اژدر لقبی است که من و هم خانه ای ایرانیم به همخانه ای کانداییمان نسبت داده ایم نام او در واقع الکساندر جی است و متخلص به "ای جی" در واقع یکی از بهترین افرادی است که تا به حال دیده ام پسری جوان و پر شور و حال و مودب.
امروز که برایش توضیح میدادم که دوچرخه من را در جلوی دپارتمان فیزیک با قطع کابل فولادی قفلش دزدیده اند برای توضیح بیشتر اضافه کردم که جناب دزد ادم قویی بوده که این قفل را بریده. او گفت که هر موقع پیداش کردی بگو تا بگم پسر عموم ازمی سی ساگا بیاد و گوشمالیش بدیم (بپریم روش) حرفش جالب بود از موقعی که کانادا امده بودم از این حرف های به اصطلاح لوطی وارانه نشنیده بودم و در این افکا بودم که اضافه کرد که چون پسر عموش می سی ساگا زندگی میکنه پلیس نمیفهمد!
بعد کلی در مورد قوانین آدمربایی و دزدی و... در آمریکا و ایالاتش صحبت کردیم.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:35  توسط صدیق
|
داشتم به وبلاگ های دوستانی که میشناختم سر میزدم. موسیقی متن یکیشان که متروکه شده بود را خیلی دوست دارم موسیقی ای محزون و مملو از فریاد
احساس تنهایی و غم دوباره در من پدید آمد. وبلاگ هایی که پر از خاطرات نتنها از خود وبلاگ نویس و اتفاقات روزمره و احساسات و درونیاتش بلکه یاداور جمعی که کامنت میگذاشتند درست مثل دوستانی که دور هم جمع میشوند و گپی میزنند. با همه شوخی ها وکنایه ها.
ایکاش که زمان به عقب برمیگشت. این را از ته دل میگویم ایکاش فرصت تجربه دوباره لحطاتی را که پشت سر گذاشتم دوباره میداشتم.
احساس میکنم کم کم دارم در این دنیای سیاه و تاریک با شمعی در دست گم میشوم.
احساس تنهایی
درست مثل وبلاگ های متروکه...
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط صدیق
|
هر روز شاید بیش از 20 بار "ارکات" "فیس بوک" و ایمیلم را چک میکنم. همیشه شوقی کودکانه به من مژده دیدن عکسی یا کامنتی از دوستی میدهد. از دوستانی که کم کم با گذشت زمان تنها نامشان در "فرندز لیست" می ماند.
از اینکه دیگر کسانی را که دوستشان میداشتم نبینم خیلی عذاب نمیکشم اگرچه که از اینکه نیستند هم ناراحت میشوم اما از اینکه هر روز بیش از پیش به کج مداری چرخ کج مدار یا به قولی زندگی واقعی تر نزدیک میشوم غمگین میشوم.
افسوس که تنها چیزی را که در ته وجودم از کودکیم حفظ کرده بودم اندک اندک در حال محو شدن و زوال است. تنها یک شوق کودکانه! چیزی که باعث میشود گاهی همچون یک کودک همه سختی ها و مشکلات ها با دیدن یک چیز ساده فراموش کنم و شاد شوم.
چند روز پیش در فیس بوک عکسی از یکی از دوستان دیدم و مدرسه اش در سال 76 و 86 چیزی که بیش تر از دیدن ظاهر شدن ساختمانی ظاهرا مدرن بر روی تپه پشت مدرسه در تصویر 10 سال بعد برایم شاید عجیب بود تصویر دوستم بود در گذر 10 سال! می خواستم کامنتی بنویسم اما ننوشتم. شاید فقط من هستم که به کودکیم حسرت می خورم. به خواب های آسوده بعد از ظهر تابستان به شوق و زوق آخرین آمتحان و شورع تعطیلات و...
چیزی که در تصویر های کودکی خودم و این دوست دیدم خودم و همان ادم بود احساس میکنم که همانطور که صورت کلی قیافه اشخاص تغییر نمی کند خیلی از درونیات و احوالشان هم ثابت است.
من منتظر این نیستم که با دیدن تار موی سپیدی یا چین صورتی بفهمم که زندگی به چه سویی میرود. از همین حالا میبینم. احساس میکنم زندگیم اگر چه ممکن است قابل پیش بینی نباشد اما در نهایت یا شبیه این است یا شبیه آن یا این اندازه یا آن اندازه اما به هر حال یک زندگی است بی هدف و پوچ و آراسته در ظاهر به عواطف و احساسات در بهترین حالت.
زمانی تصور میکردم اگر چیز زیبایی هم در میان این همه بی هدفی باشد آن هم عشق ورزیدن است چه به یک شی چه به یک اثر هنری چه به یک انسان دیگر همچنان هم همینطور فکر میکنم اما افسوس که روز به روز احساس میکنم اینها زیباییشان را از دست میدهند.
افسوس و صد افسوس نه بر انچه که از دست داده ام یا به دست نیاورده ام بلکه افسوس که انسانم!
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:51  توسط صدیق
|
this mornig I read an article in one of my friends blog titled in facekut
few seconds a go , when I was checking my facebook account I faced following notification:
XXX now owns you as a pet! You were bought for $622 , earning you $28 profit,
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:56  توسط صدیق
|
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آسوده زباد و خاک و از آتش و آب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:1  توسط صدیق
|
WEATHER Sucks
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:46  توسط صدیق
|
در اتاقم نشسته ام خسته خسته از 7 ساعت "مدرسه تابستانی" خسته از ساعت ها راه پیمایی اما از همه اینها بیشتر خسته از زندگی.
8 ماه پیش که برای اولین بار به ترنتو آمدم همه چیز زیبا و جزاب بود اما حالا خسته کننده و تکراری. حس عصر های تابستان در تهران را دارم گویی که هیچ چیز تغییر نکرده. اگر زمانی در محاوره با اطرافیان در هر جمله ای که رد و بدل میشد متوجه میشدم که در فضای جدیدی هستم حالا ان هم عادی شده. در سه روز اخیر هر روز 1 ساعت باید مسافت "داون تاون" تا دانشگاه "یورک" را طی کنم در آخرین ایستگاه "داونز ویو" پیاده شوم و با اتوبوس بقیه را طی کنم درست مثل ایستگاه میرداماد و اتوبوس تجریش.
به اطرافم نگاه میکنم به آینده همه چیز موجبات کسالت و خستگی من میشود. عصر خیابان انقلاب همانند کالج خیابان "یانگ" همانند ولیعصر" .
برای تنوع امروز به یک رستوران ایرانی به اسم درویش رفتم و بعد از 9 ماه یا بیشتر کباب ک.بیده خوردم اما انگار نه انگار که 9 ماه از آخرین باری که این غذا را خورده بودم گذشته بود. انگار نه انگار که آن رستوران وسط ترنتو بود.
نگاهی به آینده به فیزیک که حالا بعد از 5 سال دید بسیار بهتری نسبت به ان دارم و دیگر دیدن "سای" و "فای" روی تخته مثل سال اول موجب کنجکاوی و تعجب من نمیشود.
امروز سخنران که در هر چند جمله اش میگفت "زندگی خوب است" گفت " نا در واقع زندگی مزخرف است و باید منتظر بود تا تمام شود تا به هر کجا که قبلش بوده ایم بر گردیم"
بی انگیزگی همراه با ترس و لج بازی های کودکانه و ذهنیات بچه گانه این چیزی است که عمده زندگی من را پر کرده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:1  توسط صدیق
|
Quantum mechanics is an unfinished revolution
Quoted from Quantum Paradoxes By Yakir Aharanov
It is so hard for me to see how people take QM theory forgranted and even go further in making theories based on this ill-logical theory in this so called physics society
Little by little I get more covinced that Mathematics is more match with my expectations of scientific theorization
It works, it gives answers so it is right or at most not so far from possible more precise theory
Now I think I can understand Einestine and Podolsky and Rosen better than before
At least I would like to keep thinking of the world in this way
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط صدیق
|
از هیچ چیز به اندازه چیزی که در مورد آن هیچ دیدی ندارم و مجبورم با آن روبه رو شوم متنفر نیستم. همیشه باید دیدی کلی نسبت به همه قضیه داشته باشم حتی اگر واقعا هم در کاری که میکنم ضروری نباشد تا آن را به پایان ببرم.
هیچ چیزی به اندازه سوال بی جواب سوالی که جوابش را پیدا نکنم و هیچ ایده ای برای حل کردنش نداشته موجب تاراحتیم نمی شود.
تنهاییم را دوست دارم و فکر کردن را در مورد هر چیز. اما افسوس که این زندگی که اخیرا طعم غربی هم پیدا کرده فرصت اندیشیدن و مطالعه را از من گرفته.
احساس میکنم که زندگی را واقعی تر میبینم و می بینم که زمان میگذرد و من همچنان امروز را به این امید که فردای بهتری در راه است.
زندگی من مجموعه ای است از سوال های بی جواب توهمات و تلقینات و سردرگمی و بی هدفی.
ای کاش امیدی می داشتم ای کاش هنوز عاشق فیزیک می بودم ای کاش هدقی در این بی هدفی می یافتم و ای کاش...
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:34  توسط صدیق
|
گاهی فکر میکنم که چه خوب بود اگر:
اندک اندک جمع مستان میرسند
اندک اندک میپرستان میرسند
دلنوازان نازنازان در رهند
گلعذاران از گلستان میرسند
اندک اندک زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند و هستان میرسند
جمله دامنهای پرزر همچو کان
از برای تنگدستان میرسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان میرسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان میرسند
خرم آن باغی که بهر مريمان
ميوههای نو زمستان میرسند
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان میرسند
اما بعد میبینم که بر عبث میپایم...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:59  توسط صدیق
|
http://www.youtube.com/watch?v=-fcDtmv5gmM&feature=related
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط صدیق
|
http://www.youtube.com/watch?v=HAm5qmHP21c&eurl=http://video.google.ca/videosearch?source=ig&hl=en&rlz=1G1GGLQ_ENCA266&q=laugh&um=1&ie=UTF-8&sa=Niurl=http://s1.ytimg.com/vi/HAm5qmHP21c/default.jpg
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:14  توسط صدیق
|
مطمین نیستم خسته هستم از یک هفته بی خوابی یا از این وضع چند وقت اخیر خسته شده ام! شاید من خیلی بی دلیل حساسم شاید و شاید و شاید و....
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط صدیق
|