تبليغاتX
جام می
همیشه از دیدن عکس های خیلی قدیمی سیاه سفید و بعضا رو به زوال در یک آلبوم بزرگ قدیمی خاکستری رنگ لذت میبردم. دیدن پدرم و دیگر اطرافیانم در سن ۲-۳ سالگی دیدن تغییر افراد از لاغر به چاق از جوان و مغرور به پیر. از شنیدن صدایی خاش خاشی گرامافون قدیمی هم همین حس به من دست میداد مخصوصا اگر کسی کنارم میبود و از شور و حال گوش دادن به این صفحه های سیاه رنگ حرف میزد. از بنان تا خواننده های کوچه بازاری.
چند وقت پیش در سایت براک عکس هاس پایان سال را تماشا میکردم در آخرینش که آوریل امسال گرفته شده بود من هم بودم. همینطور رفتم عقب ۲۰۰۳ سالی که من در ایران رفتم شریف ۹۹ سالی که رفتم دبیرستان ۱۹۸۶ من یک ساله بودم باز هم آدم ها مثل آدم های آلبوم قدیمی در گذر زمان تغییر میکردند ادم هایی که دیگر نبودند تا سال ۱۹۷۷ که هیچ کس برایم آشنا نبود.

در سر راه ؛والمارت؛ بیل بوردی و سط یک جاده بی خاصیت در میان بوته ها بود که یک طرف آن صفحه گرامافون و در طرف دیگر دی ود دی بود. فکرکنم تبلیغ سانی بود.

سرماخورده ام عصر تب داشتم و حال کار کردن نداشتم سرم را روی میز گذاشتم چشم هایم را بستم داشتم می خوابیدم که کسی در زد رفتم و با ظاهری آشفته در را باز کردم کسی دنبال کس دیگری میگشت گفتم اینجا نیست و رفت دیگر حال خوابیدن هم نداشتم رفتم سراغ فیسبوک و عکس های گروه شریف یک سال از آخرین باری که آنجا ها بودم میگذشت کامنت ها از همه جای دنیا استرالیا آمریکا کانادا آلمان ایران و...

برگشتم خانه و دراز کشیدم موبایلم  زنگ زد زنی گفت از بانک تماس میگیرد و برای ۲۳دلار در ماه من را بیمه جانی به قیمت ۲۰۰.۰۰۰ دلار میکند و مسخره بازی های تعهد لفظی و... بعد از ۵ دقیقه این توفیق اجباری به اتمام رسید و من ماندم و مشخص کردم وارث بیمه عمرم!!!

کم کم حس کردم من هم دارم سوژه یکی از آلبوم های قدیمی میشوم. بیمه عمر من را تا تولد ۷۰ سالگیم پوشش میدهد یعنی من از آن به بعد کاری ندارم جز مردن! سال ۲۰۵۵ الان ۲۰۰۸ است فاصله من با آرامش ابدی فقط ۴۷ سال است حد اکثر. آلبوم عکس بچگی های من قرمز است.

این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست.

پی نوشت: من دنبال ؛بنه فکتور؛ میگردم که برای ۲۰۰.۰۰۰ دلار آدم نکشد! میشناسید؟!
۲۰۰.۰۰۰ تا خیلی نیست اما جان انسان خیلی بی ارزش است.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:23  توسط صدیق   | 

چند روز پیش به طور اتفاقی یاد لحظه ای افتادم که کار ثبت نامم در شریف به پایان رسیده بود. از سالنی خارج شدم که در سالهای بعدش کلاسها در ان داشتم و امتحان ها در آن دادم در صف با افرادی بودم که در آینده بهترین دوستانم شدند. اما به چیزی فکر کردم که هیچ وقت عملی نشد!
با خودم فکر کردم که خوبه حداقل یه چند سالی راحتم حالا کو تا ۴ سال دیگه که بشینم فکر کنم چه کار کنم. احساس میکردم که تا مدتی ارامش خواهم داشت و فرصت اینکه کمی انچه که می خواهم را انجام بدهم نه انچه که مجبورم.
حالا دقیقا ۵ سال از آن لحظه میگذرد خیلی چیزها بدست اوردم که حتی تصورش را هم نمی کردم دوستانی به قول سهراب چون آب زلال اما خبری از آرامش نیست که نیست.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 19:23  توسط صدیق   | 

سال قبل که اول مهر آمدم اینجا اینقدر سرگرم محیط جدید بودم که اصلا توجهی به دانشجوهای سال اول و دومی اینجا نداشتم.
دانشگاه براک به عنوان دانشگاهی که پذیرای دانش آموزان در بهترین حالت نا نخبه انتاریو هست و با داشتن نسبت دختر به پسر 3 به 2 در روز های ابندایی سال بی شباهت به باغ وحش + سالن مد (از نوع کمی برهنه) نیست.
دیروز که در حوالی خانه قدم میزدم دیدم که ماشین های پلیس به طور گسترده در حال گشت زنی در مناطق اطراف براک هستند.
در کنار همه این قضایا یک چیز بیش از همه آزارم می دهد و آن جو مزخرفی است که بر این دانشگاه و دانشجویانش حاکم است. یاد حرف دکتر رحیمی تبار افتادم که روزی بعد از جلسه در مورد حذف دوره کارشناسی از دپارتمان فیزیک گفت "محاله- نه نمی کنن (به همون لهجه وخنده ها!) دانشجوهای کارشناسی رو از اینجا بگیری چیش میمونه"
ای کاش اول مهر (سپتامبر) ترنتو یا یوبی سی یا دانشگاه های بالای آمریکا را میدیدم.
چه جمع مزخرفی...
امیدوارم اول سپتامبر بعد هر جایی باشم به جز این طویله با این خوک ها.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:49  توسط صدیق   | 

و بدینسان من پایان موفقیت امیز پروژه انتقال به منزل جدید را اعلام میکنم!
106 سومین خانه ی من در یک سال اخیر خواهد بود. 3-->97--->106

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط صدیق   | 

وقتی در مدرسه تابستانی برنامه نویسی موازی شرکت میکردم در مورد یک سری از سخت افزارهای خیلی سریع (و گران قیمت) به اسم حافظه مشترک  شنیدم که بزرگترین نکته در کار با این سیستم ها این است که در حین برنامه نویسی به این نکته توجه داشته باشیم که دو پردازنده یک نقطه از حافظه را تغییر ندهند مگر اینکه خودمان بخواهیم. به عبارت دقیق تر نباید طوری برنامه اجرا شود که از آلگوریتم و تعین خارج شود و بنا به اینکه یک پردازنده کمی گرمتر است و سریع تر دسترسی پیدا میکند کل جواب کاملا چیز دیگری باشد.
من با شنیدن این خیلی هیجان زده شدم چون تصور میکنم اگز زمانی هوش مصنوعی قرار باشد به وجود بیاید از چیزی از این جنس خواهد بود تا یک خوشه با تعدادی نجومی از پردازنده ها.
من فکر میکنم که تا زمانی که نتیجه نهایی با قطعیت قابل پیشبینی باشد (مثلا درمورد یک تصمیم کاملا بدون ارجهیت و نه چیزی مثل 2*2=4) هوش محسوب نمیشود و در بهترین حالت یک سیستم مکانیکی با هزار چرخ دنده ریز است و نه بیشتر.

یه چیز جالب دیگه که به نظرم رسید همین چند لحظه پیش ایهام و نا دقیق بودن بود. شکی نیست که برداشت ما از کلمات مختلف متفاوت است (دو باره مثل بالا نه در مورد قاطر که همه ما یاد پاریکال می افتیم) اگر همه ما در بیان آنچه که در ذهن داشتیم 100% دقیق میبودیم ممکن بود خیلی از چیزها هیچ وقت یا حداقل به این سادگی ها به وجود نیایند.
به عبارت دقیق تر میخواهم بگویم که گاهی برداشت های مختلف و نادرست ناشی از محمل نادقیق باعث برانگیزش (inspiration) و ظهور چیزهای جدید میشود.


 
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:53  توسط صدیق   | 

"باز امد بوی ماه اپلای..."  یا معادلا "هم اپلیکنت سلام!..."
دوباره شروع شد با این تفاوت که من این بار احتمالا کمتر پول پست خواهم داد و دنبال ویزا کارد نخواهم دوید!

کل قضیه چرند محض است و بس! به قول دوستی به جز یک سری بدیهیات بقیه قضیه کاملا رندوم است! اگرچه کاملا موافق نیستم اما تا حد خوبی این حرف صحت دارد.

اول کتاب GRE نوشته شده:
he GRE definitely does Not measure your intelligence, nor does it measure how well you will do in graduate school. the sooner you accept this better off you'll be

البته واضح و مبرهن است که میمون قادر به پاسخ دادن به سوالات ریاضی نخواهد بود و من اینترنشنال هم به همان اندازه ناتوان در پاسخ به سوال دادن سوالات "وربال".

فقط 150$ باید خرج کرد برای ورودیه کلاب اپلیکنت های فیوز سوخته!






 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 20:6  توسط صدیق   | 

2 روز دیگه به خانه جدید نقل مکان خواهم کرد!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:26  توسط صدیق   | 

اصولا به نظر میرسد که من آدمی هستم که از غر زدن لذت میبرد یا غر زدن بخشی از اعمال روزانه اش را تشکیل میدهد. خوب که دقت میکنم تا به حال چیزی نبوده که من در موردش غر نزده باشم. اما مطمین نیستم که آیا آدمی هستم که غر میزنم تا کاستی های خودم را به گردن محیط اطراف و دیگران بیاندازم که به اصطلاح روانشناسی مکانیزم دفاعی معروف است یا چیز دیگر.
خوب که دقت میکنم در شرایط خیلی خوبی قرار دارم یک سال است که آنقدر از دست کسی یا چیزی عصبانی نشده ام که دستم را آنقدر محکم مشتکنم که تق تق مفاصلش درآید.
به طور کلی زندگی خوش میگذرد و اگرهم نگذرد مقصرش به طور عمده خودم هستم. احساس امنیت میکنم خیلی بیشتر از زمانی که در ایران بودم و...
اما همچنان غر میزنم خوب که به زندگی فکر میکنم هیچ چیز نیست که عطشی که نمیدانم برای چیست را ارضا کند.
تنها چیزی که میدانم این است روز به روز و هرچه بیشتر که زندگی افراد دیگر را میبینم بیشتر از زندگی بدم می آید.
تنها چیزی که روز به روز بیشتر به آن باور میکنم این است که ذهن انسان انقدر تواناست که بیشتر از روزمرگی را تصور کند یا در توهم به تصویر بکشد و انقدر هم ضعیف است که نتواند قدمی فراتر از روزمرگی و حیوانیت جلو برود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 21:36  توسط صدیق   | 

امیدوارم اگر زمانی استاد شدم حداقل اینقدر شعور داشته باشم که از دانشجویم نخواهم که گاو نر بدوشد.
...

پی نوشت: ادامه پست به دلیل به کار بردن الفاظ نامناسب (اف و...) سانسور میشود. اما امید میرود که در روز های اینده با افزایش تقاضا برای شیر گاو نر به صورت مبسوطی اعمال شود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:56  توسط صدیق   | 

اگر به من بگویند فقط یک روز از ندگیم باقی مانده هیچ چیزی ندارم که بخواهم انجامش بدهم یا کاری را تمام کنم.
احتمالا تنها کاری که میکنم این است که کارهای روزمره اجباری را انجام ندهم چون از پیامدش در فردایی که نیست نگران نخواهم بود.

زندگی هدفمندیست نه؟
چندسالیست که پوسیدن را احساس میکنم کم کم منتظر بوی تعفنش هستم!
بهترین روز زندگیم به نطرم روزی خواهد بود که صبح که از خواب بیدار میشوم یک کار داشته باشم که از انجام دادنش با تمام وجود لذت ببرم.




 
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:1  توسط صدیق   |