تبليغاتX
جام می
Malcom H. Levitt

دیروز به صورت اتفاقی با کتاب این آقا آشنا شدم بعد از مطالعه چندین صفحه از کتابش از شیوه بیان و طرز مطرح کردن مطالبش لذت بردم که به شدت کنجکاو شدم بیشتر در مورد نویسنده بدانم.
قبل از هر چیزی کتاب در مورد تشدیذ مغناطیسی هسته است و باید اعتراف کنم که کتاب خیلی خوب و در عین حال جامعی است که من با مطالعه 95 صفحه از آن تا حد خیلی خوبی با حتی نکات تکنیکی این قضیه آشنا شدم.

بیشتر از این در موردش چیزی نمی گویم فقط به بخش سیاست و عکس خانوادگی این آدم دقت کنید. به نظر آدم بسیار جالبی می آید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط صدیق   | 

تجربه خیلی جالبی است که افرادی از همه جای دنیا را هر روز در اطرافم میبینم. اما گاهی در همین ارتباط کوتاهی که با آنها دارم حس میکنم که چیزی در وجودشان من را یاد کسی می اندازد. نوعی رفتار خاص نوعی شخصیت که قبلا تجربه کرده ام. شاید این ها برون ده های نیاز ها و کلا وجوه مشترکی باشد که همه ما داریم اما هر کسی به یکی از انها حساس تر است و در نهایت در یک مجموعه بزرگ افرادی یافت میشوند که رفتار های مشابهی را در منششان نشان می دهند. گاهی نگاه کردن در چشم یک نفر و توجه به رفتارش گویا تر از هر زبان دست و پاشکسته واسطه ای هست شاید بهتر از حتی زبان مشترک!

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:43  توسط صدیق   | 

فردا امتحان درس فخیمه ابررسانایی دارم. امتحان قرار است به شکل شفاهی برگذار شود. اول تصور میکردم این از تنبلی استاد و سطح بالای علم در این دانشگاه است اما بعدا متوجه شدم که این سیستمی است که در آلمان یا حد اقل یکی از دانشگاه هایش متداول است.
این استاد "گوزاله"* که کلا در روسیه دکترا گرفته و خیلی هم احساس نابغه بودن میکند فقط به جواب آخر نگاه میکند که هیچی شعور فیزیکی هم ندارد که! تنها تبهرش هم محاسبه انتگرال های ت... و بی سروته است بی آنکه کمی به معنای فیزیکی آنها توجه کند.
خود مبحث ابر رسانایی هم خیلی مبحث شسته رفته ای نیست. به نظر من تلاشی است برای فهم پیچیده و طبیعی است و حتی منطقی که کسی انتظار حلی دقیق نداشته باشد و ایده های تخیلی به صرف اینکه جواب میدهند نظریه موفق تلقی شوند.
کتاب کوچکی از کتابخانه گرفتم که نوشته یکی از اساتید هاروارد بود و در سال1975 نوشته شده بود (تینکهام) شاید خیلی مفید تر می بود اگر که بجای این یک ترمی که رفتم سر کلاس این "گوزاله" مینشستم و کتاب ایشان را می خواندم. حد اقل وجدان آسوده تری داشتم که ابر رسانایی کمی یادگرفته ام.


پی نوشت: جدا کم کم داره از فیزیک بدم میاد. اما در عین حال هنوز هم از چیز هایی لذت میبرم و دچار توهمات هم هستم.
----------------------------------------------------
*:این لفظ متعلق به مخترعش میباشد و به کار بردنش در توصیف چنین شرایطی مفرح ذات است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط صدیق   | 

چند روزی است که از شنیدن آلبوم رباعیات خیام به شدت  لذت  میبرم  مخصوصا این رباعی:

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست


و:

چون ابر  به  نوروز رخ  لاله بشست

برخیز و به جام باده کن  عزم  درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه  تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست


و همچنین:


ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب  که  هفته  دگـر  خـاک  شده  است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا  در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است


چون لاله به  نوروز قدح  گیر به  دست

با  لاله  رخی  اگـر ترا  فرصت  هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه  تـرا  چـو   خـاک   گـرداند  پَست





 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:30  توسط صدیق   | 

خوب باید اعتراف کنم اگر براک هر بدی ای داشته باشه حد اقل اینش برای من مفید بود که نرم افزارم رو (سواد لیناکس و...) ارتقا داد حالا بگذریم که سخت افزارم (فیوز اگزوزم) سوخت در حین این ارتقا!

حالا من هم میخوام کمی قاقالی لی به شما ها اها کنم. باشد لیناکس باز شوید.

این سایت برای فراگیری "Bash" به شدت توصیه میشود.

حالا کمی هم تکس:
این ها را داونلود کنید و به ترتیب نسب کنید:
miktex 2.7
Ghostscript 8.54
Gsview 4.9
Texnic

اخری (تکنیک) نام نرم افزار ویراینده نوشتاری است که در حقیقت رابط شما و نرم افزار اولی میشود.

در ضمن این سایت هم آموزش "تکس" مبسوطی ظاهرا دارد.

پی نوشت: براک مفید بود چون به قول دوستی هتل است.
پی نوشت 2: این لیناکس جدا جالب است و البته مستلزم صرف وقت برای فرا گیری. نکته جالب توجه در لیناکس دسترسی مستقیم تر به سخت افزار برای اجرای کد های "سی" است. من که هنوز تجربه نکرده ام اما دوستی در علوم رایانه چنین گفتند.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:55  توسط صدیق   | 

باید اعتراف کنم که 5 سال پیش که تازه وارد شریف شده بودم دیدی که نسبت به اطرافیانم و مخصوصا اساتید داشتم تا حدی دور از واقع بود به این دلیل که تصور می کردم اینها حداقل نصصفشان از دانشگاه های امریکا مدرکشان را گرفته اند پس حتما دانش عمیقی در فیزیک دارند.
سال قبل که شریف را ترک می کردم به نصفشان به جرات بیسواد میگفم. 8-9 ماه پیش که وارد براک شدم با این دید وارد شدم که خوب اینها نابغه نیستند اما حداقل درسیستم غربی آموزش دیده اند و چون اینجا تحصیل مادی تر است پس حداقل خیلی "شوت" نباید باشند.
اما حال میگویم به جز یک نفر که خیلی نزدیک به دید ایدال من در 5 سال پیش یا 8 ماه پیش است بقیه اساتید اینجا را "باید به گاری بست".
در 8-9 ماه اخیر چندین بار با چند نفرشان مشکل پیدا کردم اگر در همه موارد هم من اشتباه کرده باشم حداقل اینقدر سواد نداشتند که من را قانع کنند (با فرض اینکه من 4 جمله انگلیسی بفهم حداقل).
این ترم ابررسانایی داشتم که دستکمی از آکوستیک و اپتیکی که در شریف پاس کردم نداشت. استاد امتحان شفاهی می خواهند بگیرند هفته آینده و 20 سوال هم داده اند که فکر کنیم و سر جلسه حول نکنیم.
من از جمعه تا به حال دارم روی تمرینات سری آخر ایشان فکر میکنم تمرینات بدی نیستند به این معنا که مثل تمرینات الکترو اکوستیک نیستند اما به لحاظ فیزیکی آشغال هستند.
من همه مقالات فیزیکال رویو و آرکایو وکتاب های کتاخانه را گشتم که بفهمم معنای این مدل تخ... چیست. اما نبود. به سراغ استاد رفتم و در نهایت چونان مرغی که همین الان تخم گذاشته برگشت گفت من چند سال پیش روی این مطلب کار میکردم.
این بزغاله تازه یکی از نوابغ اینجاست. به شدت احساس خستگی میکنم از این کار بیهوده. اینجا فقط فشار بی دلیل به دانشجو وارد میکنند و به اندازه هر دانشگاه دیگر ذهن دانشجو را مشغول میکنند اما نه با یک مسیله مشخص بلکه با سردرگم کردنش که انتظاری هم بیشتر از این نمی رود از کسی که مثلا تجربه گراست و در زمینه ان ام ار کار میکند اما ادعا میکند که بایو فیزیک و ریاضی کاربردی مخصوصا انالیز تابعی هم بلد است. شاید دانشجویان کارشناسی بد بخت اینجا فریب اهن و تلپ  ها وقمپز  های اینجوری را در جایی بخورند که تا 60 کیلومتریش کسی آنالیز تابعی بلد نیست اما منی که اگر چه نخوردم نان گندم و لی دیده ام دست مردم فقط دچار تهوع میشوم. تا حدی هم دلم برای این مفلوکان بدبخت بیسواد میسوزد که وسط این همه دانشگاه و جو علمی باید خود را حفظ کنند.
تنها کسی که اینجا هم آدم با سوادی است و هم انسان خیلی محترمی از بقیه کمتر شاخ و شانه میکشد.
جالب است آنهایی که در واترلوو کار علمی میکنند "گرنت" کافی دریافت نمی کنند اما این بزغاله ها اینجا هر ماه کلی هلیوم مایع چند هزار دلاری به هدر میدهند و ادعا میکنند که کار علمی میکنند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط صدیق   | 

حدودا یک هفته پیش بعد از چند ماه سرو صدای پرنده ها را شنیدم. امروز دانشجوها دختر وپسر داشتند در محوطه جلو خوابگاه هاکی و فوتبال بازی میکردند. در مسیر برپشت به خانه بچه های کم سن وسال سوار دوچرخه و ارابه های کوچک در حال گردش بودند.
صندلی های جلو خانه ها که ماه ها چیزی جز برف بر روی انها ننشسته بود میزبان افرادی بودند که از یک روز افتابی لذت میبردند.
چه قدر احساس خوبی داشتم از مشاهده این صحنه ها حالا باور میکنم بهار امده است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:48  توسط صدیق   | 



این شبیه چیزیست که زندگی من را پر  و ذهن من را مشغول کرده است. کم کم دارم احساس خستگی میکنم از این زندگی بی هدف. فقط گاه گاهی نغمه یک موسیقی است که کمی باعث میشود حس بهتری داشته باشم.
از خوش بودن های بی دلیل و غم های بی اساس خسته شده ام هیاهو برای هیچ این است زندگی من.
میدانم که فردا باز هم از خواب برمیخیزم و بی خیال از این حس و حال.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:50  توسط صدیق   | 

اگر چه تکراری به نظر میرسد اما برایم مهم است و آزار دهنده.
به گذشته نگاه میکنم که چه خواسته هایی داشتم و به امروزم نگاه میکنم به انچه که بدست اوردم و آنچه که به دست نیاوردبم.
به اطرافیانم نگاه میکنم چه ایرانی چه غربی...
و در نهایت تنها وحشت نه تنها از به انتها رسیدن بدون جواب بلکه از رسیدن به جواب زمانی که  دیگر دیر باشد.
شاید این زندگی مثلا متمدن باعث شده که فراموش کنم که ما همه انسانیم و برای زنده ماندن باید غذا و نیاز های خود را تامین کنیم. شاید این سوال من به قیمت کار شبانه روز انهاییست که هیچ وقت فرصت اندیشیدن به خود و زندگیشان را ندارند.
در نهایت مثل همیشه فقط سردرگمی است و تنهایی ای سرد.
ای کاش همان حس 5 سال پیش را میداشتم.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:42  توسط صدیق   | 

بله بلاخره این یکی هم رسید. دنیای عجیبیست! من غمگین از بودن در اینجا و دیگری شاد از اینکه می آید اینجا.
اما اینجا اینجاست من و او هستیم که متفاوت میبینیم. اگر چه مطمینم که همه انچه که تصور میکردم و میگفتم تنها به خاطر انتظاراتم نبود (کما اینکه بارها هم گفته ام).
به هر حال باز هم باید ادامه بدهم اما سرسختانه تر از قبل. احمقانه است قربانی میکنم آنچه را که میخواهم بدست آوردم در حال که بدستش بیاورم در آینده. شاید دیروز هم همین حرف را میزدم.
این مواقع بیشتر باور میکنم که منشا شادی و رضایت در درون ماست.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:20  توسط صدیق   | 

" ؟ "فقط یکی علامت فقط یک خط کجو معوج با یک نقطه اما چقدر بامعنا. اگر چه لبخند و گریه و بقیه شکلک ها هم خیلی معنا دارند اما آنها تجسمی فیزیکی در دنیای خارج دارند. تقلیدی ساده از انچه که هست اما "؟" یا علایم دیگر مانند "!" مانند حروف هستند و نه یک تقلید در حد توانایی از آنچه که هست در بیرون این دایره خط و نقطه. یک قرارداد.
من از خطاطی خوشم میاید چون به نماد های بی جان و بی حس روح میبخشد گویی که میشنوی انچه را که خطاط زمزمه میکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 21:58  توسط صدیق   | 

بارها نوشتم و باز پاک کردم. اما شاید این بهتر بیان کند آنچه که در سرم میگذرد...

لحظه های عمر بی سامان میرود سنگین
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من
نه همزبان درد اگاهی که ناله ای خرد با آهی
نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد یک نفس زد و حدر شد
یک نفس زد و حدر شد
روزگار من به سر شد.
مردم چشمم جامه به خون زد.
دل نهم زبی شکیبی با فسون خودفریبی
چه فسون نافرجامی به امید بی انجامی.

پ. ن : تنها مصرع ها یی را نوشتم که به نظرم بیانگر آنچه که احساس میکنم هستند به صورتی زیبا و ادبی.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:26  توسط صدیق   |