من اگرچه در جنوبی ترین بخش کانادا زندگی میکنم که به ترنتو و شهر های بزرگ نزدیک تر است و تنوع ملیتی به شدت بالاست اما به لطف جاذبه دانشگاه براک مخصوصا برای احمق ترین دانشجویان کانادا با پسر سال اولی همخانه شده ام که از یکی از شهر های شمالی تر می آید و بر اساس چیزی که در ویکیپدیا دیدم این شهر در سال ۲۰۰۰ از اجتماع چندین شهرک به وجود امده.
این موجود که دایره لغاتش محدود به اف... و بچ و... با چند نفری دوست است که یک بار موقع مستی به پسر دیگری که با او همخانه هستم و هنگ کنگی است گفت چینا و چند جمله نژاد پرستانه. در حالی که آن پسر هنگ کنگی انگلیسی را بسیار روان و بی غلط صحبت میکند. و تنها تفاوتش با یک وایت ظاهرش هست.
پسر سومی که با او هم خانه هستم متولد کانادا اما از پدر و مادری مکزیکی است ولی این خوک ها با نوعی سردی با او صحبت میکنند.
احتمکالا چون تی ای این احمق ها هستم جرات نمی کنند با من بی ادبانه برخورد کنند و تنها با برخورد سرد بسنده می کنند.
دلم میخواهد تک تک این موجودات بی شعور را به سربازی مثل ایران ببرند تا اینقدر فکر نکنند که با بیسبال دیدن با شیشه آبجو در دست و هر ۱۰ ثانیه یک فاک گفتن آدم هستند.
نکته اینجاست که این قضیه در جایی اتفاق می افتد که فقط دو نفر از اساتید دپارتمان فیزیکش (از هشت نفر) متولد کانادا هستند و فقط یک نفر انها هم پدر و مادرش در کانادا متولد شده اند.
بد ترین قسمت قضیه این است که عمدتا موجودات حقیری که حتی املای زبان مادریشان را به خوبی نمی دانند به این دست خوک ها ملحق میشوند. خالی از هر منطق و فهمی!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:1  توسط صدیق
|
من تصور میکنم زندگی بزرگترین پارادکس دنیاست. کاریست که همه در حال انجام دادن آن هستیم و در عین حال قادر به تشریح و توصیفش فراتر از مولفه هایی که غالبا در اکثر مثالهایش دیده میشود نیستیم. زندگی میکنم اما نمیدانم چرا و برای چه اما میفهمم شکل انسانی زنده ماندن است. میدانم که تا ۱ ساعت دیگر میخواهم غذا بخورم و بعد بخوابم اما نه بیشتر.
؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:30  توسط صدیق
|
فروتنی در فرهنگ شرقی یک ارزش محسوب میشود و در اینجا عنوان کردن خود و توانایی هایت یک شرط موفقیت. مدتی بود که دچار این توهم شده بودم که تصور میکردم فیزیک را خوب میفهمم یا حداقل کوانتم را یاد گرفته ام. منظورم هم فهم در سطح فاینمن هم نیست بلکه همین دو دوتا چهارتا های کثیف ریاضیش است.
چون میخواستم برای امتحان جی آر یی آماده شوم به کتابخانه رفتم و یک کتاب کوانتم گرفتم گازیورویچ اسمش خیلی آشنا بود. بعد از مدتی (نسبتا طولانی!) تازه یادم آمد که این همان کتاب آبی و خاکستری ای است که ۴ سال پیش خریدم و حتی یک صفحه اش را هم نفهمیدم. بعده ها هم نخواندمش چون فکر میکردم کتاب سطح پایینی است. اما وقتی که شروع کردم ورق زدن دیدم که چقدر مطلب دارد که من با آنها آشنا نیستم!
همین اتفاق در مورد کتاب ماریون هم برایم افتاد! خوشحالم که جی آر یی دارم و ناراحت نخواهم شد اگر نمره پایینی بگیرم چون حقم خواهد بود.
اما در نهایت به حال این جامعه فیزیک افسوس میخورم! به حال کتاب هایی که در قفسه کتابخانه شریف و براک خاک میخورند و تماشاگر احمق هایی مثل من و حتی بدتر هستند که فکر میکنند فیزیکدان هستند و چیزی میفهمند!
ما انسان ها به طور غالب فقط غذا و رابطه جنسی را خوب میفهمیم چون نیاز به فهمیدن ندارند.
فردا من هم در بهترین حالت مثل یکی از همین هایی میشوم که ۱۰۰ برابر یک کتاب جا میگیرند و ۱ کتاب کودک نمی ارزند.
اگرچه میدانم که کتاب ها را افراد مینویسند اما باز هم بر حرف اسرار می ورزم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:30  توسط صدیق
|
امروز باز هم بعد از ۲ دقیقه مطالعه علمی دچار علم زدگی شدم و به سراغ youtube رفتم. یکی از شوهای جرج کارلین را تماشا کردم که در مورد مرگ و افراد مرده بود و خرافات اطرافیان. لبته بار اولی (و حتی دوم) نبود که این کارش را تماشا میکردم. فکر میکنم که از آخرین اجراهایش بوده.
یادم افتاد که او مرده و دیگر نیست. عجیب است اما اولین باری که اسمش را شنیدم زمانی بود که به طور اتفاقی برنامه ویژه فوتش را در CNN تماشا میکردم. از آن زمان تا به حال که فقط چند ماهی میگذرد هر بار با دیدن شو هایش احساس میکنم کسی است که مدتهاست میشناسمش. باید اعتراف کنم که در کار های او برای اولین بار دیدم که طنز فقط چرند و پرت و پلای جنس نیست.
از دیدن کارهایش خیلی وقتها (حتی برای چندمین بار!) از ته دل میخندم و هر بار به موضوع اجتماعی ای که مطرح کرده در زندگی بر میخورم یاد پیام های در قالب طنزش می افتم.
جدا یادش گرامی.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:57  توسط صدیق
|