم از اینکه این حرف درست است یا نه (البته این قضیه کاملا شخصی است) اما من کمی واقع بینی در حرف هایش میدیدم. چیزی که در شریف مسخره میکردیم و میگفتیم فلانی هنوز خواب جایزه نوبل میبیند.


پی نوشت: میشل یه کامنت در مورد شریفی ها هم داد. گفت من تا به حال چندین دانشجو از شریف داشته ام و بنابراین از سیستم آموزشی آنجا تا حدی مطلع هستم میگفت شماها خیلی نظری- ریاضی بار آمده اید درست مثل فرانسه. جالب بود گفت سیستمی در نگلستان هست که ظاهرا ملت 3 ساله دکترا میگرند بدون تز دکترا! از من پرسید تو از نظریه ریسمان خوشت می اید؟! من گفتم من تعصبی در مورد کوانتم هم ندارم او هم گفت من چندی پیش سر یک سمینار که یکی از هم کارانم گفت این که بدرد نمی خورد کوانتم ندارد بحث داغی با او کردم!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:15  توسط صدیق   | 

بعد از 6 ساعت کد نوشتن و تلاش نافرجام در جهت پروانه زدایی (دی-باگ) به سراغ ویکی پدیا رفتم و مونت کارلو را سرچ کردم بیشتر به این دلیل که من خیلی اسم این روش را بارها شنیده بودم ولی هیچ ایده ای نسبت به خود روش نداشتم از یکی از مثال ها ایده ای به ذهنم رسید که به نظرم روش بهتری برای خالی کردن عقده می آمد تا مثلا کوبیدن و خرد کردن صفحه کلید!
یک ماتریس 2000*2000 با درایه های 1 تعریف کردم و درایه های درون دایره به مرکز ماتریس را با هم جمع کردم
(مساحت تقریبی-انتگرال) از اینکه میدیدم رایانه به صورت مبسوطی "له له" میزند لذت می بردم بعد از چند دقیقه جواب داد.
با این روش که از قضیه حمار هم در باطن پیروی میکرد عدد "پی" را تا یک ده هزارم درصد درست بدست آوردم!

بخش دوم قضیه حمار:
یه کار باحال دیگه هم کردم و اون هم اصلاح رندم جنریتر بود! من هر ماتریس رندمی که به وجود می اوردم خیلی رندم نبود! (با سایلب کار میکنم مفت هستش و برای تنبل هایی مثل من خیلی خوبه!) من هم ایده زدم و رندم سایلب رو که از 0 تا 1 به صورت **.0 هست رو با یک ضرب در دو و اینتیجر گرفتن ه رندم 0و1 تبدیل کردم و با صفر یک بلوک 1*2  "10" و با یک یک بلوک 1*2 "01" تو ماتریس 100 در 100 گذاشتم و نتیجه خوشگل تر بود!

من خیلی با رندم جنریتور و این چیز ها آشنا نیستم اما آیا  میشه الگوریتمی طرح کرد که رندم بده؟
رندمی که از قبل قابل پیشبینی نباشه؟ (این قضیه یه جاهایی مهم هستش physical Revies letters 7 dec 1998 volume 81
Violation of Bells inequality under strict einstein locality condition
)

من نسخه الکترونیکی اینو ندارم و الان هم به "پی آر ال" دسترسی ندارم اما همین رو میتونم بگم که کل کار این ملت اینه که رندم جنریتور غیر موضعی داشته باشند تا در مورد نتایج آزمایششون مطمین باشند. (خود ازار هستند شاید!)
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط صدیق   | 

من دیگر تحمل ندارم. حالم از این فیزیک به هم می خورد. مرده شور ببرد هرچه نظریه و مدل نظری را.
اگر چه هنوز به شدت تحت تاثیر پیشبینی های برخی از نظریه ها قرار میگیرم اما بیشتر از این روند پا در هوای بی پدر و مادر نظریه ها دچار افسردگی میشوم. دنیای کثیفیست!

به نظر من این فیزیک نظری یک قمار است قماری بین نظریه پرداز ها و جهل ما ناشی از نداشتن اطلاعات آزمایشی کافی. قفط حدس و گمان و کمی هم تکیه بر قوانین بازی. بعضی ها یا خوش شانس بودند یا حریفشان قدر نبود یا شاید هم واقعا قمار بازانی حرفه ای بودند مثل انیشتین که وقتی در انتها استنتاج خود را بیان میکنند میبینیم که در آن سطح اطلاعات از طبیعت بهتر از این نمیشد بازی کرد.

اما کوانتم که با رویکرد موجی شروع میشود و با رویکرد ماتریسی سرو سامان پیدا میکند اما انگار این دیگر نه یک قمار بلکه یک جنون است چون واقعا ما خیلی کم از طبیعت اطلاعات در دست داریم و متاسفانه خیلی هم پراکنده.شاید هم تا به حال یک قمار باز خوب پشت این میز ننشسته!
اگر چه زمانی ظاهرا مرسوم بود که مردم برای اینکه تظاهر کنند که کوانتم میفهمند از الفاظی مثل غیر قابل فهم و... استفاده کنند من تصور میکنم که کوانتم مکانیک انقدر ها هم فهم ناپذیر نیست.
بله شکی نیست فرمیون و بوزون یا روابط جابه جا گری خیلی عجیب هستند اما باید دقت کرد مثلا ارتباط تابع پارش و انتشار گر (پراپگیتور) که با جانشین کردن دمای مجازی و زمان بدست میآید (برای آنسامبل کانونیک) من مطمین نیستم اما احتمالا این دو از یک نقطه سر چشمه میگیرند نه به معنای بنیادی بلکه به این معنا که نقطه شروعشان آنقدر به هم نزدیک است که این اندازه باعث تعجب نشود.
یا گدانکنی که اینشتین برای نیلز بور بر مبنای برابری انرژی وجرم طرح کرد و نیلز بور با استفاده از نسبیت عام پاسخ داد خوب دو برداشت که هر دو بسیار جذاب میتواند باشد 1) کوانتم و نسبیت عام در بنیان با هم سازگارند 2)با فرضی که اینشتین به کار برده در طرح آزمایش حد اقل میتوان ایده ای برای نسبیت عام بدست آورد.
منظور من این است که اگر واقعا ما دنبال درک بهتر هستیم (به معنای عملی به زعم من یعنی اینکه کاهش به فرایند های ساده تر و آشنا تر تا آنجای ممکن نه الزاما کوتاه تر و خلاصه تر مثل جابه جاگر مکان و مومنتم) باید بین آنچه که نتایج طبیعی مدل ریاضی است و یا شکل دیگر آنچه که قبلا بررسی شده با تفاوت های بنیادی با شهود یا انتظار قبلی فرق قایل شویم.

اخیرا به مطلبی بر خوردم به نام ترمودینامیک نا جمع پذیر (نان اکستنسیو) که یک نفر آنتروپی جدیدی برای این سیستم ها پیشنهاد کرده که ظاهرا اولین باری هم نیست که چنین آنتروپی ای تعریف میشود اما احتمالا نه در فیزیک. این انتروپی که به انتروپی تسیلاس معروف شده ظاهرا مشکل کوچکی دارد و ان هم این است که تعبیر اطلاعاتی ندارد!!!
من یک لکچر فقط از این قضیه روی یوتیوب تماشا کردم که سخنران خود این آقای تسیلاس بود در ضمن ایشان ظاهرا با ماری گلمان با هم این قضیه را مطرح کرده اند.
گفته میشود که این آنتروپی به سیستم هایی که اجزایی با اندر کنش بلند برد مثل خود کیهان و اجرام ان که با اندر کنش گرانشی با هم بر همکنش دارند و در بررسی انها با پروسه بولتزمان و... به مشکل بر میخوریم به خوبی جواب میدهد. و خیلی هم با این وصف چرند نیست و مهم تر اینکه این انتروپی آنتروپی بولتزمان-شنون را به عنوان حالت خاص در خود دارد.
اما من نمی فهمم که مشکل چیست جز ارتباط گرما و انتروپی ترمو دینامیکی و آنتروپی مکانیک اماری.

خلاصه من هر بار خواستم مثل یک ادم یک مطلب را یاد بگیرم  و بفهمم به هزار تا  تعمیم و اصلاح و کوفت و زهر مار  برخوردم. مشکلی نیست من به تحصیلم ادامه میدهم و زندگی میگذرد اما مطمینم در نهایت حتی نمی توانم قانون اول نیوتن را برای کسی توضیح دهم. راستی خیلی جالب است که قانون دوم نیوتون اساس نسبیتی بودن جرم اساس برابری جرم و انرژی و خیلی از جا های دیگر فیزیک است چرا این قضیه اینقدر مقدس است مگر نه اینکه ما میگوییم حتی جهان و کیهان هم در حال تغییر است پس چه چیز این بقای مومنتم آنقدر مقدس است که حتی با اینکه کسی در مورد ایده هایی که منجر به این اصل میشود مطمین نیست باز هم تا این حد مقدس تلقی میشود. ایا در نهایت باید خاصیتی از دنیای میکروسکپی تا دنیای ماکروسکوپی دوام بیاورد و سر نخ این جاده از بالا به پایین باشد؟
چه آری چه نه این جاده با این همه کور و زبان نفهم (از جمله خودمان) به جایی نمی رسد. مانتنها حرف همدیگر را نمی فهمیم بلکه با حرف هایمان جلوی خیلی از پیشرفت ها را هم میگیریم تصور کنید چه میشد اگر کسی در زمان اینشتین پیپرش را ریجکت میکرد!

پی نوشت: من نه چیزی کشف کرده ام و نه در حال شخم زدن فیزیک هستم فقط خسته شده ام از این دور باطل معروف به فیزیک نظری.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:39  توسط صدیق   |