ای کاش که یک قفصه کتاب می بودم که بیش از هز انسانی در خود دانش و فرزانگی دارد.
ای کاش که یک نهال درخت می بودم که از هر انسانی بیشتر می تواند عمر کند.
ای کاش کودک می ماندم که از هر انسان بزرگسالی پاک و بی غرض تر مهر می ورزیدم.
ای کاش می توانستم دوست بدارم کسی را که ادعا میکنم دوست می دارم فراتر از ظاهر و رنگ!
ای کاش که مثالی از افسانه ی انسانیت می بودم نه انسانی که هستم.
ای کاش می توانستم بیان کنم این ذره حسی که در ته این چاه سیاه سو سو کنان در آرزوی دیده شدن رو به خاموشی میرود.
ای کاش که نمی دانستم دایره دایره است که روزی که این را یاد گرفتم دیگر هیچ چیز دایره نبود.
ای کاش - ای کاش - ای کاش...
افسوس که هیچ کدام نیستم و نخواهم بود.
افسوس که از زمینم
افسوس که انسانم!
افسوس که من آنم که صبح ها در آینه میبینم نه آنی که در آینه آرزو هایم.
کم کم دارم بززگ میشوم دارم یاد می گیرم چطور با کاستی های خودم و محیطم کنار بیایم کم کم به بوی لجن عادت کنم تا شاید روزی حتی نتوانم بی بوی گندش زندگی کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:56  توسط صدیق
|