عصر ساز میزدم یاد آخرین درس سه تار افتادم در زیر زمین دانشکده "ترانه دشتی" به شدت احساس دلتنگی کردم. دوستی آنلاین شد و چند دقیقه ای چت کردیم. خیلی خوشحال شدم.
ای کاش که این جمع متفرق شده روزی دوباره جلوی تعاونی جمع بشوند و چند جمله ای به شوخی و خنده رد و بدل کنند.
هنوز نه دوستی دارم و نه جمعی که به اندازه ان دو ستان و ان جمع یک سال پیش مایه آرامش و شادی من باشد. شاید هیچ وقت پیدا نکنم.
افسوس...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط صدیق
|
افسوس میخوریم چون همیشه اهمیت و ارزش اطرافیان و دوستانمان را زمانی می فهمیم که از دستش میدهیم.
عادت میکنیم چون نمی توانیم تا ابد افسوس بخوریم و غمگین و تنها بمانیم.
تغییر میکنیم تا راحت تر عادت کنیم تا راحت تر بپذیریم.
و در یک کلام به زندگی ادامه میدهیم.
"نه همزبان درد اگاهی که ناله ای خرد با آهی..."
و فردا باز هم به زندگی روزمره برخواهم گشت تو گویی که امشب و شب هایی چون امشب نبوده است.
فرداها می آیند و فرداشبها و منم و من همیشه تنها گاهی کمتر گاهی بیشتر گاهی تنها در انجا و گاهی تنها در اینجا. اما چقدر دلتنگ کسانیم که احساس میکردم تنهاییم را کمی پر میکنند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:47  توسط صدیق
|
Finally we have "High speed internet connection" in our house but it costs us 90$month.
Damn companies and their F...ing plans
:(
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط صدیق
|
بدین وسیله من سروش و سرن را معرفی میکنم!
هر دو جند روزی هستند که وارد زندگی من شده اند. یکی همیشه سوار بر من و در جیبم و دیگری من بر او سوار و پایم در رکابش.
به لطف هردو امروز اسبابکشی کردم و هزار و یک جور کار اداری. از مالیات تا قرارداد و ثبت نام و...
امروز برای آخرین بار اتاقم را در شماره 3 خیابان مارکت ترک کردم وقتی داشتم اخرین چمدان را در تاکسی می گذاشتم ماشین زردی توقف کرد و شروع کرد به پیاده کردن اسبابی که در صندوق عقب داشت. وقتی به شماره 97 مسترسون رسیدم و چمدانم را از صندوق عقب تاکسی بیرون اوردم دیدم که ساکنان قبل انجا در حال جمع کردن اسبابشان هستند. قبل از اینکه خانه قبلیم را ترک کنم دیدم کسی که 8 ماه اتاقش در برابر اتاقم بود در حال جمع کردن اسبابش بود فقط چند جمله مودبانه رد و بدل کردیم و تمام. من حسی دوگانه نسبت به پایان دارم. هم وحشت از چیزی که از دست میدهم هم لذت از مرور خاطرات. چند نفر از جا های مختلف با افکاری متفاوت دور هم جمع شدند و دوباره پراکنده شدند و مکانی که دیگر نه انجاییست که میشناختم. و پایانی دیگر با شروعی تازه...
پی نوشت: چه حس لذت بخشی است که احساس کنی چیز هایی که مدتی موجبات مشغله ذهنی شب و روزت بودند دیگر نیستند.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط صدیق
|
و پس از دو روز گشتن و تلفن زدن بلاخره نیک پیدا شد!
خیابان مستر سون (اوستا سون) شماره 97 واقع در شهر شهید پرور سینت کترینز (بی بی خاتون) در ناحیه نیاگارا فالز (آبشار دربند)
در ضمن در جهت کوتاه کردن دست بیگانگان از جیبم در گرداخت 2.5$ بلیت اتوبوس برای هر مسیر یک عدد دوچرخه ارزان قیمت 21 سرعته خریداری نمودم!

+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:29  توسط صدیق
|
و جنان که در حکایت پیشین آمد دست روزگار مرا به سوی در به دری سوق میدهد. (ای فلک کپیتالیست!)
و من در حالی که تا شنبه باید "ب ا بیرون انداخته بشم" همچنان به دنبال مسکنی برای مسکنت خویشم!
دوستی به من پیشنهاد داد که به جای خانه به دنبال کارتن بگردم. شما چه سایزی پیشنهاد میکنید؟
پی نوشت: امیدوارم فردا آقای ریموند اگه خانه اجاره ندهد حد اقل چند کارتن اجاره بدهد!

+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:21  توسط صدیق
|
اگر چه در هر زمانی داشتن چیزی یا موقعیتی را طلب میکردم. اگر چه از 8 ماه پیش تا به حال از ناتوانیم در ارتباط برقرار کردن با اطرافیانم ناراحت هستم اما چیزی هست که به شدت ارزویش میکنم.
مدتی است که باشنیدن یک موسیقی زیبا چه سنتی چه راک چه کلاسیک چه نیو ایج آرزو مکینم ای کاش نوازنده و آهنگ ساز می بودم که می نواختم. آرزو میکنم که ای کاش نقاش و تصویر گری بودم که به تصویر میکشیدم.
ای کاش عکاس خوبی بودم و... تا شاید می توانستم چیزی را بیان کنم که به هیچ زبانی که میشناسم نتوان بیان کرد.
چه ظور می توان غروب خورشید را یا دو درخت خشکیده ای را که هر روز در میان درختان سبز دیگر می بینم در قالب کلمات بیان کرد؟ با چند کلمه؟! یا حتی با چند صفحه؟!
اگر همه ما کور به دنیا می امدیم کوری معنا نمی داشت. شاید ما هم کوریم.
کور و کر ولال در تنهایی!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:55  توسط صدیق
|
و چنین است که فاصله من با خانه به دوشی 10 روز بیشتر نیست! من چرا اینقدر خونسرد هستم؟!
از همین نکته اینجا لذت میبرم که از آینده وحشت ندارم حداقل نه به اندازه ایرن.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط صدیق
|