کم کم که دارم نسبیت عام یاد میگیرم از غر زدن هایم نسبت که کوانتم کم میشود. الان فصل ۴ کتاب شن کرول را دارم می خوانم. فصل ۳ بهترینش بود (تا به حال و احتمالا در کل کتاب!) که در واقع ریاضی بود تا فیزیک.
ایده زیباست اما من خیلی از پایان داستان (بدست آوردن معادله اینشتین) خوشم نیامد. کمی هم پسکین ورق زدم. چیزی که تا به اینجا دستگیرم شد این بود که کلا فیزیک لاگرانزین نوشتن است و بس!
همچنان تصور میکنم نسبیت خاص نطریه جذاب تری است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:54  توسط صدیق
|
چند روز پیش در وبلاگی که چند فیزیکدان نظریه پرداز دانشگاه های کالیفرنیا مطلب مینویسند پستی خواندم که با سوال جالبی آغاز میشد. اگر اسممان را عوض کنیم و کلا همه ما را به اسم جدید خطاب کنند چقدر از لحاظ شخصیتی تغییر میکنیم؟
اگر کلا همه اطرافیان و محیط پیرامون ما تغییر کند چطور؟! نگهان یادم آمد من تجربه مشابهی را دارم در زندگیم. کم کم دارد یک سال میشود که من اینجا هستم خیلی چیزها تغییر کرده. حتی تا حدی اسمی که من را با آن خطاب میکنند (ق -->گ؟!!)
اما خیلی چیزها مخصوصا خودم بدن شک تغییر چندانی نکرده.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:46  توسط صدیق
|
بد ترین چیز در زندگی این است که باید انتخاب کنیم بین دو چیز که هیچ کدام کمال مطلوب ما نیستند یا حتی از خیلی جنبه ها مکمل همدیگرند.
همیشه خودم را برای بدترین و بهترین حالت آماده میکنم اما در نهایت معمولا انچه که رخ می دهد نه بدترین است و نه بهترین و من سردرگم در انتخاب و عمل.
مشکل زندگی این است که ما میتوانیم تصور کنیم همه زیبایی ها و خوبی ها را باهم در یکجا و یک زمان اما چنین چیزی هیچ مثال خارجی ای ندارد. اسب شاخدار فقط در ذهن ماست و در عین حال زیباترین اسب ها.
با اینکه هر روز بیش ازپیش میبینم که واقع گرا بودن در زندگی و پذیرفتنش به همان شکلی که هست این است که دست از تصوراتم بر دارم ناکاملی ها را بپذیرم و مرزهای توانایی خودم را قبول کنم اما نمی خواهم بپذیرمش.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط صدیق
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:3  توسط صدیق
|
یکی از مظاهر جهانی شدن که در مدت اخیر بیش از پیش توجه من را به خود جلب کرده تغییر انتخابات ریاست جمهوری از یک روند حد اقل در ظاهر رسمی به یک "شو" یا "کمدی" است.
امروز CNN اخبار مربوط به سفر اوباما به خاورمیانه را پخش می کرد و بعد از آن اظهارات مک کین و در نهایت بیان تظاد ها و پارادوکس های آشکار در سخنان هر کدامشان در راستای سیاست نان به نرخ روز خوری است یاد انتخابات ایران افتادم! حامیان سکسی (نه بیحجاب یا بد حجاب!) هاشمی و یا اصلاح مو و محاسن نداشته اش در منزل تا یا شو های مزخرف و بدیع کاپیتان قالیباف!
عجب؟!
شاید من خیلی در جریان انتخابات در زمان الگور و بوش نبودم ولی انتخابات خاتمی را در هر دو دوره به خاطر میآورم!
امروز که در انتها ایمیل های بینندگان را "سی ان ان" نشان میداد کسی گفته بود رسانه ها کی اوباما را انتخاب کردند؟! (جالب توجه اینکه روز قبل خود سی ان ان خبری پخش کرد مبنی بر پوشش خبری وسیع کاروان اوباما ولی بالعکس پوشش ضعیف کمپین مک کین توسط مطبوعات)
به هر حال اگر اوباما انتخاب شود مطمینم چیزی نو در این دوره دیده خواهد شود و آن حظور یک رنگین پوست به عنوان رایس جمهور امریکاست. میترسم که این رنگین پوست هم مثل همانی که مردم 3 سال پیش به امید مامم نبودن و کتشلواری بودنش در ایران کمی دل خوش کرده بودند از هزار جمهوری خواه تگزاسی خیره سر تر و تندرو تر از آب درآید.
پی نوشت: چند وقت پیش که بیوگرافی مک گین و سوابق سیاسیش مخصوصا در انتخابات قبلی را تماشا میکردم یاد معین و طنز ابراهیم نبوی افتادم که او را به موتور گازی تشبیه کرده بود که برای رسیدن به مقصد همه چراغ قرمز ها را رد میکند. جالب است اما اگر اوباما انتخاب شود و وقتی به کل قضیه نگاه کنیم مثل انتخابات ایران (شاید نه دقیقا و قطعا) متوجه بازی دادن مردم شویم. کسی که هیچ کس به پیروزیش امید نداشت حالا با کنار رفتن حریفان اصلی مرد بی رقیب میدان شده!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:57  توسط صدیق
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط صدیق
|